شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان اصفهان
ساعت: 16:24 منتشر شده در مورخ: 1395/11/15 شناسه خبر: 1026515
پای صحبت های پرستار جنگ؛
لحظه شهادتی که به نماز گره خورد/ پرستاری خدمت صادقانه و خالصانه است
ما باید از حضرت زینب سلام الله علیها بخواهیم که قدرت زینب گونه به ما بدهد، هم چنانی که ایشان بنیان کاخ یزید و بنی امیه را با آن سخنرانی تاریخی شان برای همیشه برانداختند و با تمام توان در آن دوران سخت مقاومت کردند.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از چشمه سار، پیامبر چون جان شیرین تو را در آغوش فشرد، بر گوشه لبهای خندانت بوسه زد و گفت: نامگذاری این عزیز، کار خود خداست، من چشم انتظار اسم آسمانی او می مانم. جبرییل بلافاصله اسم زینب را برای تو از آسمان آورد، ای زینت پدر!


ای درخت زیبای معطر...
شب دهم محرم شد تو بر بالین سجاد (ع)، به تیمار نشسته باشی، آسمان سنگینی کند و زمین چون جنین، بی تاب در خود بپیچد...
این قصه، قصه اکنون نیست. به طفولیتی برمی گردد که در آغوش هیچ کس آرام نمی گرفتی جز در بغل حسین و در مقابل حیرت دیگران از مادر شنیدی که بی تابی اش همه از فراق حسین است...
(بخشی از کتاب آفتاب در حجاب به قلم مهدی شجاعی)

پرستاری به عزت و شرافت تو شرف و عزت گرفت و این تاج بزرگی از لوءلوء وجود تو قدر و ارزش یافت.
به تناسب همین روز بزرگ و آسمانی بانو سودابه محتشم پرستار پیشکسوت خوانساری که بیش از 30 سال سابقه پرستاری دارد خاطرات ناب خود را دوران عشق ورزی اش در کسوت پرستار با ما سهیم شد.
در ادامه پای صحبت های این سپیدپوش بازنشسته از ردای پرستاری می نشینیم.

او از زمانی که در دانشگاه اصفهان تحصیل می کرد می گوید از دورانی که جنگ بود و از زمانی که برای پرستاری از مجروحان دعوت شده بودند.
می گوید دواطلبانه و مشتاقانه برای کمک به مجروحان می رفتیم.

و ادامه می دهد من 30 سال خدمت صادقانه انجام دادم بدون این که به دنبال تشویق و یا گروه باشم و تنها به خاطر این که با صداقت و خالصانه به هم وطنان خدمت کردم همین برای من بسیار نشاط آور است.



او از استخدام شدنش برای پرستاری می گوید از این که وقتی برای استخدام اقدام کردم، برای شغل معلمی نیز فرصت داشت اما برای مصاحبه نرفت و چون پرستاری را دوست داشت با کمک پدر و مادرش رشته اتاق عمل را انتخاب کرد و در آنجا مشغول به کار شد، درس را تمام کرد و تنها نیروی خانم اتاق عمل بود و بلافاصله جذب و بکارگیری شد.

می گوید در زمان خدمت یک روز عصر مجروح بدحالی را آوردند، تمام وقت آب می خواست و ما مرتب با گازاستریل مرطوب، لب هایش را خیس می کردیم.

از پدر رنجور و پیر مجروح که به دیدنش آمده بود می گوید و ادامه می دهد؛ در همان روز پدرش با لباس محلی و دستان پینه بسته، در حالی که چند نان شیر در دستمال سپیدی پیچیده بود به ملاقات فرزندش آمد.

می گفت این مجروح آب برای وضو می خواست، در حالی که توانایی حرکت نداشت، ما هم به سرپرستار موضوع را گفتیم و او نیز اظهار کرد ظرف آبی بالای سرش بگذاریم، همین کار را انجام دادیم. گاز استریل را مرطوب می کردم و به دستان و صورتش می مالیدم.

از منقلب شدنش وقتی که دید مجروح با آن حال لحظه ای ذکر از لبانش نمی افتاد گفت و ادامه داد؛ شروع به ذکر گفتن و صلوات فرستادن کرد تا این که اذان گفتند، این مجروح در شرایطی که اصلا به حال خود نبود، نمی دانم چطور صدای اذان را شنیده بود، پرسید خواهر دارند اذان می گویند؟

وقتی هم اذان تمام شد باز سوال کرد؛ خواهر اذان تمام شد؟ پاسخ مثبت دادم.

شروع به نماز خواندن کرد، بین نماز خواندن بود که دیدم صفحه مونیتورینگ سفید شد، به سرپرستاری وضع بیمار را اعلام کردم، اما مجدد مجروح به حال خود برگشت، نمازش را تمام کرد و بعد شهید شد.

می گوید این ماجرا 32 سال پیش اتفاق افتاده است اما هر گاه آن را تعریف می کنم چشمانم پر از اشک می شود و هم چنان بر قلبم حک شده است.






چند لحظه ای مکث می کند و خاطره دیگری به یادش می آید، می گوید یک مجروح جنگی بود و پانسمان وی را عوض می کردیم، روزی پیش ما آمد و گفت از منطقه نامه دارید، من هم با تعجب از این که کسی را در منطقه ندارم که نامه ای برایم بفرستد نامه را دریافت کردم.

نامه را که باز کردم دیدم از یک مجروح جنگی است که سراسر آن قدردانی و تشکر است، نامه ای که با خواندن آن آرامش روح و روان می گرفتم.

از استقامت و مقاومت می گوید از این که ما در هر شرایطی که باشیم باید مقاوم و مستحکم باشیم تا پوزه دشمنان را به خاک بمالیم.

با همین چند کلمه خاطره دیگری را بیان می کند و می گوید، زمانی که در اصفهان مشغول خدمت بودم مجروحی به نام رضایی را آوردند که یک دست، یک پا و دو چشم نداشت.

ما هر روز صبح برای گرفتن نشاط و انرژی پیش این مجروح می رفتیم.
همیشه شکر خدا را می گفت و در شرایطی که در حال مدوای ریه اش بود شکرخدا بر زبان داشت. هر وقت یکی از پرسنل پرستاری روحیه اش ضعیف می شد به او می گفتیم پیش رضایی برو روحیه و انرژی بگیر و برگرد.


از رشادت ها و دلاورمردی های شهدا و رزمندگان می گوید و با صدایی قوی که حاکی از روحیه مقاومش است اظهار می کند؛
ما جنگ نکردیم که ایران را پهناور کنیم، اگر اینها نمی رفتند آیا ما به این راحتی می توانستیم زندگی کنیم.

شهدا برای حفظ ناموس و وطن رفتند و جان فشانی کردند. 
شهدا پاک ترین انسان ها هستند و پستاری نیز شغلی است که در حالی که همه در بستر به راحتی در خواب هستند پرستار نیمه شب کنار بیمار است و از او مراقبت می کند.

از پرستاری و مقدس بودن این شغل و گره خوردن آن به نام بانوی کربلا می گوید؛
می دانید که پرستاری شرافت نام حضرت زینب سلام الله علیها را به خود اختصاص داده است تا مانند آن حضرت از بیمار فداکارانه و مخلصانه پرستاری کند.

ما باید از حضرت زینب سلام الله علیها بخواهیم که قدرت زینب گونه به ما بدهد، هم چنانی که ایشان بنیان کاخ یزید و بنی امیه را با آن سخنرانی تاریخی شان برای همیشه برانداختند و با تمام توان در آن دوران سخت مقاومت کردند.

در این راه نیز اگر می خواهید پرستاری را انتخاب کنید، با ذوق و علاقه و خالصانه به هم وطن خود خدمت کنید.


تو می دانستی که حال سجاد (ع) در کربلا باید چنین بشود که دشمن امیدی به زنده ماندنش و رغبتی به کشتنش پیدا نکند، اما اکنون می بینی که کشتن او نیز به اندازه وخامت حال او جدی است. پس میان شمشمیر شمر و بستر سجاد حائل می شوی، پشت به سجاد و رودرروی شمر می ایستی، دو دستت را هم چون دو بال می گشایی و بر سر شمر فریاد می زنی: شرم نمی کنی از کشتن بیماری تا بدین حد زار و نزار؟

والله اگر از جنازه من بگذری تا به او دست پیدا کنی.
این کلام تو نه رنگ تعارف دارد، نه جوهر تهدید. چه؛ می دانی که شمر کسی نیست که از کشتن زنی حتی مثل تو پرهیز داشته باشد.
بر این باوری که یا تو را می کشد و نوبت به سجاد نمی رسد، که تو پیش مرگ امام زمانت شده ای و چه فوزی برتر از این؟!
...

انتهای پیام/

  • 3
  • 1
  • 2
http://dana.ir/1026515
ارسال نظر
نظرات
کانال_دانا_داخلی نیشگون نیوز جشنواره فیلم معلم سلام_صفحات_داخلی
Page Generated in 0/0356 sec