شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان آذربایجان شرقی
ساعت: 12:32 منتشر شده در مورخ: 1396/01/04 شناسه خبر: 1069631
چالش انشای شب عیدی!
توصیف بهار در قاب ذهن سه دانش آموز
فصل بهار اولین فصل سال است.ماههای زیبای بهار با فروردین شروع می شود.من و پدر و مادرم عاشق بهار هستیم.چون هر سال با رسیدن بهار به ترکیه و دوبی سفر می کنیم.راستش امسال مادرم کمی ترسیده و می گوید ترکیه ناامن شده است.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ یادداشت میهمان تبریزبیدار؛مهدی نورمحمدزاده

 

  • بهار آمد و شمشادها جوان شده اند/پرندگان مهاجر ترانه خوان شده اند!
  •  

فصل بهار اولین فصل سال است.ماههای زیبای بهار با فروردین شروع می شود.من و پدر و مادرم عاشق بهار هستیم.چون هر سال با رسیدن بهار به ترکیه و دوبی سفر می کنیم.راستش امسال مادرم کمی ترسیده و می گوید ترکیه ناامن شده است.اما پدرم می خندد و می گوید رادیو تلویزیون الکی مردم را می ترساند تا آنها به آنتالیا نروند و خوشگذرانی نکنند.هر سال در اول بهار کنسرت های خیلی قشنگ در دوبی و آنتالیا برگزار می شود.من عاشق این سرودها هستم و همیشه دعا می کنم تا همه بچه ها پول داشته باشند و بتوانند به ترکیه و دوبی سفر کنند.کاش مسئولان کاری کنند که این کنسرت ها در ایران هم اجرا شود و بچه های فقیر هم که پول خارج رفتن را ندارند، بتوانند از سرودهای خانم گوگوش لذت ببرند.

من خیلی بهار را دوست دارم و می خواهم در آینده با یک دختر خوب که اسمش بهار است ازدواج کنم.پدر بهار دوست بابای من است.آنها از ما هم پولدارتر هستند! پدر بهار، رییس مهمی است و حقوق خیلی زیادی می گیرد.چند ماه پیش بهار گریه می کرد و می گفت که راننده اش گفته حقوق نجومی پدرش کم خواهد شد چون دیگر همه مردم موضوع را فهمیده اند و اسمش هم به روزنامه ها رفته است.اما هفته پیش که در ویلای بابای بهار مهمان بودیم، بهار خندید و گفت که حقوق باباش کم نشده و آنها امسال هم تحویل سال برای دیدن خواهرش به آمریکا خواهند رفت.مادرم می گوید ازدواج با بهار سرنوشت من را تغییر می دهد و من باید از همین حالا به فکر دوست داشتن بهار باشم تا در آینده خوشبخت تر شوم.

به نظر من تعطیلات فصل بهار پر از زیبایی و شیرینی است.فقط کاش امسال پیک نوروزی ندهند تا وقت مان در سفر خارج برای حفظ کردن و نوشتن تاریخ و جغرافیای ایران تلف نشود.معلم خوبم! بابایم سلام رساندند و این کارت هدیه را هم به عنوان عیدی به شما دادند.سال نو بر همه مردم ایران مبارک باد/ بابک توانمند
 

  • هر روزتان نوروز/ نوروزتان پیروز

انشایم را با نام خدای پاکی ها و زیبایی ها آغاز می کنم.به نظر من زیبایی اصلی بهار در نوروز باستانی و رسم و رسوم آن است.سفره هفت سین خیلی قشنگ است و من عاشق آن هستم.پدرم همیشه می گوید ما ملت متمدنی هستیم و باید همه رسم و رسوم باستانی خودمان را حفظ کنیم.ما همیشه بعد تحویل سال به دیدن فامیل ها و اقوام می رویم و اگر پس انداز کافی داشته باشیم به شیراز یا مشهد هم سفر می کنیم.
 

اما من امسال تصمیم گرفته ام به اردوی راهیان نور بروم.پدرم اولش مخالف سفر من بود و می گفت شگون ندارد که آدم تحویل سال را در مناطق جنگی و سر مزارها باشد.اما مادرم خیلی باهاش حرف زد و بالاخره او را راضی کرد.مادرم می گفت اگر همین شهدای جنگ نبودند، الان ایرانی هم نبود که ما در آن سفره هفت سین بیاندازیم! 
 

البته خود من بیشتر بخاطر رحیم، پسر همسایه مان است که می خواهم به اردوی جنوب بروم.پدر رحیم، تابستان امسال در سوریه شهید شده است.آنها هر سال عید با پراید خودشان به جنوب می رفتند و رحیم خاطرات خیلی جالبی از آنجا برایم تعریف می کرد.اما امسال دیگر مادرش دل و دماغ سفر کردن ندارد و رحیم می خواهد با اردوی مدرسه به جنوب برود.من هم می خواهم همراهش بروم و محل جنگیدن رزمنده ها را از نزدیک ببینم.
 

به نظر من بهار فصل خیلی قشنگی است.چون همه جا پر از درخت و گل می شود و اکثر مردم لباسهای تازه می پوشند.سال گذشته بابام روز اول عید لباسهای قرمز پوشیده بود و صورتش را هم با واکس سیاه کرده بود.برای من و داداش کوچکم شعر می خواند و ادا در می آورد.وقتی نمایشش تمام شد داداشم با تعجب به بابا نگاه کرد و گفت: چه بابا نوئل کثیفی!
 

من هنوز هم نمی دانم چرا بابام آنروز عصبانی شد و شروع به گریه کرد.اما به نظر من همه بابانوئل ها باید تمیز و خوشگل باشند و با کادوهای خوب و رنگی شان بچه ها را خوشحال کنند.امیدوارم همه بچه ها از روزهای قشنگ بهار لذت ببرند و خوشحال باشند و مثل رحیم ناراحت و غمگین نباشند.انشا.../ سیاوش جمشیدی
 

 

  • اینجا برای از عید نوشتن، هوا کم است!

انشایم را با نام خدای روزی رسان شروع می کنم.اول انشایم باید راست و حسینی بگویم که شعر بالا را خودم نگفته ام و از جایی شنیده بودم که فقط کلمه «تو» را با «عید» عوض کرده ام و اینجا نوشته ام.
 

اما آقا معلم باور کنید که این شعر واقعی است.دیروز عصر داخل مترو، وقتی همه تخم مرغ رنگی های سفالی را فروختم، فرصت کردم کمی به انشای امروز فکر کنم.می خواستم چند کلمه تو دفترم بنویسم که یهو کلی آدم ریختند داخل قطار و کم مانده بود خفه بشم.اونقدر فشارم دادند که وسط جمعیت له شدم.داد می زدم: آقا...آقا برو کنار...پام له شد! اما انگار نه انگار.نفسم داشت می گرفت که یاد این شعر افتادم و خودم اصلاحش کردم!
 

اما امروز قطار کمی خلوت است و می خواهم چند جمله از بهار بنویسم.من روزهای عید را خیلی دوست دارم.البته نه خود عید، بلکه روزهای قبل عید را. چون اوضاع کاسبی بهتر میشود و مردم کمی راحتتر پول خرج می کنند.ما یک ماه قبل عید را تمام وقت مشغول کاریم.حتی مادر هم که روزهای معمولی فقط به کارهای خانه می رسد، این روزها داخل واگن خواهران بساط روسری رنگی و لباس زیر پهن می کند و انصافن خوب هم می فروشد.فقط حیف که بعضی از این مامورهای شهرداری اذیت مان می کنند.البته خدا وکیلی، اکثرشان آدمهای مشدی هستند و کاری به کار ما ندارند و فقط سر برج می آیند و سهمشان را می گیرند و می روند.اما بعضی ها بدجوری سمجند.انگار دنبال دزد و قاچاقچی افتاده اند...
 

به نظر من روزهای بعد تحویل سال هم بد نیست.چون تخت می گیریم می خوابیم و ماهواره می بینیم.کلی فیلم و سریال آن هم به زبان فارسی! واقعا که حال می ده.من خیلی خوشحالم که عید امسال همه دور هم هستیم.چون قراره بابام هم از کمپ بیاد و سر سفره هفت سین کنار ما باشه.من خیلی خیلی خوشحالم که امسال بقدر کافی پول درآورده ام که برای همه کادو بدهم.مامان هم قول داده که سیزده به در فسنجون بپزه و همه بریم شابدالعظیم.دیگه فرصت نیست...رسیدم به ایستگاه آخر...باید پیاده بشم.پایان
 

لعنت به این شانس...کاش می دونستم کار کدوم بی شرفیه! حتما موقع نوشتن این انشای لعنتی جیبم را زدن...همش رفت...مانتو آبجی...جاسیگاری باباجون...شال کمر مامان...خدا...خدا...خدا/

 

انتهای پیام/

 

http://dana.ir/1069631
ارسال نظر
نظرات