شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان کردستان
ساعت: 12:19 منتشر شده در مورخ: 1397/03/29 شناسه خبر: 1375754
گدایی نمی کنم، نایلون و دستمال کاغذی بخرید !
آمر بانو می گوید: دوست ندارم کسی از سر ترحم و دلسوزی کمکم کند بلکه انتظار دارم مردم دستمال کاغذی و نایلون هایم را بخرند و مرا در تامین مایحتاج زندگی اینگونه یاری کنند.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کردتودی، از سمت میدان انقلاب به خیابان چهارباغ سنندج که حرکت می کنیم و همه مشغول به خرید هستند، زنی تنها با دست و پایی فلج در کنار خیابان مشغول فروش نایلون است، شاید بارها و بارها از آنجا گذر کرده ایم اما هر بار با بی اعتنایی از آن گذشته ایم اما ماجرای آن زن خواندنی است، از برق گرفتگی یخچال که باعث فلج شدن دستش و از تصادفی که باعث از کارافتادگی پایش شدرا آنقدر شیرین توضیح می دهد که گوش دادن به آن دل و جان می خواهد.

 


اسمش آمربانو و 65 سال از زندگی پر فراز و نشیبش گذشته است، صورتش را انگار با سیلی سرخ نگه داشته شده و چروکهایش نشان از گذران سخت زندگی می دهد، با اینکه همیشه سرش به صورت غیرعادی پایین است اما نگذاشته است چرخ روزگار سرش را جلوی هر کسی خم نگه دارد و با روزگار می جنگد و می جنگد تا حقش را از سرنوشت بگیرد ، این را خودش برایمان می گوید...

 


داستان زندگیش را اینطور تعریف می کند که از زمانی که به دنیا آمدم به صورت مادرزادی یک دستم کاملا فلج بود هر چند تا حدودی می توانستم انگشت هایم را تکان دهم، در سن 20 سالگی با مرد نابینایی ازدواجکردمو حاصل زندگیمان 5 فرزند است که امروز هر کدام از آنها مشغول به زندگی خود هستند.

 

 

 

سه سالی بیشتر نیست که بر اثر اتصالی برق یخچال دست دیگرم نیز فلج و همان سال نیز یک پایم بر اثر تصادف کاملا از کارافتاده شد، با اینکه جزء سازمان بهزیستی هستم اما تنها حمایت آنها در حد حقوق خیلی ناچیزی است که حتی پول فیش های آب و برقمان نیز نمی شود، به ناچار چون همسرم سنش بالاست ، تصمیم گرفتم با نایلون هایی هر چند ناچیز اما به جنگ سرنوشت بروم.

 


آری آمربانو، بانوی داستان واقعی ما، کوله‌بار مسئولیت زندگی را یک تنه بر دوش می‌کشد و مجبوراست اجاره بها، و هزاران مخارج دیگر را که پشت مردان را هم خم کرده بپردازد، وظایف سنگین و طاقت فرسایی که هیچگاه وی را از پا درنیاورد .

 


ادامه ی داستان زندگیش را اینطور بیان کرد که زندگی سختی های زیادی را پیش روی ما قرار می دهد، هر کدام به نوعی بار زندگی به دوشمان می افتد، یکی مثل من مجبور به دستفروشی و کس دیگری شاید در گوشه ای از این سرزمینم محتاج یک لقمه نان.اما همت و همت تنها کلمه ای است که به آن ایمان دارم که اگر توکل به خداو همت را در کنار هم بگذاریم با اینکه روزگار می چرخد اما آرامش درونی انسان به همه چیز روزگار مادی می ارزد.

 


همگان می دانند دست فروشی زنان چه خطرات و مضراتی را به دنبال دارد ولی باید گفت که این زنان برای به دست آوردن لقمه ای نان حلال، هم حرف و هم نگاه های تحقیرآمیز مردم را تحمل می کنند و هم دود و دم  و آلودگی را.

 

 

 

 

شاید اگر مسئولین تا اندازه ای نه چندان زیاد هم به این فقیران توجهی داشته باشند لایق این شعر نباشند که بگوییم ...


اینجا اسمان ابریست خانه ی شما رانمیدانم                         اینجا شده پاییز انجا را نمیدانم
اینجا فقط رنج است خانه ی شما را نمیدانم                        اینجا دلی تنگ است انجا را نمیدانم
 
 

انتهای پیام/

http://dana.ir/1375754
ارسال نظر
نظرات
سلام_صفحات_داخلی