شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان کهکیلویه و بویراحمد
ساعت: 19:23 منتشر شده در مورخ: 1397/07/10 شناسه خبر: 1414455
آرزوهای بزرگ یک مادر کهگیلویه و بویراحمدی/صدایم را به تاجگردون برسان
امروزبه مادری فکر می کنم که با سرانگشت هیچ پایی به آرزوهایش نرسیده است ولی باعشق خدادادی برای آینده فرزندانش تلاش می کند وزجرمی کشد و گرسنگی.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از آفتاب جنوب،تاریکی شب، چادرش را برسرِ زمین گسترانیده است. شامگاه هشتم مهرنودوهفت از حومه ی شهر زنی بادوفرزند خردسالش کنار جاده نشسته بودند. بادیدن ماشین، بلند شده وخودش رابه لبِ خط آسفالت رسانید. دستهایش را به علامت توقف خودرو تکان می دهد. راننده خودرو را متوقف کردتا آنهارا به شهر برساند.

سوارکه شدند سلام و خسته نباشیدی گفت و بعداز چند لحظه سکوت سفره ی درد دلش را باز کرد. انگار مدتهابود باکسی حرف نزده بود. می گفت برای گرفتن روپوش مدرسه  پسرانش به شهر می رود.صحبتش با راننده گل انداخته بود و مهربانی وصداقت خاصی درکلامش موج می زد و البته دردی از جنسِ فقر و نداری.

وسط حرف هایش از سن وسال و زندگی اش پرسیدم.خودش را معرفی کرد ۳۶ ساله با تحصیلات دوم راهنمایی.خیلی شاکر بود که خداوند دوپسر سالم به اوبخشیده که در مقطع ابتدایی درس می خوانند.انسانی خیّر وخداپسند به خاطر نداری و فقرشان اجازه داده بود در کارگاهش بیتوته کنند و کرایه ای از آنان دریافت نمی کرد و در عوض نگهبانی و حفاظت ازکارگاه را پذیرفته بودند.

می گفت بعد از مهاجرت از روستایشان ، چند وقتی در حومه ی شهر اجاره نشین بودند ولی توان پرداخت اجاره رانداشتند و خداوند این انسان مومن و نوع دوست رادرمسیر زندگی اش قرار داده تا اندکی از آلام و سختی های زندگی اش بکاهد. اجازه گرفتم تارسیدن به مقصد حرفهایش را ثبت و ضبط کنم شاید گروه های نوعدوست وانسانهای خیّر گره ای از زندگی اش بگشایند.

با مهربانی پذیرفت‌. از آرزوهای مادرانه اش گفت. از تحصیل پسرانش تا ازدواجِ آنان. آرزو دارد پسرش رئیس جمهور بشود و به بازار ثباتی بدهد تا کالاها ارزان بشوند و مردم زندگی راحتی داشته باشد. شوهرش کارگر فصلی بود که در استانهای مجاوربه کارگری مشغول است و اکثر اوقات هم بیکار.

گاهی شوهرش در شهر برای انبارهای مختلفِ تره بار و عمده فروشی ها کار می کند.میگفت کارگاه تعطیل شده وهیچ همسایه ای ندارد.با بغض میگفت بیشتر شب ها نان خوردن ندارند. کارگاه تولید پلاستیک به دلیل نبود مواداولیه تعطیل شده و شب ها نگهبان کارگاه است. فقر طاقتش را طاق کرده و نگران آینده  دو فرزندش بود.

دستی به سر پسرانش کشیدوگفت: یارانه ی پسرانش را به یک موتوری می دهد تا آنها به مدرسه ببرد و برگرداند. نشاط و مهربانی اش به گریه رسید؛ می ترسید درسرمای زمستان فرزندانش پشت موتورسیکلتِ سرویسِ مدرسه شان سرما بخورند و نتواند هزینه  درمان و عقب افتادگی تحصیلی شان را جبران کند.

کارگاه محل سکونتش از نعمت گاز برخوردار نبود و کولرشان را صاحب کارگاه داده و یخچالشان را خواهر شوهرش.. اهل کهگیلویه است و تحت پوشش بهزیستی سرفاریاب. میگفت هفت ماهی می شود که بهزیستی سرفاریاب هیچ پرداخت نقدی وغیرنقدی به ایشان نداشته است. پرسیدم از نماینده کهگیلویه چه انتظاری داری؟ سکوتی طولانی و آرام جواب داد انتظار دارم کمکم کنند و به خاطر آینده  فرزندانم به ما کمک کنند نه به خاطر خودمان.

پرسیدم چرا به ایشان مراجعه نمی کنی؟ باصداقت جواب داد توان رفتن به تهران راندارم و زمانی در کهگیلویه حضور دارند موفق به دیدارش نمی شوم. برایش توضیح دادم به دفتر ارتباط مردمی نماینده  کهگیلویه مراجعه کند و مشکلاتش را با مسولین مربوطه در میان بگذارد تا کمکش کنند.

به فرمانداری و بخشدار مرکزی مراجعه کند.تنها خواسته اش انتقال پرونده اش از بهزیستی سرفاریاب به دهدشت بود. می گفت نماینده ها ما بیچاره ها رانمی بینند.حاج عدل تهران نشین است و روحانی کاری به ما ندارد.

دردهایش بسیاربود. آنقدر که باید برای کمک به مادرانه هایش تمام ادارات و فرماندار ونماینده  کهگیلویه آستین همت بالا بزنند. بدون تعارف، آنان که از دستشان برمی آید باید انسانیت به خرج بدهند و مرهمی باشند بر دردهایش.آرزو دارد پسرش رئیس جمهور شود تا بتواند از نظرمالی کمکش کند. اجناس را ارزان کند. حاج عدل کمکش کند و تاجگردون صدایش را بشنود.

میگفت تاجگردون را از رادیو وتلویزیون می شناسد ولی خواهش می کرد صدایش را بشنود. برای بار آخر پرسیدم شما که شهروند کهگیلویه هستی و در کهگیلویه زندگی می کنی و نماینده ات هاشمی پور است نه تاجگردون، خندید و گفت ما فقرا را هیچ کس نمی بیند صدایم را به تاجگردون برسان.

به خودم قول دادم صدایش رابه همه برسانم؛ به حاج عدل، فرماندار؛ بخشدار؛ شورای دهدشت، خیّرین و البته تاجگردون.در ازدحام ماشین ها پیاده شد. زیر نور تلسکوپی های شهر دست پسرانش را گرفته بود و دور می شد.مادری مهربان و فداکار که فرزندانش را برای آینده ای روشن تربیت میکند و آرزوهای مادرانه ای دارد برای کودکانش.

امیدش به خدا بود ولی از انسانها نیز انتظار یاری داشت. اوایل بامداد نهم مهرماه، به مادری فکر می کنم که با سرانگشت هیچ پایی به آرزوهایش نرسیده است ولی باعشق خدادادی برای آینده  فرزندانش تلاش میکند وزجرمی کشد و گرسنگی…

اینجاست که حاج عدل و تاجگردون و دیگران باید بدانند مادری که مادرانه کودکانش را برای آینده  ایران تربیت می کند حق بزرگی به گردن آنان دارد که باید تکلیفشان را در برابرحق این مادران مستحق ادا نمایند.

ای که از دستت برآید، کاری بکن
قبل از آن کزدستت نیایید هیچ کار..

یعقوب درویشیان

انتهای پیام

http://dana.ir/1414455
ارسال نظر
نظرات
سلام_صفحات_داخلی