شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان کردستان
ساعت: 11:15 منتشر شده در مورخ: 1397/11/28 شناسه خبر: 1459792
گفت‌وگو با جانباز ۷۰ درصد کُردستانی:
جانبازی، افتخار بزرگیست ولی هدف بالاتری به نام شهادت دارم/تحمل تنگی معیشت رزمنده‌‌ها برایم سخت است
جانباز 70 درصد قطع نخاعی شهرستان بانه گفت : افتخار می کنم که در راه دفاع از وطن و انقلاب اسلامی به درجه جانبازی رسیدم ولی در واقع هدف بزرگتری به نام شهادت در سر داشتم و امیدوارم در نهایت به همرزمان شهیدم بپیوندم .

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کردتودی، وقتی برای اولین بار افتخار ملاقات با حاج مجید صالحی را پیدا کردم اخلاص و مناعت طبع را می شد از صحبت کردن با وی دریافت و دوست داشتم در مورد زندگی و نحو جانبازیش بیشتر بدانم و همین مساله سبب شد با قرار ملاقاتی خدمت این جانباز سرافراز برسم و در ابتدا اینگونه خود را معرفی کرد : بنده حاج مجید صالحی فرزند مرحوم عبدااله صالحی در سال 1338 در روستای نمازگه از توابع بخش نمشیر شهرستان بانه به دنیا آمدم.

وی ادامه داد: خانواده بسیار مستضعف و تهیدستی داشتم ولی در عین حال مذهبی  و مقید به دستورات دین مبین اسلام بودیم، پدرم کشاورزی می کرد و در نهایت به دلیل فقر زیاد و نبود مدرسه و محرومیت ناشی از ظلم ستم شاهنشاهی نتوانستم به مدرسه بروم و باسواد شوم ، ولی این مساله یکی از دلایل تنفر من از رژیم طاغوت بود.

این جانباز 70 درصد گفت: دوران کودکی بسیار سختی داشتم برای کمک به پدرم از همان اوایل به کار کشاورزی و هرزگاهی چوپانی می پرداختم تا شاید باری از دوش پدرم برداشته باشم و هیچ گاه خستگی های پدرم را از یاد نمی برم که هرشب وقتی به خانه می آمد و دست و پایش ترک خورده بود و از درد به خود می‌پیچید. خدا لعنت کند خاندان سلطنتی را که با ظلمشان کاری کردند که پدران و مادرانمان تا زنده بودند در فقر و بدبختی به سر بردند و  یک روز به راحتی و با خیال آسوده سر بر بالین نگذاشتند.

وی افزود : تا ده سالگی در همان روستا بودیم و عاقبت به دلیل فقر زیاد مجبور شدیم به روستایی دیگر به اسم خجک مهاجرت کنیم تا شاید بتوانیم از این وضعیت رهایی یابیم ولی چون نظام وابسته شاهنشاهی هیچ گونه توجی به مناطق ما نکرده بود مخصوصا روستا ها از محرومیت بسیار بالایی برخوردار بودند و این زمینه خوبی بود که مردم از آنها تنفر داشته باشند و خود من به خاطر این تفکر ضد شاهنشاهی به خود اجازه ندادم برای خدمت سربازی زیر پرچم چنین حکومت فاسد و دست نشانده ای  بروم و از هرگونه تبلیغات منفی بر علیه آنها دریغ نمی کردم .

این جانباز قطع نخاعی خاطرنشان کرد : وقتی زمزمه های به لرزه درآمدن شاهنشاهی توسط امام خمینی (ره) شنیده می شد من هم با علاقه بسیار زیاد وارد تبلیغات بر ضد رژیم شدم هرچند از دست نظامیان شاهنشاهی همیشه فراری بودم ولی از کوچکترین فرصت استفاده می کردم که بین مردم و جوان حاضر شوم و بر ضد آنها تبلیغات کنم .تا اینکه شاه ملعون دیگر از یایران رفت و ما هم به دعوت کمیته های مردمی برای راهپیمایی و  اعتراض به حکومت شاهنشهای و اعلام حمایت از انقلاب اسلامی به شهر بانه می آمدیم و شعار دادن بر ضد شاه و نخست وزیرش شده بود کار همه ما و در نهایت با درایت امام راحل شاه جنایتکار سوط کرد و انقلاب اسلامی پیروز شد .

این جانباز گفت : هیچ وقت فراموش نمی کنم که پدرم ما را نصیحت می کرد که به یاد داشتهباشید اگر در راه این نظام و انقلاب جان خود را از دست بدهید بدانید که بدون شک جایگاه شما نزد اولیا و صالحان در بهشت است و علاوه بر منش فکری خودم و رهنمودهای پدرم دنبال فرصتی بودم تا خلوص نیت و علاقه مندیم را به خدمت نظام اسلامی ثابت کنم .

البته در کردستان و خصوصا شهرستان بانه  مشکل ما فقط سلطنت طلب ها نبودند وجود گروهک های منحرف و مرتد و خونخوار در منطقه موجب گردیده بود که همچنان شهرستان بانه شاهد صحنه های جنگ و خونریزی باشد و حمله ناجوانمردانه صدام مالعون به کشور عزیزمان نیز مزید بر علت شد، وقتی وضعیت به این منوال پیش رفت دیگر غیرت انسانی و دینی من اجازه نداد در برابر این همه ظلم و ستم و تجاوز گری ساکت بمانم و با راهنمایی های پدرم پا در عرصه خدمت صادقانه گذاشتم و در سال 1361 رسما وار نهاد مقدس و مردمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی شدم و در همان جا اعلام کردم که من به غیر از خدا از احدی ترسی ندارم و برای خدمت به انقلاب، خاک، ناموس و وطن پا در این عرصه گذاشتم و حاضرم در راه ولایت جانم را فدا کنم و باکی ندارم.

 

 

وی گفت: وقتی فرماندهان انگیزه راسخ من را دیدند ضمن معرفی بنده با طی کردن مراحلی به جذب سپاه بانه درآمدم و همین الان هم میگویم که بدون هیچ چشم داشتی وارد سپاه شدم و هدفم فقط نجات مردم سرزمین از دژخیمان و متجاوزان بود . البته با این کار من گروهکهای ضد انقلاب بیکار ننشستند  و همیشه به دنبال من بودند تا دستگیرم کنند و به قول خودشان من را به اشد مجازات برسانند وقتی به من دسترسی نداشتند خانواده ام را مورد آزار و اذیت قرار می دادند و این مساله خیلی من را ناراحت می کرد چون پدرم همواره با سختی امرار معاش می کرد و این ظالم ها هم در روستا دست از سرش بر نمی داشتند .

این جانباز سرافراز  از نحوه تبلیغاتش برای انقلاب در بین مردم روستا و دوستان آشنایان گفت و ادامه داد :  هرزگاهی گروهک ها به روستای ما می رفتند یا باخبر می شدم در جمعی سخنرانی کردند وقتی مطمئن می شدم که رفته اند می رفتم و همه نقشه های شومشان را برای مردم بازگو می کردم و به مردم ثابت می کردم که کردستان و شهر بانه هرچه می کشد از دست این گروهک هاست و کاری میکردم که وقتی ضد انقلاب دوباره برای همراه کردن مردم با خود به روستا ها می رفت از طرف آنها مورد بی توجهی قرار گیرند و حتی نانی را که به زور از روستاییان طلب می کردند به ضد انقلاب ندهند .

جانباز صالحی  تاکید کرد : همین اقدامات من موجب گردید از من کینه شدیدی داشته باشند و از هر ترفندی استفاده می کردند تا منو گیر بیندازند و دنبال کوچکترین فرصت بودند تا به کشتن من خیالشان از جانب مخالفی دیگر راحت شود چون قانونشان این بود که مخالفتنشان را بر نمی تابیدند و تنها را خلاص شدن از کسانی که با آنها هم عقیده نبودند کشتن و ترور افراد بود .

در زمان خدمتم در عملیاتهایی در سورکوه و ماووت عراق و کلا منطقه و محدوه شهرستان بانه بودم و صحنه هایی از مجاهدت و اخلاص و جانفشانی را به چشم خودم دیدم که در گفتن و زبان آدمی نمی گنجد فقط می توانم بگویم هر کسی که به جبه های جنگ می آمد با اعتقاد راسخ به نظام و انقلاب و رهبری می آمد و از دست دادن جان در این راه و به شهادت رسیدن تنها آرزویشان بود .

وی گفت: عاقبت به دلیل فشارهای ضد انقلاب مجبور شدم به شهرستان بانه مهاجرت کنم و خدمتم را در آنجا ادامه دهم بعد از گذشت مدتی در سال 63 ازدواج کردم و هنوز چهار روز از عروسیم نگذشته بود دوباره سر خدمتم حاضر شدم و بعد از 16 روز به عملیاتی دیگر در منطقه ماووت عراق اعزام شدم و من هم با وجو اینکه هنوز در حال و هوای دید و بازدید و مهمان داری بعد از عروسی بودم با افتخار قبول کردم چون خدمت برای من از هر چیزی مهمتر بود.

این جانباز 70 درصد نخاعی از نحوه جانبازیش گفت و افزود : من ویکی از دوستانم در این اعزام از مسیر دیگری به طرف خاک عراق اعزام شدیم و بی خبر از اینکه گروهکهای ضد انقلاب ما را شناسایی کرده و برایمان کمین گذاشته است وقتی به محل مورد نظر آنها رسیدیم در آن واحد بیش از 20 نفر اسلحه به دست به طرف ما آتش گشودند و وقتی متوجه این مساله شدیم فورا دوستم خود را بر زمین زد و هر طور که شد پناه گرفت و من هم به تبع خواستم سریع از از این کمین خارج بشم و چون خیلی وقت بود دنبال من بودند امان ندادند و در گلوله بارانشان معلوم بود که سرو قلب من را هدف گرفته اند وقتی  چرخیدم که خودم را از مهلکه دور کنم در همین چرخش تنها پیزی که یادم میاد گلوله ای به پشتم برخورد کرد و دیگر بدنم حس نداشت و روزی زمین افتادم هرکاری کردم از کمر به پایین حس و تحرک نداشت و دیگر بیهوش شدم .

وقتی چشم باز کردم در بیمارستان بانه بودم و همرزمم را دیدم که دلداریم می داد وقتی خدا نخواهد حتی در دل آتش هم بروی مشکلی برایت پیش نمی آید دوستم بدون هیچ مشکلی از دست ضد انقلاب نجات یافت و با بیسیم کردن به نیروهای خودی جان من را هم نجات داد ، چشمهایم سیاهی می رفت و همین رو شنیدم که گفتند باید با هلیکوپتر به تبریز اعزام شود و دیگر هیچی به یاد ندارم تا اینکه بعد از 40 روز شرایط سخت و انواع عمل جراحی بهم گفتند که گلوله دقیقا به نخاعم اصابت کرده و برای همیشه توانایی راه رفتن را از دست می دهم ، این خبر شوکه ام کرد نمی دانستم چکار کنم.

وی از آرزوی شهادتش گفت و اضافه کرد  : بعد از قطع نخاعی شدنم از این مساله ناراحت بودم که دیگر توانایی این را ندارم که دوباره برای خدمت به انقلاب سرپای خود بایستم و شاید هم سربار جامعه شوم ولی از لحاظی هم خوشحال بودم که در راه این انقلاب و رهبری و وطن این مشکل برایم پیش آمده و وقتی حرفهای پدرم را به یاد می آورم که می گفت کسی که در راه این انقلاب شهید شود با صالحان محشور می شود و جایش در بهشت است آرزو می کردم که کاش شهید می شدم و هرچند جانبازی افتخار بزرگیست ولی هدف بالاتری به نام شهادت داشتم آرزو دارم روزی به این افتخار نائل آیم .

این جانباز بانه‌ای ابراز کرد: از آن موقع یعنی تیر ماه 1363 تاکنون به دلیل مشکل نخاعی پیش آمده 22 نوع عمل جراحی متفاوت انجام دادم  و این بی تحرکی بسیاری از بیماری ها مانند زخم بستر ، بی اختیاری ادرار که موجب کوچک شدن کلیه و  مثانه و در نهایت من را مجبور کرد که مثانه مصنوعی جایگزین کنم که خود مشکلات بسیار فراوانی دارد.

 

 

وی از سختی‌های زمین گیرشدنش گفت: بسیار سخت است که 34 سال زمینگیر باشی تمام سختی های من بر دوش خانمم است و خداوند از او راضی باشد که از آن موقع تا الان بدون هیچ ابراز ناراحتی و در راه خدا تر و خشکم می کند. اگر روزی همسرم نباشد کلا به هم میریزم. چون باید هر روز پنج بار و گاها بیشتر با وسائل مخصوص مثانه مصنوعی را تخلیه کنم. باید ورزش کنم تا زخم بسترم بیشتر نشود و رفت و آمدهایم کلا با وجود زنی مهربان است که تمام عمر و جوانیش را به پای من گذاشت، همیشه آرزو داشتیم که خداوند به ما فرزندی عطا کند که حداقل از زحمت های همسرم کم شود ولی این ضایعه نخاعی ما را هم از این نعمت محروم کرده است.

این تنها بخشی از مشکلات ماست در این مدت همواره یک پایم خانه بود و پای دیگرم بیمارستان تبریز و تهران با وجود این همه مراقبت ولی در حال حاضر مبتلا به رفلاکس کلیه ، پوکی استخوان ، زخم معده شدید ،  ناراحتی کیسه صفرا، کم بینایی چشم ، عفونت شدید، سرگیجه و کم خونی و ... شدم.

وی ادامه داد: جانباز قطع نخاعی با همه نوع جانباز ها فرق می کند چون ما همیشه یکی را نیاز داریم که کمک حالمان باشد شبها موقع خواب دست و پاهایم بی تحرک می شود و اگر همسرم چپ و راستم نکند دیگر خون در دست و پایم جریان نمی کند و احتمال خشک شدنشان برای همیشه هست ، متاسفانه با این وضعیت پیش آمده خرج و مخارج بیمارستانی ما هم بسیار گزاف شده و علاوه بر رنج خانه نشینی تهیه وسایل پزشکی مورد نیاز ما جانبازان نخاعی خود دغدغه ایست که بر این درد افزوده است.

در استان کردستان اگر استباه نکنم فقط 5 نفر جانباز قطع نخاعی مشکل بیماری سیتوپلاسم را دارند و توصیه ام به متولیان امر اینست که ما جانبازان قطع نخاعی را دریابند خودشان را جای ما بگذارند فقط یک روز نتوانند از جای خود بلند شوند چه حالی می شوند متاسفانه نه حقوق و مزایای ما جواب نیازهایمان نیست و امیدوام توجه بیشتری به قطع نخاعی ها شود.

وی همواره در بین سخنانش تاکید می کرد ما برای رضای خدا و تداوم نظام اسلامی پا در این عرصه نهادیم و بسیار ناراحت می شوم وقتی میشنوم مسئولی چندین هزار میلیارد اختلاس می کند و در عین حال  در کشورمان هستند هموطنانی فقیر و بی بضاعت و چه بسا جانبازان و مدافعان امنیت در سختی و مشقت به سر می برند و این مساله شدیدا مرا می رنجاند که چه جوانان رشیدی برای پابرجا بودن این نظام جان و جسم خود را فدا کردند و این افراد با خیانت به خون شهدا کاری می کنند که مردم همچنان در سختی زندگی کنند.

در پایان این گفتگو وی با اشاره به حادثه بمباران  پارک 15 خرداد 63 گفت: در ایتدای سخنانم عرض کردم وقتی خدا نخواهد مشکلی برات پیش بیاد واقعا چیزیت نمی شود من در تجمع آن روز پانزده خرداد حضور داشتم هنوز سخنرانی کامل شروع نشده بود که آسمان بالای سرمان تیره و تار شد صدای غرش هواپیماهایی می آمد که خبر از جنایتی بزرگ داشت در یک آن موج عظیمی وارد جمعیت شد فقط می دیدم که انسانها مثل درخت که بریده می شوند به زمین می افتند وقتی خودم رو نگاه کردم فقط تیکه های گوشت و خون رو بدنم بود گوشهاییم دیگر قدرت شنوایش را از دست داده بود ، آن همه جمعیت در لحظه به زمین افتادند چقدر پیکر بدون سرو دست و پا افتاده بود بالای درخت اطراف پارک و استخر داخل پارک از خون شهدا کاملا قرمز شده بود و به چشم خودم دیدم یکی بدون سر می دوید تا اینکه  در نهایت در آن استخر افتاد وبی حرکت شد ، در طول عمرم اینقدر جنازه و بدن تیکه پاره ندیده بودم انگار آخرالزمان رسیده بود نمی دانستم چکار کنم فقط میتونم بگم خداوند برای همیشه سایه جنگ و نا امنی را از کشور عزیزمان به دور کند چون غیر از بدبختی و بی خانمانی و آوارگی و قحطی چیزی در برندارد و مردم و مسئولان قدراین امنیت را بدانند چون در سایه امنیت است که رفاه و توسعه و آبادانی بوجود می‌آید.

 

انتهای پیام /

http://dana.ir/1459792
ارسال نظر
نظرات