شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان ایلام
ساعت: 09:09 منتشر شده در مورخ: 1397/12/22 شناسه خبر: 1467584
به بهانه 22 اسفند، روز بزرگداشت شهدا
روایتی از پرواز دو کبوتر سبکبال/ همشیره‌هایی که ابدی شدند
محمدرضا با حالتی عجیب بر سر مزار غلامرضا حاضر شده و لبخندی می زند، گویی شب گذشته درخلوتش اتفاقی رخ داده است.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از ایلام بیدار، روزهای آتش و انتظار، نخلهای سربریده، سینه های داغدار، چکمه های پرازخون، عشق، ترکش، تک وپاتک، ذکر دعای یاعلی، دستهای مانده روی سیمهای خاردار، صبر و استقامت و درخدا محو شدن، حجله های بی داماد، خیبر، محرم و کربلاهای چهار وپنچ یادمان نمی رود، آن روزها جای جای شهرمان ازدفاع جانانه فرزندان انقلاب پر بود.

جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، بزرگ‌ترین رویداد تاریخی ایران اسلامی در طول تاریخ این سرزمین و به خصوص دوران پس از پیروزی انقلاب شکوهمند اسلامی به حساب می‌آید.

در این جنگ نابرابر با دشمن تا دندان مسلح، رشادت‌هایی رقم خورد مثال‌زدنی و در نوع خود بی‌سابقه که بعضا از سوی رسانه‌ها کمتر به آنها پرداخته شده است.

شهرستان دره شهر در جنوب استان ایلام با تقدیم 110 شهید، 21 آزاده سرافراز، 400 جانباز و هزاران رزمنده سهم بسزایی در این حماسه بزرگ و ماندگار ایفا کرده است.

حال به بهانه هفته دفاع مقدس به سراغ خاطره ای از دو شهید والا مقام این شهرستان رفتیم تا شاید با بازگو کردن ان برگی از خاطرات خاک خورده سالهای غیرت و شرافت این دیار را ورق بزنیم.

همشیره های ابدی

ماجرای بر می‌گردد به سال 46 در روستای چم نمشت شهرستان دره شهر،"غلامرضا" و "محمد رضا"دو کودکی که به فاصله 30 روز در همسایگی هم به دنیا آمدند.

چند روزیست صدای گریه محمدرضا به دلیل گرسنگی و کافی نبودن شیر مادر امان خانواده را بریده است.به پیشنهاد یکی از اقوام "محمدرضا" را نزد همسایه یعنی مادر "غلامرضا" می برند تا شاید با خوردن شیر آرام گیرد.

پیشنهاداقوام درست از آب در می آید، محمد رضا در آاغوش مادر غلامرضا آارام می گیرد، مادرغلامرضا هر روز به هردو کودک شیر می دهد و آنها را در یک گهواره کنار هم می خواباند.

سالها می گذرد، .محمدرضا و غلامرضا حالا دیگر مردی شده اند و مانند دو روح در یک بدن در کنار هم به درس و کشاورزی مشغولند، اخلاق و رفتار این دو دوست و برادر در میان مردم روستا نیز زبانزد می شود.

دوران مدرسه ابتدایی آانها مصادف با پیروزی انقلاب اسلامی می شود، در همین زمان غلامرضا که 30 روز از محمد رضا بزرگتر است پیشنهاد می دهد که برای شرکت در نماز جمعه به مرکز شهر بروند، آنها مسیر 10 کیلومتری را طی کرده و بعد از خواندن نماز برای یادگیری قرآن سر کلاس درس شهید "غلامحسین زینی وند" و "شهید پرویز نوروزی" حاضر می شوند،کلاسهایی که علاوه بر آموزش قران به مباحث ایثار، جهاد و شهادت نیز پرداخته می شود مباحثی که هردو آنها را شیفته خود می کند.

تنها تصویر موجود از دو برادر شهید

سال 62: هردو تصمیم می گیرند علی رغم سن کم(16سال) برای دفاع از وطن به جبهه بروند، تصمیمی که به دلیل کم بودن سن و فصل کشاورزی با مخالفت سرسخت خانواده مواجه می شود، اما اصرارهای انها بعد از مدتی جواب داده و هردو با جلب رضایت خانواده به جبهه مهران اعزام می شوند.

"محمدرضا "هنوز چند روزی از خدمتش در مهران نگذشته بود که بر اثر ترکش خمپاره از ناحیه سر مجروح و به بیمارستان انتقال می یابد، غلامرضا در مدت آرام و قرار ندارد و یکسره از احوال دوستش می پرسد، هنوز چند هفته ای از مجروحیت محمدرضا نمی گذرد که وی با سر و صورت بانداژ شده مجددا خود را به جبهه و غلامرضا می رساند تا نشان دند این دو طاقت دوری از هم را ندارند.

سال 63 : محمدرضا در دانشگاه تربیت معلم قبول می شود و با اصرار غلامرضا برای تحصیل منطقه جنگی را ترک و به دانشگاه می رود، غلام رضا نیز عازم جبهه های جنوب (شلمچه) می شود.

با اینکه همه تصور می کردند این دو تا چندسال دانشگاه همدیگر را ندیده اند اما در خاطرات محمدرضا بعدها نوشته شده "بارها از دانشگاه مرخصی گرفتم و با برادرم غلامرضا به جبهه جنوب رفتیم و چندباری نیز زخمی شدیم اما برای اینکه خانواده نگران نشوند انها را در جریان نگذاشتیم."

سال 66: محمدرضا در اخرین روزهای تحصیلش برای سرکشی و دیدار اقوام و خانواده چند روزی به روستا بر می گردد که در همین زمان یک اعزام اضطراری برای جبهه های مهران پیش می آید، محمدرضا بااینکه با مخالفت خانواده اش برای رفتن به جبهه مواجه شده بود اماقید دانشگاه را زده وعازم جبهه مهران می شود.

66/9/9 :خبر ناگواری به روستا می رسد،"غلامرضا رهبان" در جبهه شلمچه به شهادت رسیده است.

همه روستا و حتی خانواده رهبان نیز به یک چیز فکر می کنند که چگونه به "محمدرضا" خبر دهیم.

اینکار را به "رمضان کاظمی" برادر محمدرضا که آن زمان در تبلیغات سپاه مشغول بود سپرده می شود.

برادر بزرگتر در نامه ای شرح واقعه را برای محمدرضا می نویسد و یک هفته بعد محمدرضا با شنیدن خبر شهادت دوستش به روستا می آید.

نگاهها به سمت اوست، انگار کسی را نمی بیند، گوشه ای خیره می ماند، شبها صدای هق هق گریه هایش را در تنهایی شب همه می شنوند، یارش،دوستش و برادرش رفته بود.

صبح روز 21 آذر ماه 66: محمدرضا با حالتی عجیب بر سر مزار غلامرضا حاضر شده و لبخندی می زند، گویی شب گذشته درخلوتش اتفاقی رخ داده است.

بعد از درد و دل با مزار غلامرضا، خودش را به منزل مادر غلامرضا می رساند و بعد از آرام کردن مادرشوی با کسب اجازه وحلالیت مصممتر از قبل به جبهه می رود، انگار کسی منتظر اوست.

66/10/9 : دومین خبر باز هم روستا را در بهت می برد، "محمدرضا کاظمی" بر اثر ترکش خمپاره همانند برادرش به شهادت رسیده است.

مادر شهید رهبان دوروز قبل از شهادت "غلام رضا" و دو روز قبل از شهادت "محمدرضا" خواب شهادتشان را دیده بود.

شهید "محمدرضا کاظمی" و شهید "غلامرضا رهبان" به فاصله 30 روز از هم متولد و دقیقا به فاصله 30 روز از هم به فیض شهادت نائل آمدند تا باز هم همدیگر را تنها نگذارند. 

انتهای پیام/

 

http://dana.ir/1467584
ارسال نظر
نظرات