شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان مازندران
ساعت: 10:58 منتشر شده در مورخ: 1398/05/11 شناسه خبر: 1509181
محکومی در گوشه زندان در انتظار وصال شهادت‌
شهید شیخ فضل‌الله نوری فرزند مازندران و پایه‌گذار اندیشه انقلاب اسلامی
اندیشه‌های فلسفی و سیاسی انقلاب اسلامی ایران ملهم از افکار و آرمان شیخ شجاعی است که انقلاب مشروطه را پایه‌ریزی کرد و در مقابل منحرفان نیز یک تنه تا نیل به شهادت مقاومت کرد و نتیجه آن انقلاب اسلامی ملت بزرگ ایران شد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از بلاغ، همه ملت ایران نام شهید گرانقدر حضرت آیت‌الله حاج شیخ فضل‌الله نوری را به بزرگی و مظلومیت می‌شناسند که در عین ایستادگی بر آرمان استقلال‌جویانه و اتکاء به هویت اسلامی ایرانی ملت بزرگ ایران، از انقلاب عدالت‌طلبانه مشروطیت تا ایصال به شهادت دفاع کرد و سپس با توطئه عده‌ای روشنفکرمآب وابسته به غرب و جهالت سیاسی و مآل‌اندیشانه گروهی از خودی‌های مردم به روی دار رفت تا عزت و هویت و استقلال ملت ایران دچار سیاهی و استبداد و بی‌بندوباری نشود.

شهید آیت‌الله شیخ فضل‌الله نوری  سال‌ها از درس‌های علامه محدث نوری، میرزا حبیب‌الله رشتی و میرزای شیرازی استفاده کرد، تقریرات میرزای شیرازی را نوشت و از شاگردان بارز آن زعیم عالیقدر به شمار می‌رفت‌. شاگردان او بزرگانی بودند که بعدها هر یک‌شان منشاء تحولی در جامعه شدند. از آن جمله می‌توان: شیخ عبدالکریم حائری، سید حسین طباطبایی قمی، علامه قزوینی، آقا سید محمود مرعشی، سید اسماعیل مرعشی , ملا علی مدرس زنوزی نام برد.
 
به عنوان مجتهدی انقلابی در سال ۱۳۰۹ در جریان جنبش تنباکو به رهبری میرزای شیرازی نیز مشارکت داشت. پس از درگذشت میرزای شیرازی و احتمال مرجعیت وی و میرزا حسن آشتیانی، شبنامه‌هایی در ذیقعده ۱۳۱۲ قمری علیه وی پخش شد. با این حال طبق پیش‌بینی دوست و دشمن، شیخ فضل‌الله پس از درگذشت میرزای آشتیانی عالم و مجتهد اول تهران شد.

نگاهی اجمالی به پیش‌درآمد مشروطیت
جریان قِیام مصلح بزرگ سید جمال الدین اسد آبادی‌ و شهادت وی و جریان‌تحریم تنباکو با فتوای مرجع عالی مقام میرزا حسن شیرازی‌ که قبلاً ذکر گردید هر چند موجب بیداری بیشتر مسلمانان در برابر استعمارگران شد ولی به موازات این بیداریها، دولتهای استعمارگر بر شگردها و دسائس خود درمقابل مسلمانان می‌افزودند و دامهای بیشتری را بر سر راه آزادیهای آنها می‌گستردند و نقشه‌هائی برای تضعیف اسلام و تضعیف روحانیّت می‌کشیدند که یکی از آنها جریان به دار کشیدن عالم ربّانی و فقیه والا مقام‌شیخ فضل الله نوری‌ است‌.

زیرا بعد از اینکه در ایران قیامی برای از بین بردن استبداد و بوجود آوردن‌مشروطیت به وقوع پیوست و در این رابطه قوانینی تدوین شد، این عالم‌بصیر و فقیه بزرگ که یکی از مراجع آن زمان و استاد بسیاری از علمای ایران‌و حوزه نجف اشرف‌ بود به این مطلب پی برد که بعد از این همه جان فشانی‌ها و تحمّل زحمات در راه ایجاد مشروطه هدف اصلی از این قیام که وضع قوانین‌اسلامی برای اداره مملکت بوده است تأمین نشده و مشروطه از راه اصلی‌خود منحرف گردیده است و تعدادی از غرب زدگان قوانینی از کشورهای ‌اروپایی بلژیک و فرانسه و انگلستان گرفته و به قوانین اسلامی مخلوط کرده و یک مجموعه شتر گاو پلنگ درست کرده‌اند!!

ملغمه‌ای از دیگ پلوی انگلستان!
اینجا بود که آیت‌الله شهید شیخ فضل‌الله نوری با کمال صراحت قیام کرد و گفت‌: ما مشروطه‌ای را می‌خواهیم ایجاد کنیم که مشروعه هم باشد، یعنی کلیّه قوانین آن بر اساس‌ اسلام که کامل‌ترین ادیان است پی‌ریزی شده باشد و اکنون می‌بینیم از دیک پلوی سفارت انگلیس سر در آورده و فراماسونها دَوْرِ آن سینه می‌زنند و ایادی‌استعمار دارند آن را شکل می‌دهند.

 اکنون من بواسطه تعهّد اسلامی که دارم با آن مخالفم و تا قدرت دارم در مقابل آن می‌ایستم و این مشروطه را که مشروعه نیست من حرام می‌دانم‌.

اظهار مخالفت‌ شیخ فضل الله نوری‌، کم‌کم‌، در سراسر ایران پیچید و غوغا و هیاهوی فراگیری بوجود آمد.

شیخ فضل الله نوری‌: اسلام فعلاً یک قربانی می‌خواهد و چه سعادتی است که آن قربانی من باشم‌
بالاخره‌، او که یکی از برجسته‌ترین روحانیون تهران‌ بود و نفوذ اجتماعی و بینش مذهبی و سیاسی خود را در جهت پیشبرد هر چه تمامتر نهضت مشروطیت بکار گرفته و همراه عالمان بزرگ و مشهوری مانند حاج میرزا حسن آشتیانی‌ در این راه گام برداشته بود، به مخالفت خود با مشروطه‌ای که می‌گفت آن را انحراف مسیر داده‌اند و مشروعه نیست پا فشرد.

از طرفی پیر استعمار یعنی انگلیس به خاطر شکست خود در جریان تحریم‌تنباکو از روحانیّت شیعه که در آن جریان هم‌ شیخ فضل الله نقش مهمّی داشت‌ـ چون ضربه‌أی به امپراتوری انگلیس‌ وارد کرده بود ـ در فکر انتقام بود. از این جهت به فکر افتاد که با کشتن شیخ فضل الله شاگرد مبرّز فاتح تنباکو روحانیّت را تضعیف و نور اسلام را کم فروغ‌تر نماید.

این مطلب هم معلوم بود که مشروطه خواهان‌ باغوغا سالاری‌ فراوانی که‌راه انداخته‌اند شیخ و همفکرانش را کلاً بعنوان مخالف مشروطه از میان‌ بر خواهند داشت‌.

 در این بین‌، افرادی همچون‌ محمّد علی شاه و امام جمعه‌ و اطرافیانشان برای حفظ جان خویش به سفارتخانه‌های بیگانه (سفارتخانه روس‌) پناه بردند و جان خود را از خطر حفظ کردند. امّا شیخ فضل الله که یک فقیه بزرگ و از مراجع آن عصر بود هرگز این ننگ‌و عار را بر خود نپسندید و با کمال صراحت و شهامت گفت‌:
«اسلام فعلاً یک قربانی می‌خواهد و چه سعادتی است که آن قربانی منباشم‌.»
این بود که با یک دنیا شهامت و پایمردی شهادت را پذیرفت ولی ننگ و عاررا نپذیرفت‌.
لنگرلنگرمن هرگز زیر پرچم کفر نمی‌روم‌
شیخ فضل الله نوری‌ در این موقعیّت خطر و حساس درب‌ِ خانه خود را مانند ایّام دیگر ـ باز گذاشت و به گفتن درس خود ادامه داد و نماز جماعت را مثل‌همیشه برپا نمود ولی‌، خَطَر لحظه به لحظه نزدیکتر می‌شد.

در این اثناء پیشنهادهایی به محضر شیخ‌ از طرف به اصطلاح خیر خواهان‌ و علاقه‌مندان مطرح می‌شد، به این شرح‌:
 من چنین مصلحت می‌بینم که شما مخفیانه از تهران‌ خارج شوید و به‌عتبات عالیات‌ بروید که در این صورت کسی جرئت نخواهد کرد که شما را از حوزه نجف اشرف‌ به ایران برگرداند.
   شیخ‌ در جواب گفت‌:
"این فرار است و فرار ننگ است و من هرگز این کار را نمی‌کنم‌."
از طرف‌ سفارت دولت عثمانی‌ پیغام آوردند که ما پرچم آن دولت را بیاوریم و در بالای بام منزل شما نصب کنیم که در این صورت با حمایت آن دولت از خطر مصون خواهید ماند.
   شیخ‌ در جواب گفت‌:
«من در زیر پرچم ولایت‌ امیر مومنان (ع) زندگی کرده‌ام و هرگز زیر پرچم غیر امیرالمومنین (ع) نمی‌روم".
پیشنهاد پرچم دولت روس‌ و یا هلند شد که بر فراز بام خانه شیخ نصب‌شود.
   فرمود که‌: من محاسنم را در اسلام سفید کرده‌ام و هرگز زیر پرچم کفر نمی‌روم وَلَن‌ْ یَجْعَل‌َ اللهُ لِلکَافِرین‌َ عَلَی المُومِنین‌َ سَبِیلاً.
«خداوند هرگز راهی برای تسلّط کفار بر مسلمانان قرار نداده است‌.»
من راضی هستم که صد مرتبه کشته شوم و زنده شوم و مسلمین و ایرانیان مرا مُثله )قطعه قطعه‌) کنند ولی به کفّار پناهنده نمی‌شوم‌.
و بالاخره‌، با شهامت و پایمردی غیر قابل وصفی در برابر انبوه مصائب و حوادث گوناگون ایستادگی کرد در حالی که مخالفین هم تبلیغات وسیعی به راه انداخته‌اند که‌ شیخ فضل الله مخالف مشروطه است و سدّ راه آزادی ایران است و طرفدار استبداد است و باید کشته شود.

لنگرلنگردستگیری و محاکمه شیخ شهید، فضل الله نوری‌
در شبی که فردای آن‌، شیخ فضل الله را دستگیر کردند، شیخ‌، تعدادی از افرادی را که به او علاقه‌مند و در منزل او بودند در یکجا جمع کرد و به آنها گفت‌: عزیزان من‌، اینها با من کار دارند نه با شما، بدانید این خانه مورد هجوم قرار خواهد گرفت و از شما هم کاری ساخته نیست من راضی نیستم شما، در خطر بیفتید بنابراین‌، من از شما تقاضا می‌کنم که به خانه‌های خود بروید و مرا تنها بگذارید و آنها اطاعت کرده خدا حافظی نمودند و رفتند.
و بالاخره‌، شب یازدهم ماه رجب 1327 (قمری‌) عده‌ای از افراد مسلّح (که به‌آنها چون مشروطه خواه بودند مجاهد گفته می‌شد و همچنین به آنها آزادیخواه و عدالت خواه نیز می‌گفتند) به فرماندهی یوسف خان ارمنی‌ به خانه‌شیخ ریختند، ـ شیخ‌ در داخل کتابخانه‌اش بود ـ دست‌ شیخ‌ را گرفته کَشان کَشان از کتابخانه بیرون آوردند و توی درشکه انداختند، یوسف خان فرمان‌حرکت داد، شیخ‌ را یکسره به اداره نظمیه در میدان توپخانه (میدان امام خمینی و محل فعلی اداره راهنمائی و رانندگی‌) بردند.

در میدان روبروی نظمیّه دو چوب عمودی قرمز رنگ و یک چوب افقی‌قرار داشت که چوبه دار و در انتظار شیخ فضل الله نوری بود.
چند لحظه بعد از ورود شیخ‌ به محوّطه نظمیّه‌، محاکمه او را آغاز کردند و اعضاء دادگاه به اصطلاح انقلابی عبارت از 13 نفر بودند که سیزدهمین آنها شیخ ابراهیم زنجانی‌ بود که بعنوان فقیه در آن جلسه‌، فتوا به کشتن شیخ فضل‌الله نوری داد.


یِپْرِم ارمنی‌ که رئیس نظمیه بود از شیخ‌ سوال کرد که چرا با مشروطه‌مخالفت کردی‌؟ شیخ‌ در جواب فرمود: من این مشروطه را حرام کردم و تا ابدال دّهر (همیشه‌) این مشروطه حرام خواهد بود و من مجتهد هستم تشخیص دادم که باید مخالفت و مقاومت بکنم‌. یِه پْدرِم گفت‌: اِعدام هست‌. شیخ گفت‌: من از شهادت استقبال می‌کنم‌.

تاریخ می‌گوید: یه ِپْدرِم‌ از دشمنان سر سخت روحانیّت بود و به کشتن شیخ‌بیش از همه اصرار می‌ورزید.

محکومی در گوشه زندان در انتظار وصال شهادت‌
دستگیری و محاکمه‌ شیخ فضل الله نوری‌ و صادر کردن حکم قتل او در تهران‌ و سراسر ایران‌ انعکاس عجیبی پیدا کرد، و دستگاه حکومتی لحظه به لحظه به‌ایجاد رعب و وحشت بیشتری در میان مردم پرداخته و برای اعدام‌، زمینه‌سازی می‌کرد.

اکثریت مردم که هوا خواهان‌ شیخ‌ را تشکیل می‌دادند، از آنجا که به زهد و تقوا و دانش و ایمان او اعتقاد داشتند، و می‌دانستند که این روحانی عالی قدر ـکه در آغاز کار، به مشروطیت‌، خدمات شایانی کرده و در مبارزه با استبداد پیشگام بوده است ـ اکنون بواسطه مداخله انگلیس‌ و خواسته‌های ناهنجار و جاه ‌طلبی بعضی از گروه‌ها که خود را به غلط مشروطه خواه جا زده‌اند و انحرافی‌ در مسیر مشروطه بوجود آورده‌اند مخالفت می‌نماید، از این جهت‌ناراحت بودند ولی از ترس‌، جرئت حرف زدن نداشتند، و در یک خاموشی‌ اندوه باری‌ بسر می‌بردند. و تعدادی هم به فکر اینکه همین روزها سد ّآزادی خواهی مردم ایران را از میان بر می‌دارند و شیخ‌ را اعدام می‌کنند خوشحال و در انتظار بودند.

در این زمان در تهران‌، در نتیجه تبلیغات دشمن شایعه‌ای نیز بر سر زبانها افتاده بود که علمای نجف‌ با قتل‌ شیخ فضل الله موافقت دارند و روزنامه‌ حبلا لمتین چاپ تهران تلگرافی را که به قول آن روزنامه از نجف‌ مخابره شده بود بدین مضمون چاپ و منتشر کرد. که «مفسد را باید از میان برداشت و شیخ نور یمفسد است‌».

اکنون فکر کنید که شایعه چنین تلگرافی از نجف اشرف‌ که آن روز مرکز مرجعیت شیعه بود و در آن‌، مراجع بزرگی مانند آخوند خراسانی و شیخ‌عبدالله مازندرانی و سید محمد کاظم یزدی‌ وجود داشت چه عکس العملی در ایران‌ایجاد می‌کرد؟ ولی عجیب‌ترین نقشه دشمنان دین و روحانیت و متأسفانه‌ اندوهبارترین آن این بود که در میان علماء نیز اختلاف شدیدی بوجود آورده‌بودند، عدّه‌أی‌ موافق‌ شیخ‌، امّا اکثر علماء مخالف او و کشتن او را جایز بلکه‌، لازم می‌دانستند.
فَاعْتَبِرُوا یَا اُولِی الاَبْصَارِ.

این بود وضع مردم و شایعاتی که بر اساس دروغ و تزویر بوجود آمدهبود ولی‌ شیخ شهید مانند کوهی استوار و محکم در گوشه زندان به عبادت‌مشغول و چون زندگی دنیا را هجران‌، و شهادت را وصال می‌دانست در انتظار طلوع آفتاب روز شهادت بود.

برآن ای آفتـــاب صبح امّید                     که در دست شب هجران اسیرم‌

در بلاهم می‌چشم لذّات او روز سیزدهم رجب سال 1327 روز تولّد حضرت امیر مومنان(ع) را دستگاه‌حکومتی برای به دار زدن شیخ فضل الله نوری‌ انتخاب کرد.

چرا این روز را انتخاب کردند؟ با اینکه‌ شیخ چند روز است که در زندان‌است‌، می‌توانستند یک روز هم به تأخیر بیندازند و فردا شیخ را به دار بزنند.

انتخاب امروز برای این بود که لطمه‌ای به مذهب و به روحانیّت وارد کنند و به مردم بگویند: امروز که روز تولّد امیر مومنان(ع) است و در مذهب شما روز شادی و سرور است ما با کشتن یک مرجع از مراجع مذهب شما روز شادی شما را به روز غم و عزا تبدیل می‌کنیم و به روحانیت هم بگویند که مادر روز ولادت امیر مومنان(‌ ع) یکی از افسران مکتب او را می‌کشیم تا قدرت‌خود را به شما نشان بدهیم‌.

این فکر دشمن بود، ولی برای‌ شیخ فضل الله نوری‌ ـ که عاشق شهادت در راه خدا، و عشق به شهادت را از مکتب مولای خود حضرت علی‌)  ع) آموخته‌بود که فرمود:
ان‌َّ اَکْرَم‌َ المَوْت‌ِ القَتْل گرامی‌ترین مرگها کشته شدن در راه خدا است ـ روز عید بود، روز رسیدن به‌مراد بود، برای عاشقان چه روزی بالاتر از آن روزی که خلعت شهادت‌بپوشند؟ و خون و جان خود را در راه معشوق نثار کنند؟ و چه لذّتی بالاتر از جلب رضای محبوب‌؟

در بلاهم می‌چشم لذّات او                    مات‌ِ اویم مات اویم مات او

چوپ دار در انتظار حماسه شیخ شهید
عصر روز سیزدهم‌، شیخ‌ را از زندان‌، برای انجام آخرین محاکمه و استنطاق‌به نظمیّه بردند، در حالی که در میدان توپخانه جمعیّت مرد و زن موج می‌زند و لحظه به لحظه به جمعیّت افزوده می‌شود و حکم دادگاه برای مردم معلوم‌بود، در این بین عدّه‌ای زار زار گریه می‌کردند، جمعی هم در انتظار آوردن شیخ‌بودند، میرزا مهدی‌ پسر ارشد شیخ هم در میان جمعیّت بود، و هزار و پانصد تن ژاندارم ارمنی را هم به میدان توپخانه آورده و در اطراف میدان مستقر ساختند، دسته موزیک نظامی در کنار میدان «نوای آقشام‌» را می‌نواخت‌، دو چوب سرخ رنگ عمودی و یک چوب افقی را به هم متصل کرده چوبه‌ داری ‌آماده کرده‌اند و طناب هم برای بستن به گردن محکوم آماده است‌.

کل‌ّ یوم عاشورا و کل ارض کربلا
یک ساعت و نیم به غروب مانده بود که انتظار پایان یافت‌، شیخ با قیافه شاداب و روحی مطمئن و دلی آرام در حالی که قدمهای خود را محکم به زمین‌می‌زد، عصا زنان آمد و جلوِ درِ نظمیّه ایستاد، مأمورین مسلح مردم را پس و پیش کرده‌، راه را جلو او باز می‌کردند، شیخ شهید در ابتداء نگاهی پر معنا به‌جمعیّت انداخت‌، آنگاه رو به آسمان کرد و این آیه را که‌ مومن آل فرعون بعد از نصیحت فرعونیان و دستگیری خود خوانده بود خواند: فَسَتَذْکُرُون مَا أَقُول‌ُ لَکُم‌ْ وَ أُفَوِّض‌ُ أَمْرِی الَی اللهِ اِن‌َّ اللهَ بَصِیرٌ بِالعبَادِ

"بعد از من متذکر می‌شوید که من چه می‌گفتم من کار خود را به خداوند واگذار می‌کنم که خداوند به بندگان خود بصیر و بینا است‌."

از آن پس‌، به طرف چوبه دار حرکت کرد، او عصا زنان‌، و با وقار راه‌می‌رفت و به مردم نگاه می‌کرد، تا نزدیک چار پایه دار که رسید، یک مرتبه‌ بعقب برگشت و صدا زد: ناد علی‌! (ناد علی خادم شیخ بود) ناد علی فوراً جمعیت‌ را کنار زد و با چشم اشک آلود گفت‌: بله آقا، جمعیت که هیاهو می‌کردند ساکت شدند تا ببینند شیخ‌ چه کار دارد، شیخ دست به جیب خود برد و کیسه‌ای درآورد و انداخت جلو ناد علی‌ و گفت‌: ناد علی‌! این مهرها را خُرد کن‌، نادعلی‌ جلو آقا مُهرها را خرد کرد. نظر شیخ‌ این بود که مبادا این مهرها بدست دشمن بیفتد تا سند سازی کنند.

شیخ‌، بعد از اینکه از خُرد شدن مهرها مطمئن شد راه افتاد تا به چهار پایهزیر دار رسید، پهلوی چهار پایه ایستاد، رو به مردم کرد و ده دقیقه برای‌مردم صحبت کرد، آن روز چون بلندگو نبوده است و صدا بجائی نمی‌رسیدهاست ـ مخصوصاً هیاهوی زیادی هم جریان داشته است ـ کلمات او درست‌شنیده نشده است ولی بعضی از کلمات که نقل شده است این است‌:
   خدایا تو شاهد باش‌، آنچه را که من باید بگویم به این مردم‌، گفتم‌، خدایا تو خودت شاهد باش که در این دم آخر، باز هم به این مردم می‌گویم که موسسّین‌ این اساس‌ (مشروطه‌ای که با قوانین بیگانه می‌خواستند تنظیم کنند) لا مذهب‌ها هستند که مردم را فریب داده‌اند این اساس مخالف اسلام است‌، محاکمه من و شما مردم بماند نزد پیغمبر خدا محمّد بن عبدالله (ع) .

هنوز صحبت شیخ‌ تمام نشده بود که‌ یوسف خان‌ ارمنی‌، عمامه‌ از سر شیخ‌برداشت و بطرف جمیعت پرتاب کرد، شیخ شهید با آهنگ پر ابهّت و صدای قوی که لرزه بر اندام مردمان می‌انداخت گفت‌: این عمامه را از سرِ من برداشتند، از سرِ همه بر خواهند داشت‌.

عمامه‌ را مردم برای تبرّک ریز ریز کردند و در آن میدان محشری بپا شده‌بود، مردم که می‌دیدند بزرگترین مجتهد و مرجع آنها با سر برهنه و بدون عبا در میان مأمورین ارمنی‌ و زیر چوبه دار ایستاده و فاصله‌ای با مرگ ندارد، زن‌ و مرد و پیر و جوان با صدای بلند گریه می‌کردند، و این حق شناسان بصیر محبّت خود را نسبت به علمای اسلام به اندازه توان خود به نمایش گذاشتند، امّا پسر شیخ یعنی‌ میرزا مهدی‌ که بزعم خود، در زمره مشروطه خواهان بود، خنده کنان و کف زنان و هورا گویان در میان تعدادی مثل خود، ایستاده‌، تماشا می‌کرد.

شیخ‌ باز نگاهی به مردم انداخت و کلامی گفت که تنها مأمورین مراقب او و دژخیمان شنیدند و آن کلام این بود:
هذه کوفة الصّغیرة‌. یعنی این تهران در این وضع فعلی کوفه کوچک است که نظر به بی وفایی و عهد شکنی مردمی دارد که تا دیروز نسبت به او اظهار ارادت و محبت می‌کردند.

سپس با لبخند غم آلود و سیمای متأثّر در حالی که کوچکترین ترس و هراسی از او مشهود نبود این شعر را خواند:

اگر بارِ گران بودیم رفتیم‌                     اگر نامهربان بودیم رفتیم‌

بعد از آن‌، شهادتین را گفت و پیش از آنکه ریسمان به گردن او بیندازند یکی از رجال وقت به عجله برای او پیغام آورد که شما این مشروطه را امضاء کنید و خود را از کشتن رها سازید، فرمود:
"من دیشب رسول خدا )ص( را در خواب دیدم و فرمود: فردا شب‌میهمان منی و من چنین امضائی نخواهم کرد".
سپس به دژخیمان که برای انجام تکلیف منتظر بودند گفت‌: "کار خود را بکنید".

انتهای پیام/

http://dana.ir/1509181
ارسال نظر
نظرات