printlogo


کد خبر: 1517357تاریخ: 1398/06/09 16:25
از بهشت قبل “انتخابات” تا جهنم بعد “انتخابات”/ اندر حکایت جاده‌سازی‌های دقیقه نودی آقایان نماینده!
از بهشت قبل “انتخابات” تا جهنم بعد “انتخابات”/ اندر حکایت جاده‌سازی‌های دقیقه نودی آقایان نماینده!
حدود ۷ ماه به یازدهمین دوره انتخابات مجلس مانده است و کاندیدهای احتمالی در حال رایزنی و محک زدن عیارشان برای حضور در این تورنمنت سیاسی هستند.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ۸دی، در شماره 12 انتخابیه گیلان بخوانید: روزی یک سیاستمدار معروف، درست هنگامی که از محل کارش خارج شد، با یک اتومبیل تصادف کرد و در دم کشته شد.

 
روح او در بالا به دروازه های بهشت رسید و یک فرشته از او استقبال کرد. فرشته گفت: «خیلی خوش آمدید. این خیلی جالبه. چون ما به ندرت سیاستمداران بلند پایه و مقامات رو دم دروازه های بهشت ملاقات می کنیم. به هر حال شما هم درک می کنید که راه دادن شما به بهشت تصمیم ساده ای نیست»
 
سیاستمدار گفت: «مشکلی نیست. شما من را راه بده، من خودم بقیه اش رو حل می کنم»
 
فرشته گفت: «اما در نامهز اعمال شما دستور دیگری ثبت شده، شما بایستی ابتدا یک روز در جهنم و سپس یک روز در بهشت زندگی کنید. آن گاه خودتان بین بهشت و جهنم یکی را انتخاب کنید»
 
سیاستمدار گفت: «اشکال نداره. من همین الان تصمیمم را گرفته ام. می خواهم به بهشت بروم»
 
فرشته گفت: «می فهمم. به هر حال ما دستور داریم. مأموریم و معذور»
 
و سپس او را سوار آسانسور کرد و به پایین رفتند.
 
پایین … پایین… پایین… تا اینکه به جهنم رسیدند.
در آسانسور که باز شد، سیاستمدار با منظرهء جالبی روبرو شد؛ زمین چمن بسیار سرسبزی که وسط آن یک زمین بازی گلف بود و در کنار آن یک ساختمان بسیار بزرگ و مجلل.
 
در کنار ساختمان هم بسیاری از دوستان قدیمی منتظر او بودند و برای استقبال به سوی او دویدند. آنها او را دوره کردند و با شادی و خنده فراوان از خاطرات روزهای زندگی قبلی تعریف کردند. سپس برای بازی بسیار مهیجی به زمین گلف رفتند و حسابی سرگرم شدند.
 
همزمان با غروب آفتاب هم همگی به کافهء کنار زمین گلف رفتند و شام بسیار مجللی از اردک و بره ی کباب شده و نوشیدنی های گران بها صرف کردند.
 
شیطان هم در جمع شان حاضر شد، راستش را بخواهید به سیاستمدار مذکور آنقدر خوش گذشت که واقعا نفهمید یک روز او چطور گذشت.
 
رأس بیست و چهار ساعت، فرشته به دنبال او آمد و او را تا بهشت اسکورت کرد.
 
در بهشت هم سیاستمدار با جمعی از افراد خوش خلق و خونگرم آشنا شد، سناتور آنقدر خوش گذرانده بود که واقعا نفهمید که روز دوم هم چگونه گذشت، گرچه به خوبی روز اول نبود.
 
بعد از پایان روز دوم، فرشته به دنبال او آمد و از او پرسید که آیا تصمیمش را گرفته؟!
 
سیاستمدار گفت: «خب راستش من در این مورد خیلی فکر کردم. حالا که فکر می کنم می بینم بین بهشت و جهنم، من جهنم را ترجیح می دهم»
 
بدون هیچ کلامی، فرشته او را سوار آسانسور کرد و آن پایین تحویل شیطان داد. وقتی وارد جهنم شدند، این بار سیاستمدار بیابانی خشک و بی آب و علف را دید، پر از آتش و سختی های فراوان.
 
دوستانی که دیروز از او استقبال کردند همه عبوس و خشک، در لباس های بسیار مندرس و کثیف بودند.
 
سیاستمدار با تعجب از شیطان پرسید «انگار آن روز من اینجا منظره ی دیگری دیدم؟ آن سرسبزی ها کو؟ ما شام بسیار خوشمزه ای خوردیم؟ زمین گلف؟ …»
 
شیطان با خنده جواب داد: آن روز، بهشت قبل انتخابات بود و امروز جهنم بعد انتخابات! » – یادت که هست روزهایی را که به مردم وعده گل و بلبل می دادی و  بعد اینکه ملت به تو اعتماد کردند و رأی دادند همه چیز فراموشت شد!
 
 
 
** اندرحکایت جاده سازی های دقیقه نودی آقایان نماینده!
 
“من دیگه نمی خواهم نماینده مجلس بشوم از کاندیداتوری در انتخابات انصراف می دهم”؛
آقا! طرف رفته مدیرعامل شده و خبرشو داده کل کانال های خبری کار کردند و دوباره رفته استعفاء داده که کاندیدا بشه! اون وقت سه دوره هم رد صلاحیت شده! اعتماد نفس این آقا کجا و اعتماد نفس من کجا!
 
آقا! من دنبال کارم. من را نه جزء هیأت مدیره بلکه به عنوان یک کارگر ساده در شرکتی مثل فولاد استخدام کنن! کاندیدا شدن پیشکش!
 
آقا! اگه قراره برای کاندیدا شدن از کارم استعفاء بدم من عطاشو به لقاش می بخشم. همین جا میگم که من از کاندیداتوری در دهمین دوره مجلس شورای اسلامی انصراف خواهم داد؛ رقبا کیفش را ببرند.
 
بابا برقی یادتونه، می گفت: هرگز نشه فراموش لامپ اضافه خاموش! بعد ادامه می داد چی چی نشه فراموش؟! ما هم می گفتیم لامپ اضافه خاموش!
 
این در حالی بود که تو کل خونه ما دوتا لامپ صد بود که شب ها ساعت ۸ هم خاموش می شد.
 
بگذریم! نمی دونم چرا این مطلب را گفتم شاید متنی که در ادامه می آید ربطی به به بابا برقی نداشته باشد؛ اما کاش تلویزیون به جای فرهنگ سازی برای خاموش کردن لامپ اضافه، روراستی و صداقت را اول به خودمان بعد به دوستان کاندیدا و صد البته به نماینده های عزیز یاد می داد.
 
خدایی شما ببیند جاده اصلی حوزه انتخابیه اش به مرکز استان خراب که چه عرض کنم داغونه! بعد این آقا دوربین برداشته هلک هلک رفته بالای کوه، میگه می خوام راه عشایری را آباد کنم!
 
جان برادر! نفس! خوشتیپ! بلامیسر! چراغی که بر خانه رواست بر مسجد چی؟! آفرین “حرام است.
 
یا یکی دیگر از نماینده های عزیز زحمت کشیده است و هر روز یک پایتخت نشین را می آورد و می گوید، می خواهم راهتان را باز کنم.
 
آقای راه باز کن! تو اگه می خواستی این کار را بکنی ۴ سال وقت داشتی الان چرا؟! تازه یادت آمده یا دنبال رأی جمع کردن هستی؟
 
بازم می گویم کاش تلویزیون با بابا برقی اش به ما رو راستی را یاد می داد. اداره برق هم با فیش هاش صرفه جوری را تو سرمون فرو می کرد.
 
 
** لطفا کار خیر آقای کاندیدا را در اینستاگرام ببینید!
 
آقا نکن! جان مادرت نکن! دین و ایمان مردم به خدا شوخی بردار نیست ها! شوخی نکن!
 
سؤال میکنی چه مرگمه؟ آخه جان عزیزت شما به من بگو! لایو می زاره با لباسی مقدسی در جوار یک کاندیدا که در حال کمک به چند فقیر است.
 
آخه کار اگه خیره که دیگه چرا لایو میزاری که چند صد نفر ببینند. اگه برای خودنمایی میزاری. آخه حاجی تو دیگه!
 
من وقتی دیدم سرم رامحکم کوبیدم به دیوار منزل،  پدرهم که دید با سر می کوبم به دیوار، گفت: چیه پسر یونجت زیاد شده مگه شاخ می زنی؟!
 
خواستم بگم که چم شده که ادامه داد: آقای فلانی رفته عیادت یک آدم عقب مانده ذهنی نمی دونم چرا نیامدند خانه ی ما؟!
 
گفتم: خانه ما چرا؟! ما که عقب مونده ذهنی نداریم!
 
گفت:تویی که به دیوار شاخ می زنی عقب مانده نیستی؟!
 
الان هم من را از خانه انداخته بیرون، و هم اکنون بنده دم در خانه نشستم و دارم مطلب می نویسم…
 
آخه حاجی! واقعا این چه جور کار خیری هست که تو می کنی!
انتهای پیام/

لینک مطلب: https://www.dana.ir/News/1517357.html