شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: فرهنگ و هنر
ساعت: 12:00 منتشر شده در مورخ: 1397/05/07 شناسه خبر: 1392279
یادداشتی درباره نمایش «ریچارد» اثر حمیدرضا نعیمی

شکوه ریچارد در تالار وحدت!

شکوه ریچارد در تالار وحدت!
نمایش «ریچارد» برگرفته از نمایشنامه «ریچارد سوم» شاهکار «ویلیام شکسپیر» داستان شاهزاده ای گوژ پشت، بد ترکیب و منفور است که هیچ شانسی برای پادشاهی ندارد. این یادداشت شامل سه بخش اجمالی است. بخش اول خلاصه ای از نمایش. بخش دوم نگاهی به کارگردانی، اجرا و عناصر آن و بخش سوم نگاهی به متن و روایت اثر...

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ این یادداشت شامل سه بخش اجمالی است. بخش اول خلاصه ای از نمایش. بخش دوم نگاهی به کارگردانی، اجرا و عناصر آن و بخش سوم نگاهی به متن و روایت اثر؛

 

بخش اول- خلاصه ای از داستان نمایش:

برگرفته از نمایشنامه «ریچارد سوم» شاهکار «ویلیام شکسپیر» داستان شاهزاده ای گوژ پشت، بد ترکیب و منفور است که هیچ شانسی برای پادشاهی ندارد. تا اینکه جورج، برادر کوچکتر و وفادار به شاه ادوارد، بزرگترین برادر به دلیلی مسخره و طبق گفته پیشگویی که به شاه گفته کسی که اول اسمش ج است فرزندانت را خواهد کشت، مغضوب شاه ادوارد می شود. شاه نیز دستوری صادر می کند تا جورج را به برج مخوف شهر -که محل قتل نجبا است- ببرند و او را بکشند. ریچارد با دریافت این دستور بدون درنگ و بی اینکه بخواهد وساطت کند و برادر کوچک را از خشم برادر بزرگ برهاند، دو قاتل که اتفاقا با هم برادر نیز هستند اجیر می کند تا جورج را بکشند. بالاخره جورج کشته می شود. در صحنه بعد بدون هیچ پیش زمینه ای می بینیم که مجلس عزاداری است و بر خلاف تصور این مجلس، مجلس جورج نیست بلکه مجلس عزای شاه هنری است که به دست ریچارد کشته شده است چرایی و کجایی اش را نمایش به مخاطب نمی گوید- شاه هنری که ما هیچ شناختی از او نداریم. در مجلس ختم مادر شاه هنری قاتل را نفرین می کند و در پایان ریچارد وقیحانه از همسر شاه هنری مرحوم خواستگاری می کند و پس از جدالی لفظی همسر شاه هنری (آن) این خواستگاری را تلویحا قبول می کند -اینجا این سوال پیش می آید که اگر هنری پادشاه است پس ادوارد کیست؟!- که البته هیچگاه در نمایش پاسخ داده نمی شود. فقط متوجه می شویم خانواده این دو پادشاه از قدیم با هم خصومت و دشمنی داشته اند! در صحنه بعد ریچارد خبر کشته شدن جورج را به برادرش شاه ادوارد می دهد و شاه که پس از فرمان قتل جورج فرمانی دیگر مبنی بر بخشش او صادر کرده است، غمگین از اینکه فرمان دوم -به گفته ریچارد- به اندازه سه ضربه کاری خنجر دیر به دست قاتلین رسیده، سکته می کند و می میرد. اما قبل از مرگ از ریچارد قول می گیرد که به فرزندانش در اداره کشور کمک کند. ریچارد نیز قول می دهد که هر کاری برای انگلستان انجام بدهد. از اینجا به بعد ریچارد به کمک پسر عمویش دوک باکینگهام مجموعه ای از توطئه ها را می چیند تا به پادشاهی برسد. او تمام مخالفان را می کشد و حتی قصدکشتن برادرزاده خود که وارث تاج و تخت ادوارد است را دارد که (آن) -همسر سابق شاه هنری و همسر فعلی ریچارد- او را فراری می دهد و خود توسط ریچارد مسموم و کشته می شود. بالاخره ریچارد به تخت می نشیند. او پادشاهی است که اعتقادی به آزادی ندارد و معتقد است مردم باید همیشه دچار ترس و یا توهم ترس باشند تا همیشه و با کوچکترین امکانی احساس خوشبختی کنند. -این را به دوک باکینگهام می گوید- و در آخر به پسر عمویش دوک باکینگهام می گوید که این نوع از حکومت ناشی از مازوخیسم درونی اش است. او با ظلم به مردم در حقیقت خود را به سمت نابودی می برد. ریچارد همه نزدیکانش را می کشد و کشور را درگیر ناآرامی و شورش و جنگ داخلی می کند و در اوج تنهایی توسط شورشیان کشته می شود.

 

نمایش ریچارد-حمیدرضا نعیمی

-عکس از رضا جاویدی/تیوال

 

بخش دوم- نگاهی به کارگردانی، اجرا و عناصر آن:

نمایش ریچارد، اثر حمید رضا نعیمی، از آن دست نمایش هایی است که مخاطبش می تواند ادعای تماشای یک اثر به تمام معنا باشکوه را داشته باشد. تصاویر و تابلوهایی که کارگردان با وسواس و دقت نظر خاصی آن ها را خلق کرده و نشان از تبحر فوق‌العاده و شناخت بالا و قابل تحسین و تعظیم کارگردان از گرافیک و عناصر صحنه و ترکیب بندی این عناصر دارد، در کنار طراحی چشم نواز لباس ها و صحنه، حمیدرضا نعیمی آن را تبدیل به نقاشی کرده که به جای رنگ و بوم از آدم ها و صحنه نمایش برای ترسیم تابلوهایی به یادماندنی استفاده کرده است. طراحی صحنه کاملا کاربردی است و به تاثیر گذاری فضا کمک شایانی می کند. فضایی کاملا فلزی با میله های بلند و قطور که تمام دنیای ریچارد را تبدیل به زندانی دائمی کرده است. تمام این عناصر در کنار بازی چشم نواز و کم نظیر «حامد کمیلی» در نقش ریچارد و همچنین بازی های به یاد ماندنی «رضا جهانی» در نقش پیک و «ایمان سلگی» در نقش شهردار، و نیز بازی های قابل قبول «فرید قبادی» در نقش دوک باکینگهام و «حسین عارف» در نقش یکی از دو قاتل تحت فرمان ریچارد و دیگر بازیگران، همه و همه باعث می شوند مخاطب شاهد اثری به یادماندنی باشد که حداقل ارزش یک بار دیدن را دارد. اما چیزی که این کارگردانی ظریف و با شکوه را خدشه دار می کند لحظات و صحنه هایی است که نه تنها کمکی به کلیت اثر نمی کنند که این کلیت را دچار خدشه می کنند. در این میان دو صحنه را می توان به عنوان مثال ذکر کرد. صحنه اول، صحنه مراوده ملکه مارگریت (با بازی بهناز نازی) و لیدی آن (با بازی شقایق فراهانی) است. در این صحنه ملکه مارگریت از لیدی آن که عروس سابقش است، درخواست می کند که به همراه او در جشن تاجگذاری ریچارد، به نشانه اعتراض، دست به خود سوزی بزنند. اما لیدی قبول نمی کند. در میان این گفتگو لیدی و ملکه حرکات و فرم های رقص گونه ای را اجرا می کنند که گذشته از اجرای ضعیف، چیزی که توی ذوق مخاطب می زند چرایی این حرکات است. این چرایی آنقدر بزرگ و غیر قابل هضم است که به مسخرگی و اجرای پارودی نزدیک می شود. صحنه دیگر که در این اثر به خاطر نگارنده مانده است، صحنه اغتشاش و اعتراض خیابانی است که در آن مردم در حال شکستن شیشه کیوسک های تلفن هستند. البته به حق از زیبایی این صحنه و چیدمان عناصر صحنه نمی توان گذشت. ولی چیزی که مورد اشکال است عدم کارکرد کشیدن کارگردان از عنصری مثل کیوسک تلفن است. و این سوال پیش می آید که اگر به جای کیوسک تلفن مثلن شیشه چند مغازه یا خانه شکسته می شد یا اصلا این صحنه به نمایش در نمی آمد چه اتفاقی و تغییری در اثر ایجاد می شد. به نظر نگارنده استفاده از کیوسک و خلق آن صحنه تنها یک دلیل می تواند داشته باشد: «زیبایی» که کارگردان نتوانسته به نفع اثر از آن بگذرد. البته لازم می دانم بازگو کنم که این دست اتفاقات در اثر بسیار انگشت شمار هستند و در مقابل زیبایی بصری کلیت اثر قابل چشم پوشی.

 

نمایش ریچارد-حمیدرضا نعیمی

-عکس از رضا جاویدی/تیوال

 

بخش سوم- نگاهی به متن و روایت اثر:

اما در مواجهه با متن-بر خلاف اجرا- ریچارد، چهره قابل دفاعی از خود به نمایش نمی گذارد. ما با روایتی مواجهیم که شدیدا مخدوش و دچار لکنت است. عواملی که روایت اثر را دچار خدشه و لکنت می کنند عبارتند از:

«نخست» انباشت نابوده ها به جای ناگفته ها. در توضیح این مطلب باید یاد آور شد چیزی که داستان را در ذهن مخاطب شکل می دهد و باعث همراهی مخاطب می شود ناگفته های داستان است. ناگفته ها به آن دست اطلاعات یا کنش هایی گفته می شود که در داستان آورده نمی شوند ولی مخاطب به خوبی و درستی می تواند آن را از خلال گفته ها و کنش ها کشف کند. در این اثر مخاطب به جای ناگفته ها با نابوده ها سر و کار دارد. مجموعه اطلاعاتی که مخاطب برای درک جریان نمایش به آن ها نیاز دارد ولی عملا خبری از آن ها نیست. مثل اینکه ما هیچ وقت نمی فهمیم هنری کیست، چه کرده و چگونه و چرا توسط ریچارد کشته شده. یا اینکه اساسا اختلاف دو خانواده ریچارد و هنری بر سر چیست. یا اینکه چگونه در یک کشور دو پادشاه حکومت می کنند (ادوارد و هنری. آنگونه که در ابتدای نمایش می بینیم خیاط از محبوبیت شاه ادوارد در میان مردم می گوید و این در حالی است که هنری هنوز کشته نشده) سوال دیگر این است که پیشینه ریچارد چیست و او چگونه به مرحله ای رسیده که آنقدر بد، پلید، جاه طلب و بی رحم شده است و... تمام این سوالات که در ذهن مخاطب نقش می بندد، بیننده را از حرکت در طول اثر باز می دارد و جریان روایت را مختل می کند.

«دوم» حضور کاراکترهایی است که در اثر نه کنشگرند نه کنش پذیر و اساسا حضور و یا عدم حضورشان در اثر هیچ تفاوتی ندارد چه بسا که نبودشان بهتر باشد. از این دست کاراکترها می توان به ملکه مارگریت، خیاط و دستیارانش و ماموری که خیاط را دستگیر می کند اشاره کرد. در مقابل این کاراکترها، کاراکترهای دیگری حضور دارند که شدیدا قابلیت تاثیر گذاری در اثر را دارند و می توان به جای کاراکترهای بدون کارکرد اثر، با بسط آن ها به پیشبرد نمایش کمک کرد. از آن جمله اند دو برادر قاتل اجیر شده توسط ریچارد، شهردار، لیدی آن و پیک؛ این ها کاراکترهایی هستند که در مواجهه با آن ها جنبه های مختلف شخصیت ریچارد بیشتر و بهتر نمایان می شوند و در نتیجه روایت سلیس تر و فصیح تر خواهد شد. ولی متاسفانه عبور سرسری از این کاراکترها به خصوص کاراکتر برادران قاتل که به گونه ای می توان از آن ها به عنوان وجدان ریچارد و کاراکار قاتل و جاه طلب او نام برد، و عدم نزدیکی و شناخت مخاطب از آن ها در اثر به وضوح قابل مشاهده است.

«سوم» چیدمان دو صحنه اول است. در ابتدا و در شروع تماشاگر ریچارد را می بیند که به دستور شاه ادوارد برادر خود جورج را به قتل می رساند و بلافاصله در صحنه بعد مجلس ختمی را شاهد است که قائدتا و به طور منطقی باید مجلس عزای جورج باشد. ولی در کمال تعجب با مجلس عزای کسی به نام شاه هنری مواجه می شویم که نه پیشینه ای از او دارید و نه شناختی نسبت او. این اختلاط منطقی داستان باعث به وجود آمدن سردرگمی در ذهن مخاطب می شود و بالاجبار او را از متن و روایت دور می کند.

«چهارم» ضعف شخصیت پردازی در کاراکتر ریچارد است. همانگونه که در بالا گفته شد، مخاطب این موضوع را در نمی یابد که ریچارد چرا آنقدر بد و پلید و بی رحم است. تنها انگیزه ای که می توان برای او متصور شد عطش قدرت و جاه طلبی اوست. ولی اینکه چرا او علاوه بر قدرتمندان آدم های عادی را نیز می کشد قابل توجیح و توضیح نیست. گرچه خود ریچارد یک بار در مواجهه با دوک باکینگهام علت کارهایش را مازوخیسمی می داند که به آن دچار است و در پایان و در مواجهه با ارواح نزدیکانش که توسط او کشته شده اند می گوید که اعمال آن ها باعث شده که ریچارد آن شود که هست، ولی عملا و در طول نمایش، ریچارد نه در کنش و نه در واکنش گفته های خود را تایید نمی کند. تمام این ها در کنار این موضوع که کاراکتر ریچارد هیچگاه به لحاظ انسانی و اخلاقی نمو نمی کند -چه منفی و چه مثبت- و تغییر ارزش صرفا فیزیکی است -تبدیل شاهزاده ای زنده به شاهی مرده- باعث می شود مخاطب نتواند با کاراکتر ریچارد و در نتیجه فضای کلی اثر همزادپنداری کند؛ و اگر اثری از بازی خوب حامد کمیلی و کارگردانی هوشمندانه این کاراکتر از طرف حمیدرضا نعیمی نبود، چه بسا مخاطب قادر به دنبال کردن داستان نمی بود.

در اینجا لازم به ذکر است که نگارنده از کارگردانی چون حمیدرضا نعیمی با آن کارنامه درخشان انتظار دارد که از پشت زیبایی های بصری اثر بیرون بیاید و برای مخاطب خود هوش بیشتری قائل باشد و در مواجهه با اثر به جنبه های روایی بهای بیشتری بدهد. صرف تصاویر زیبا و انتقادهای گه گاه سیاسی و اجتماعی که در دیالوگها و کنش ها جا داده شده است نمی تواند باعث توفیق اثر باشد.

و در پایان تماشای این اثر را به کسانی که به نمایش های باشکوه و مملو از تصاویر و قاب های خیره کننده علاقه دارند توصیه می کنم که یقینا از تماشای آن لذت خواهند برد.

 

نقد از عبدالرضا یعقوبی

انتهای پیام/

https://www.dana.ir/1392279
ارسال نظر
نظرات