شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان البرز
ساعت: 14:30 منتشر شده در مورخ: 1398/11/28 شناسه خبر: 1582913
نقدی بر کتاب پال کلانِثی؛

رمان "وقتی نفس هوا می‌شود"، زندگی توام با مرگ را روایت می‌کند

رمان "وقتی نفس هوا می‌شود"، زندگی توام با مرگ را روایت می‌کند
پال تنها خواست به ما بفهماند که زندگی ارزشمند است اما مرگی هم هست که باید از زاویه دیگری به آن نگاه کرد، تفکر کرد، با مرگ زندگی کردن بسیار زیباست، این که بپذیریم روزی ما هم به آغوش مرگ خواهیم رفت.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ «مهدیه سادات نقیبی» منتقد در نقد کتاب «وقتی نفس هوا می شود» به نویسندگی پال کلانِثی و ترجمه ساناز کریمی از انتشارات ملیکان در یادداشتی اختصاصی برای "تیتریک" نوشت: وقتی نفس هوا می شود روایت زندگی مردی سی و پنج ساله ایست که متخصص جراح مغز و اعصاب است که سال ها تلاش می کند زندگی را به بیمارانش برگرداند و دست و پنجه نرم کردن در مقابل بیماری های صعب العلاج را با تمآنینه و آرامش به بیماران منتقل کند، اما درست زمانی که تمام تلاش خود را برای زندگی اش کرده تا به مرحله ای از آنچه آرزو داشته برسد در بهترین مرحله  زندگی اش متوجه می شود که سرطان پیشرفته ریه دارد، بیماری که سال ها برای درمانش در برابر بیماران قرار می گرفت و برای خود و همسرش غیر قابل باور بود که پال حالا دچار بیماری سرطان است و او سرسختانه تلاش می کرد تا معنای زندگی را مثل قبل برای خود پیدا کند اما این بار مرگ برنده داستان می شود و در سن 37 سالگی از دنیا می رود.

داستان دارای دو بخش است که بخش اول روایت زندگی شخصیت اصلی و قهرمان (پال) است، سختی های دوران دانشگاه و گرفتن تخصص های حرفه ای در زمینه مغز و اعصاب و مسائل و اتفاق هایی که مربوط به بیمارانش رخ می دهد می خوانیم، و در بخش دوم با دست و پنجه نرم کردن و سختی هایی که پال با بیماری خودش رو به رو می شود و روایت شروع بیماری پال و سختی هایی که برای مقابله با این بیماری کشیده است را می خوانیم و در انتها با مرگ پال روبرو می شویم که به زبان همسرش لوسی نوشته شده است.

روایت وقتی نفس هوا می شود یک روایت واقعی است از زندگی همه ما انسان ها که در نهایت باید با آن روبه رو شویم، واقعیت مرگ. این روایت با انواع مرگ ها البته تنها در زمینه مرگ های مغزی یا آسیب های مغزی و نوع زاویه دید نسبت به ذهن خواننده را با خود درگیر می کند. روایت اول شخص داستان به خوبی قابل لمس است. در پیشگفتار این کتاب آلبراهام ورگیز که یکی از دوستان پال بود می نویسد، از شجاعت و بزرگی این مرد، اما چرا و چگونه یک جراح مغز می تواند انقدر در مورد مرگ تفکر کند، و به دنبال معنای زندگی باشد؟ پال قهرمان این داستان در اوایل لحظه به لحظه می کوشد تا به اهدافی که دارد برسد، خواندن کتاب، رمان و عشق به ادبیات کمتر در وجود کسی قرار می گیرد که روز و شبش را با بیمارانی می گذراند که سخت دچار مریضی هستند، حتی گاهی هم مجبور بشود مرگ را در جلو چشمان افرادی قرار بدهد که هیچ گاه باور نداشتند که روزی خواهند رفت. اما تنها بزرگی و دل رحمی پال و شاید قلب مهربانش می توانست به او کمک کند . پال عاشق همسرش بود و این عشق در اوایل بیماری اش باعث دور تر شدن همسرش از او شد، اما سرطان لوسی را به پال نزدیک تر کرد.

پال کلانثی شخصیت قهرمان بسیار علاقه مند به دنیای ادبیات، شعر و داستان است اما در داستان خود را در مقابل مرگ رو برو می بیند شخصیتی که سال ها بیمارانش را متقاعد می کرد در مقابل چه بیماری ای قرار گرفته اند، سال ها بیمارانش را روی تخت بیمارستان ویزیت می کرد اما حال خودش روی همان تخت بیماران به بیماری سرطان گرفتار شده است. پال به واسطه علاقه ای که به ادبیات و شعر دارد می کوشد تا با حقیقت تلخ مرگ بجنگد و معنای تلخ آن را رمزگشایی کند و به بهترین شکل آن را برای خود معنا کند تا مسیر زندگی اش هر چند تلخ است اما او می کوشد تا مسیر زندگی اش را از این مخمصه به طور مثبت تغییر دهد.

روایت وقتی هوا نفس می شود را از دو زاویه می توان بررسی کرد ، عشق و مرگ . البته رنگ مرگ این روایت بسیار پرنگ تر از عشقی است که از آن نام برده شده است، پال با هم دانشکده ایش در دانشگاه پزشکی به نام لوسی آشنا می شود و با او ازدواج می کند سال ها لوسی و پال در کنار یکدیگر کار می کنند تا به هدفی که می خواهند برسند اما بر خلاف آن چه که فکر می کنند اتفاق می افتد و پال درست در زمانی که تنها دو هفته به پایان رزیدنسی اش باقی مانده بیماری اش تشدید می شود .

چیزی که در این داستان قابل توجه است مسئله زمان است و بارها از پال می شنویم که آنقدر به پایان دوره پزشکی اش مانده ، چیزی که سال ها در انتظار این لحظه بود و در نهایت درست در اوج موفقیت کاری متوجه می شود که سرطان دارد و هر روز پس از روز دیگر حال او بدتر می شود و زمان در مرحله  بیماری اش بسیار قابل معنا است ، پال نمی داند که چقدر می تواند زنده بماند ، آیا می تواند به جراحی در بیمارستان ادامه دهد یا نه؟ در دوران بیماری اش مدام از پزشکش می پرسد چقدر دوام می آورد و او دائما در حال حساب کردن زمان زندگی اش است ، او نه تنها در داستان یک قهرمان است بلکه در زندگی شخصی اش و در دنیای خودش یک قهرمان است ، پال ازبرگشتن به سر کارش ( جراحی ) و نوشتن را نمی داند کدام را می تواند انتخاب کند او نمی داند چقدر می تواند سختی و درد سرطان را تحمل کند و چقدر می تواند مقاومت کند . چیزی که در انتهای داستان هر مخاطبی را وادار به تفکر می کند که زمانی که انسان در برابر مرگ قرار می گیرد چه چیزی می تواند به زندگی معنا ببخشد؟ چه چیزی می تواند به او امید دهد ؟

بخشی از متن : یک بار دیگر از دکتر بودن به بیمار بودن رسیدم. از عامل به کسی که عمل رویش انجام می شد، از فاعل به مفعول مستقیم . درست تا زمان بیماری می شد زندگی مرا جمع خطی انتخاب هایم دانست .مثل مدرن ترین داستان ها، که سرنوشت یک شخصیت به اعمال انسانی خودش و دیگران بستگی دارد .

دنیایی که پال در آن است به زبان خودش دنیایی است بیشتر شبیه تراژدی های یونانی تا درام های شکسپیر . هیچ تلاشی برای رهایی ادیپوس و والدینش از سرنوشت کار ساز نیست تنها راه دسترسی شان به نیروهایی که زندگی آن ها را کنترل می کنند، از طریق آورندگان وحی و پیشگویان است ، یعنی کسانی که آینده بینی ای الهی دارند .

پال از سرنوشتش به طور کامل آگاهی دارد او می داند که روزی خواهد مرد و این مرگ برای او بسیار نزدیک است او دنیای فعلیش را شبیه دنیای اودیپ می داند که تنها راه رهایی از سرنوشت تلخ را پیش بینی آینده توسط خدایان یونان دارد و دیگر هیچ راه فراری از این شرایط ندارد جز این که بپذیرد، او نگران همسرش است و از او می خواهد که بچه به دنیا بیاورند تا لوسی بعد از مرگش تنها نباشد. پیشرفته شدن بیماری پال، باعث شد تا عشق دوباره به زندگیشان برگردد . همان طور که در موخره لوسی روایتی را از زندگیش با پال می گوید ، که هیچ کسی از ناموفق بودن زندگیشان خبر نداشت اما بیماری پال کم کم ما را به هم نزدیک تر کرد و عاشقانه همدیگر را دوست داشتیم.

اما پال چرا زمانی که یک پزشک بود آن قدر مقتدر بود که باعث می شد یک انسان کامل شود ، تمام پزشک ها او را قبول داشته باشند اما زمانی که به عنوان یک بیمار روی تخت خوابیده بود و چشم انتظار از این که در نهایت چه خواهد شد انقدر آرام باشد؟ چیزی که برای پال بسیار سخت بود بیماری بود او بیماری سرطان را ویران کننده  زندگیش می دانست . اما نهایت کاری که می توانست انجام دهد صبر و تحمل بود. قبل از این که سرطانم تشخیص داده بشود می دانستم که روزی می میرم ، اما نمی دانستم کی . بعد از تشخیص هم ، می دانستم که روزی می میرم ، باز هم نمی دانستم کی . اما الان دقیق می دانستم که این مشکل در واقع یک مشکل علمی نبود . حقیقت مرگ رنج آور است با این حال راه دیگری وجود ندارد. این تنها تسلیم شدن انسان را در برابر مرگ نشان می دهد، تنها چیزی که در جهان هستی راهی جز قبول کردن آن نیست. مثل بیمارانم باید با مرگ روبه رو می شدم و سعی می کردم بفهمم چه چیزی به زندگی ام ارزش زیستن می بخشد در حالی که با مرگ خودم رو به رو بودم ، جنگیدم تا زندگی گذشته ام را از نو بسازم یا شاید زندگی جدیدی پیدا کنم.

درک پذیرفتن مرگ بسیار مهم است، پال به عنوان یک جراح مغز و اعصاب، مرگ و معنای زندگی را به خوبی فهمید او با شجاعت تمام با بیماری اش جنگید ، پال یک انسان معروفی نبود اما در حقیقت او یک انسان موفق بود ، همسرش لوسی را برای تنها نماندن دعوت به مادر شدن کرد تا از نبودش معنای مادر بودن را بفهمد و از او درخواست کردن بعد از او ازدواج کند...

تنها چیزی که می توان فهمید این است که مرگ تنها چیزی است که قابل تغییر نیست ، تقدیر انسان ها در نهایت مرگ است ، پال تنها خواست به ما بفهماند که زندگی ارزشمند است اما مرگی هم هست که باید از زاویه دیگری به آن نگاه کرد ، تفکر کرد ، با مرگ زندگی کردن بسیار زیباست ، این که بپذیریم روزی ما هم به آغوش مرگ خواهیم رفت . شاید به واسطه ی عشق به ادبیات بود که پال را وادار به عمیق نگاه کردن به زندگی و مرگ کرده بود ، در پس مرگ ها ی زیادی که می دید، متولد شدن انسان هایی را که به دنیا می آمدند را هم می دید ، پس این دو ، پزشک بودن و عشق به ادبیات با هم یک انسان قهرمان را به وجود آورده بود.

فلسفه درک و حقیقت مرگ را شاید بتوان این طور بررسی کرد ، بنا به گفته های هایدگر و همچنین پذیرش مرگ برای پال چگونه می تواند باشد ؟ من به شخصه تنها سوالی که بعد از خواندن این تاب برایم مطرح شد این بود که چرا پال در گذر زمان مرگ را می دید و چرا با سختی فراوان ، با ایجاد علاقه و عشقی که به خانواده اش و همسرش داشت مرگ را با آغوشی باز ، البته نه چندان ساده ولی خوب درک کردن را پذیرفت ؟

از منظر هایدگر با ترس‌آگاهی و مواجهه با مرگ است که ما حقیقت نیستی را درک می‌کنیم ، ترس‌ آگاهی ما را به حالت تعلیق درمی‌آورد ، چرا که کلیت موجودات را از کفمان می برد . هنگامی ‌که مویه می‌کنیم ، از آن روست که متوفا جهان ما را وانهاده و آن را پشت سر نهاده است ، پس همیشه بر حسب آن جهان است که ما غصه‌ دار می‌شویم وگرنه می‌توانیم بکوشیم درباره زندگی همچون امری بیندیشیم که به تحقق می‌رسد ، مانند میوه‌ای که کاملا‌ رسیده و به زمین می‌افتد .

شاید پال در اوایل آن میوه ی کالی بوده است که هایدگرمی گوید و با خواندن کتاب و تجربیات و مهم تر از همه ریشه اعتقادی و فلسفه وجودی هایدگر توانست به یک میوه ی رسیده تبدیل شود و در نهایت با عمق وجود معنای آن را متوجه شود و با دید باز به آغوشش برود .

هایدگر مرگ را بنیاد تمامیت و هویت زندگی می داند ، به آن وجهه حماسی و تراژیک می بخشد زیرا معتقد است تنها و تنها مرگ از آن من است ، دقیقا چیزی که پال به آن رسید . پال مرگ را قسمتی از زندگی اش می دانست ، او از مرگ نمی ترسید تنها واهمه او شاید دوری از خانواده اش بود ولی کم کم از آن هم دل کند . حتی جای از متن پال از همسرش میخواهد که دستگاه هایی را که به او وصل است را بردار او آمادگی خود را برای مرگ اعلام می کند .

بنا به گفته ی نیچه : دیدگاهی حتمی در مورد مرگ می‌تواند به هر زندگی ، قطره‌ای معطر و دلنشین از شادی را ارائه دهد و در جایی دیگر می گوید هر وقت می‌خواهی چیزی را بدانی و اندازه‌ گیری کنی ، باید از آن جدا شوی ، حتّی برای یک لحظه .

و در آخر از بهترین و تامل انگیز ترین گفته ی هایدگر بخش نقد و تحلیل را به پایان می رسانم :

رسیدن و وصول به حقیقت زندگی وقتی برای انسان صورت می‌پذیرد که او خودش را با فکر و اندیشه مرگ روبرو کند .

ای که می خواهی زندگی را در مرگ بیابی

اکنون هوایی را دریاب که زمانی نفس بود

نام هایی جدید از راه نرسیده و نام های جدید از یاد رفته اند

جسم را زمان به فنا برد و روح را هیچ

کمی زمان بده ! چرا که هیچ نیستی ، جز گام هایی به سوی ابدیت

( قطعه ای دیوان کلکا ، نوشته ی برن بروک فلک گرول )

 

انتهای پیام/

https://www.dana.ir/1582913
ارسال نظر
نظرات