شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان گیلان
ساعت: 15:26 منتشر شده در مورخ: 1399/01/20 شناسه خبر: 1597601
در غسالخانه اموات کرونایی رشت چه می گذرد؟!

روایت خانم دکتری که تعطیلات عیدش را در غسالخانه رشت گذرانده!/ زوج طلبه گیلانی؛ کاری کردند کارستان!

روایت خانم دکتری که تعطیلات عیدش را در غسالخانه رشت گذرانده!/ زوج طلبه گیلانی؛ کاری کردند کارستان!
غسالخانه اسمش هم بار غم دارد اما نمی دانم رازش چیست که انگار این خانم ها و دختران جوان، از غم آن کاسته اند. شاید رازش این باشد که نگذاشته اند حکم خدا روی زمین بماند و پیکر مسلمانی بدون غسل و انجام امورات شرعی دفن شود زیرا یک مسلمان مرده اش هم حرمت دارد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از 8دی، بعد از گذشت ۲سال و نیم از روزی که به رسم روزگار پایم به غسالخانه آرامستان باغ رضوان رشت باز شد، فکر نمی کردم روزی برسد که به آمدن به اینجا اینقدر مشتاق باشم.

با هماهنگی آقای سلطانی به سمت ساختمان عروجیان رفتم. آقایی من را به محل حضور خواهران برد، در زد و گفت: «فقط از متوفی عکس نگیرید». گفتم: «باشه و داخل شدم».

خانمی داشت آماده ی کار می شد و صدای چند تا خانم دیگر نیز از اتاق کناری می آمد. گفت: «از همین جا می توانی روند کار را ببینی اما داخل نباید بیایی، باز هم گفتم باشه!»

جلو رفتم. چند تا خانم که از صدایشان می شد جوان بودن سن و سالشان را فهمید، بالای سر پیکر بی جان خانم تقریبا مُسنی ایستاده بودند.

احیانا مادر خانواده ای که بر اثر کرونا از دنیا رفته و حالا غریب و تنها بر سکوی غسالخانه آرام گرفته! خدا می داند فرزندانش الان چه حالی دارند. اصلا می دانند مادرشان را چه زمانی غسل می دهند و چه زمانی دفن؟! آیا آخرین دیدار با مادرشان نصیبشان شده و برای آخرین بار این صورت مادرانه را دیده اند یا خیر؟! این ها سؤال هایی است که یک آن به ذهنم خطور می کند.

باز هم سعی می کنم نگاه کنم. اصلا برای دیدن همین لحظات و روایت آنچه که دیده ام این ساعت از روز را به غسالخانه آمده ام.

غسالخانه ای که اسمش هم بار غم دارد. اما نمی دانم رازش چیست که انگار این خانم ها و دختران جوان از غم آن کاسته اند. شاید رازش این باشد که نگذاشته اند حکم خدا روی زمین بماند و پیکر مسلمانی بدون غسل و انجام امورات شرعی دفن شود زیرا یک مسلمان مرده اش هم حرمت دارد.

در ذهنم خطورات زیادی می آید و می رود. در همان حین می بینم دختر جوانی که مژده صدایش می زنند، موهای سر این پیکر بی جان را خیلی آرام می شوید، انگار کن سر کودکی را به دست گرفته و آرام آرام می شوید. کم کم کار تغسیل اولین پیکر امروز تمام می شود و دو خانم دیگر سایر امور مانند کفن کردن و تجهیز پیکر را انجام می دهند.

مبینا پاسدارانی که بیرون ایستاده اند را صدا می زند تا پیکر دوم را بیاورند و من همچنان از در پشتی اتاق غسالخانه نظاره گر ماجرا هستم و منتظر! منتظر تمام شدن کار خانم ها!

بعد از ۳ساعت انتظار خانم ها یکی یکی اتاق شستشو را ترک کرده و به اتاق استراحت وارد می شوند، خسته و عرق کرده!

خانمی که به نظر می آید تکیه گاه و قوت قلب سایرین است نظرم را جلب می کند. لباسش را مرتب می کند و محلول ضدعفونی را به دستش می زند.

روایت خانم دکتری که تعطیلات عیدش را در غسالخانه رشت گذرانده! آن هم برای غسل دادن اموات کرونایی!

دکتر خوشرو تحصیل کرده حوزه و دانشگاه است و اصالتا گیلانی است اما خودش و خانواده اش سال هاست که ساکن قم هستند. او از اولین روز فروردین یا بهتر بگویم از اولین روز عید در غسالخانه باغ رضوان رشت مشغول به کار است. در واقع او تعطیلات عیدش را به گیلان آمده! اما نه برای تفریح و خوشگذرانی برای اینکه احساس وظیفه کرده، وظیفه ای که کمتر کسی حتی به آن فکر می کند چه برسد به آن که خود را در مقابل این امر مسئول بداند. خلاصه اینکه او تعطیلات عیدش را در غسالخانه رشت گذرانده است! آن هم برای غسل دادن اموات کرونایی!!

می گوید: «پدرم اهل صومعه سرا است و مادرم اصالتا ماسالی است، اما سال هاست که ساکن تهران هستند و خودم هم ساکن قم. از اولین روزهای شیوع ویروس کرونا در بیمارستان های قم برای کمک حاضر شدم که شنیدم وضعیت در گیلان حاد و بحرانی است. از آن جایی که اصالتا گیلانی هستم، همراه با همسرم به گیلان آمدیم تا کمکی کرده باشیم. البته همسرم هم اهل خلخال است. در ابتدا از طریق اینترنت با گروه جهادی شهید املاکی آشنا شدم و بعد با بسیج طلاب گیلان؛ اینجا بود که متوجه شدیم در گیلان امر تغسیل انجام نمی شود و اموات با تیمم بدل از غسل دفن می شوند. پیگیر که شدیم گفتند: اگر بخواهیم غسالخانه را راه بیندازیم در بخش خانم ها کسی را نداریم اینجا بود که قبول کردم از بیمارستان به غسالخانه بیایم!»

از اولین تجربه های حضورش در غسالخانه می پرسم، از اینکه چطور توانست این فضا را مدیریت کند و خانم هایی که برای کمک آمده بودند را آموزش دهد، می گوید: «اول از همه با دوستانی که اعلام آمادگی کرده و همگی تحصیل کرده و فرهیخته هستند صحبت کردم. خب همگی پیش زمینه مذهبی داشتند و دلشان می خواست حتما یک کاری انجام دهند، مخصوصا این کار که واقعا روی زمین مانده بود. روز اول همه استرس داشتند. جدای از ترس روبرو شدن با میت، موضوع عدم آموزش نیز بود. اینکه عملا چطور یک میت را غسل بدهند و کفن کنند. شاید حتی در کتاب ها هم خوانده بودند اما عملا با غسل و کفن کردن یک میت روبرو نشده بودند. رفتم جلو و به بچه ها گفتم: «این ها همه انسان هایی هستند مثل ما، فقط فکر کنید الان خواب اند و اتفاق دیگری نیفتاده!».  گفتم: «از این در که بیرون رفتید به هیچ چیزی فکر نکنید به اینکه صبح چند تا میت داشتید و چه شکلی بودند و... اصلا به این چیزها فکر نکنید».

محلول ضدعفونی که کنارش هست را بر می دارد و به دستانش می زند. نگاهم می کند و می گوید: «راستش را بخواهی من خودم به خاطر ارادت خیلی خاصی که به رهبر انقلاب دارم وارد این موضوع شدم. به خاطر اینکه آقا گفتند هر کمکی به این قضیه بشود حسنه حساب می شود و هر چه که منجر به شیوع این ویروس شود سیئه محسوب می شود. این واقعا حرف بزرگی است. مدرک دکترا دارم و طلبه سطح 3 هستم، بیشتر بچه های اینجا یا طلبه سطح 2 هستند یا تحصیلات دانشگاهی دارند. با خودم فکر می کردم این اموات همه مسلمانند. اگر خدای نکرده در خانواده خودمان چنین اتفاقی بیفتد دوست داریم عزیز ما چگونه دفن شود؟! اگر یک عده جلو نروند و همه عقب بمانند پس چه کسی می خواهد کار را جلو ببرد؟! اگر خودمان را جای این خانواده ها بگذاریم مسئله حل شده می شود. ما تمام موارد ایمنی را سعی می کنیم رعایت کنیم. لباس های اینجا مناسب هستند. قبل و بعد از شستسو هر میت، ضدعفونی انجام می شود و ایمنی کاملا رعایت می شود».

می پرسم در خانواده این مسئله را چگونه حل کردید؟! یقینا سخت است برای مادری که بشنود دخترش اصطلاحا در غسالخانه مرده می شورد! می گوید: «در خانواده خودم کاملا حل شده است. اما همه ما به فامیل اطلاع ندادیم. فقط می گوییم داریم اینجا کمک می کنیم. سعی کردیم این موضوع را زیاد باز نکنیم. مژده می گوید: آره! مثلا می گوییم پارچه می بریم و بسته بندی می کنیم! (می خندد)

دکتر خوشرو اگرچه اصلا به سن و سال جوانش نمی خورد اما یک دختر 18 ساله و یک پسر 11 ساله دارد. دختری که دوست داشته هم پای مادرش در غسالخانه کار کند.

ماجرای اولین برخورد دختر طلبه گیلانی با یک میت کرونایی!

مژده ۲۳ ساله است!
از اولین برخوردش با اموات پرسیدم.

گفت: کارم را از سردخانه بیمارستان رازی شروع کردم، از تیمم اموات کرونایی!
کاور اول را که باز کردم. مسئولی که کنارم بود گفت: اسمش را بگو! منم خیلی قاطع گفتم: اصلا هیچی نیست!

اینقدر برایم غیرقابل باور بود که فکر می کردم هیچ پیکری نیست! هنوز باورم نمیشد که برای چه کاری آمده ام! تا اینکه کاور دوم رو باز کردم و...

می گوید: به ۲ دلیل آمده ام. یک آنکه با خودم فکر می کردم و می گفتم: «آیا اگر بر اثر کرونا بمیرم، دوست دارم همینطور من را بدون غسل و کفن و رعایت امورات شرعی دفن کنند!»

دوم هم اینکه همه ما می دانیم و شنیده ایم که حضرت زهرا (س) دوست نداشت حتی حجم بدنش در هنگام دفن معلوم باشد، من هم وقتی متوجه شدم که به دلیل عدم حضور خانم ها، آقایان دارند کمک می کنند تصمیم گرفتم حضور پیدا کنم. این حضور کار بزرگی نیست بلکه وظیفه و واجب کفایی است. به خاطر اینکه پیکر مسلمانی روی زمین نماند و حکم خدا را جاری کنیم آمده ام.

نگاهش می کنم می گویم: «یقینا که کار بزرگی است...»

آنطور که متوجه شدم، بیشتر اموات در سنین بالای ۵۰ سال بوده اند و کم و بیش شاید جوان تر هم بودند.

از دکتر خوشرو می پرسم تا الان شده یک ارتباط حسی داشته باشید با امواتی که کار تغسیل شان را انجام می دهید؟! می گوید: «بله! بچه ها هم برایم تعریف کرده اند. مثلا شاید میتی باشد که خیلی سخت و دلخراش باشد که بخواهند کارهایش را انجام دهند، اما وقتی پا روی نفس شان می گذارند، حس خیلی خوبی داشتند.

یک میتی آورده بودند که واقعا روبرو شدن با او خیلی خیلی سخت بود. وضعیت میت خیلی به هم ریخته بود. بچه ها یک آن همه رفتند کنار. شاید خودم هم می خواستم بگویم که بیایند جنازه را ببرند و ما نمی توانیم تغسیل را انجام دهیم، اما باز با خودم گفتم آن هم مسلمان است. رفتم جلو و کار را شروع کردم که بچه ها هم اضافه شدند».

۲ نفر از بچه ها که از فومن آمده بودند با دیدن این صحنه گریه کردند و گفتند: «ما شنیده بودیم در دفاع مقدس فرمانده ها می رفتند جلو و بعد به بقیه می گفتند: «شما هم بیایید». این صحنه را که دیدیم یاد آن چیزی افتادیم که از دفاع مقدس شنیده بودیم. اگر نمی رفتید جلو، ما نمی توانستیم حرکت کنیم و بیاییم. سرش را پایین می اندازد پایین و آرام می گوید: «خدا ما را عاقبت بخیر کند بلاخره یک روزی همه ما گذرمان به اینجا می افتد دیگر...»

دغدغه ای که پای یک خانم خانه دار را به غسالخانه رشت باز کرد

"فاطمه" هم داستان جالبی دارد او خانه دار است و یک دختر ۱۶ ساله دارد. از وقتی متوجه شده کار تغسیل  پیکر بیمارانی که بر اثر کرونا از دنیا رفته روی زمین مانده با همه دغدغه هایش تصمیم گرفته برای رضای خدا در خدمت مردم باشد.

او می گوید مادرش را با اینکه خیلی جوان بوده از دست داده و خاطره بسیار بد و دردناکی از آن صحنه دارد و این بار را به تنهایی تحمل کرده! و همیشه از میت می ترسیده! اما دست خدا یاری اش کرده تا در این روزهای بحرانی پایه کار میدانی باشد که جزء اخلاص و نیت خالص هیچ چیز دیگری نمی خواهد.

به امام زمان ات چه می خواهی بگویی؟!

می گوید: «راستش را بخواهی یک چیزی در دلم به من گوشزد می کرد که چرا نشسته ای! وقتی الان به وجودت نیاز است. پس وقتی که امام زمان ات بیاید چه می خواهی بگویی؟! من فقط یک ذره حرکت کردم و نخواستم فقط نظاره گر باشم. به من می گفتند: «نکن این کار را!» اما هر کاری کردم دیدم نمی توانم با خودم کنار بیایم». می گفتم: «خدای من خدای دخترم هم هست»، اما با این حال وقتی حرکت کردم بیایم وجودم می لرزید به دلیل خاطره ی بدی که از رویارویی با میت داشتم. سعی کردم نیتم را برای خدا خالص کنم. مطمئن باشید جزء دست خدا چیزی دیگری نیست ما فقط تصمیم گرفتیم و خدا خیلی زیبا کارها را پیش برد. روزی که من آمدم دومین روز آغاز به کار غسالخانه بود و خانم "خوشرو" اولین روز تنها بودند».

با خودم گفتم: «این بنده خدا (خوشرو) از شهر دیگری آمده اینجا برای کمک! من چگونه می توانم بی تفاوت باشم».

دکتر خوشرو می گوید: «ما که می گوییم "فاطمه" از آنهایی است که می افتد روی مین!».

فاطمه می خندد و می گوید: «من واقعا به خاطر شرایط جسمانی ام نباید ورود می کردم، اما این موضوع واجب کفایی است و تا جایی که توان دارم در خدمت هستم. جالب اینجاست که دخترم هم نترس و شجاع است و روحیه و شخصیت مستقلی دارد، می گوید: «با استاد "مهدوی" هماهنگ کن که من هم بیایم برای کمک».

دکتر خوشرو ادامه می دهد: « خیالت را راحت کنم، ما می خواهیم به امام زمان(عج) بگوییم دل خیلی از کارها را داریم و می خواهیم جزء یاران شما باشیم. چون این کار به معنی واقعی کلمه روی زمین مانده بود.

زوج طلبه گیلانی؛ کاری کردند کارستان!

مبینا ۲۲ ساله است و یک پسر ۳ سال و نیم دارد و همراه با همسر روحانی اش با هم در کار تغسیل وتدفین اموات کرونایی فعالیت می کنند.

می گوید: همسرم در روزهای اول شیوع کرونا برای کمک به بیمارستان رازی رشت رفته بود. آن روزها اموات را تیمم می کردند. گفت: برای تیمم خانم ها بیا! گفتم: «می ترسم».

دوستم مژده زنگ زد و گفت می خواهد برود اموات را تیمم بدهد. من هم تصمیم گرفتم همراهش بروم.

اما روز اولی که به آرامستان باغ رضوان آمدم به مادرم گفتم: «فقط می خواهم با مژده بروم و کنارش باشم».

به خانه که برگشتم. سر نهار مادرم بی مقدمه گفت: «راستش را بگو امروز چندتا مرده شستی!!».

با تعجب نگاهش کردم. گفت: «وقتی گفتی می روی باغ رضوان یقین کردم که برای چه کاری می روی!»

مژده می خندد و می گوید: مادر مبینا به من زنگ زد و گفت: «آخر دخترم را مرده شور کردی!!» (می خندد)

بچه ها می گویند و می خندند! اما خدا می داند اگر این احساس وظیفه نبود. اگر این غیرت و تعصب شان نبود. چه بر سر پیکر مادران و خانم های این سرزمین که بر اثر کرونا از دنیا رخت بر بستند، می آمد. همان هایی که غریبانه از دستشان دادیم. حالا خیال مان راحت بود که حداقل مانند یک مسلمان دفن شدند. پاک و طیب...

دکتر خوشرو ادامه می دهد: «همین قدر بگویم. اگر روزی بچه ها خسته شوند و نیایند کار روی زمین می ماند...».

چهره اولین پیکری را که دیدم از یادم نمی رود؛ چهره خاص و دوست داشتنی داشت

مریم دوست فاطمه است. دختر آرام و تحصیل کرده ای است که بعد از اتمام کار گوشه اتاق نشسته، از او دلیل حضورش را می پرسم.

می گوید: «در روزهای اول فاطمه به آرامستان آمده بود. وقتی عکس هایشان را دیدم، با خودم می گفتم این امر واجب کفایی است، یعنی تا زمانی که کسی نباشد این کار را انجام دهد برای ما واجب می شود. بلاخره آمدم. اما روز اول اصلا نمی توانستم نزدیک شوم. در یک متری میت می ایستادم. می خواستم کاری انجام دهم اما نمی توانستم. وقتی دست بی جان این بندگان خدا را می گرفتم و سرمای وجودشان را حس می کردم واقعا اذیت می شدم. از اساتیدمان کمک گرفتم. از استاد مهدوی، دکتر خوشرو و... با حرف هایشان آرام می شدم که حضور و فعالیتم در اینجا بی دلیل نیست و فقط برای رضای خداست.

یقین بدانید این کارِ خود آدم نیست. روزهای اول می ترسیدم. به قرآن می ترسیدم. یک بار وقتی سر میت را بلند می کردم احساس کردم که تکان می خورد اما خدا دل آدم را آرام می کند و از این بین، چهره اولین پیکری را که دیدم یادم نمی رود. چهره خاص و دوست داشتنی داشت که در ذهنم مانده است».

با خودم فکر می کنم. فکر دخترها و پسرهایی که مادرشان را در این روزهای کرونایی از دست داده اند. غم بزرگی است از دست دادن مادر و غم بزرگتر ندیدن او در لحظه های آخر...

اما در آخر این روایت می خواهم بگویم: «اگر شما نتوانستید کنار پیکر مادرتان باشید. بودند دخترها و خانم هایی که برای مادرتان، حق فرزندی را به جا گذاشتند. بودند خانم هایی که قانونا و عرفا هیچ وظیفه ای در قبال فوت شدگان و حتی بیماران کرونایی نداشتند اما بسیجی وار خود را به میدان جهاد رساندند تا غمی از دل شما بزدایند، آن هم فقط برای رضای خدا...

 

انتهای پیام/

https://www.dana.ir/1597601
ارسال نظر
نظرات