شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: فرهنگ و هنر
ساعت: 15:21 منتشر شده در مورخ: 1399/03/06 شناسه خبر: 1612869
داستانی کوتاه؛

«پابند» / داستان هایی کوتاه به قلم نویسندگان جوان

«پابند» / داستان هایی کوتاه به قلم نویسندگان جوان
قصد داریم در صفحه فرهنگی «دانا» هر هفته داستان هایی کوتاه از نویسندگان جوان منتشر کنیم. داستان هایی کوتاه که خواندن آن زمان بسیار کوتاهی از شما می گیرد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ قصد داریم در صفحه فرهنگی «دانا» هر هفته داستان هایی کوتاه از نویسندگان جوان منتشر کنیم. داستان هایی کوتاه که خواندن آن زمان بسیار کوتاهی از شما می گیرد. 

این هفته؛ داستان «پابند»

 به ساعت مچی اش نگاه کرد، چند دقیقه ای از پایان ساعت کاری گذشته بود .با دقت اوراق روی میز را در کیف چرمی رنگ و رو رفته اش جا داد و ساختمان اداری را ترک کرد و به ایستگاه اتوبوس رفت. طولی نکشید که اتوبوس از راه رسید و درست مقابل او توقف کرد و در به رویش باز شد و جماعتی از زنان و مردانی با عجله از اتوبوس پیاده شدند و تعدادی هم از پشت سر به او فشار آوردند. او میان هیاهوی مسافران گیر افتاده بود و برای چند لحظه بی حرکت ماند. یک دفعه دستی استخوانی  روی شانه اش نشست و صدای لرزان توی گوشش خورد: «چرا خشکت زده ،تکون بخور، جمعیت رو  نمیبینی پشت سرت صف کشیدن؟» از در فاصله گرفت و راه را برای پیرمرد قوز کرده باز کرد و زیر لب غرولند کرد: «نمیفهمم این همه عجله برای چیه؟»  و خودش را از میان جمعیت بیرون کشید و در پیاده رو به راه افتاد. قطرات باران  به آرامی بر سنگفرش خیابان و گونه های گود افتاده ی او می نشست و خنکای باد از لابلای بارانی بلند به تن نحیفش دست می کشید و طعم سرمایی گوارا را در کامش می ریخت و خشمش از پیرمرد را از یادش می برد. حالا گام‌های آرام و یکنواخت برمی داشت ،گام‌هایی که صدای «جیرینگ،جیرینگ» پابند را به گوشش خوش می نشاند، پابند و هوس گذر به خاطرات، یادش را به حیاط خانه پدری می برد. به روزی که بالغ شد و بستن پابند مهر تاییدی بر بلوغش شد و از آن لحظه او میراث دار خانواده شد. همچنین زمزمه پدر بود که در گوشش جاودانه مانده بود: «بهت افتخار میکنم پسرم» هر گاه یاد آن روز را تداعی می کرد بی آنکه متوجه شود سرش را بالا میگرفت، با اقتدار گام برمی داشت و پوزخندی گوشه ی لبش را می کشید و این خودستایی مضحک آن هم در کوچه و خیابان بی شک هر عابری را به خنده می انداخت، خوشبختانه آن روز  هوای دلگیر ابری خیابان ها را خلوت تر از همیشه کرده بود و جز او و زن چاقی که سگش را برای گردش روزانه بیرون آورده بود، کس دیگری آنجا نبود. زن و سگش درست از مقابل او عبور می کردند و به نزدیکی او که رسیدند، سگ( که معلوم نبود به چه علت) شروع به پارس کرد و او را ترساند. زن سر قلاده را کشید و روی سرسگ دست کشید و گفت:«آروم باش پسر؛ لجبازی نکن بجنب، الانه که بارون تند شه بهتره برگردیم خونه» سگ امتناع کرد و قدمی به عقب برداشت. زن این بار قلاده را محکم ترکشید و سگ زوزه کنان به دنبالش روانه شد. زن چاق به همراه سگ پشمالوی کوچکش از او دور شده بود و او گمان می کرد سگ هنگام عبور از کنارش به چشم‌هایش زل زده و شاید هم کبودی روی گردنش را به او نشان داده بود. از آن چه که تصور می کرد اطمینان نداشت اما زوزه سگ توی سرش می پیچید و دلش را به درد می آورد. بی اختیار خم شد و روی پابندش دست کشید و به ویترین قنادی کوچک محله زل زد. فکر کرد با کمی شیرینی، تلخی کامش را بگیرد. به همین منظور داخل قنادی شد. صدای مردانه ای از پشت پیش خوان خوش آمد گفت و رفت. لحظه ای بعد با  نان تازه برگشت و گفت:« بفرمایید جناب  نون تنوری داغ مثل همیشه» —:«ممنونم ،نون نمی خام ،یکم شیرینی...» قیافه متعجب قناد زبانش را بند آورد و باعث شد ادامه ندهد. آقای قناد نان ها را سر جایش برگرداند وگفت:« شیرینی..عجب،اشتباه نکنم گفته بودین مرض قند دارین!!!»، برای دست به سر کردن قناد که هر بار اصرار داشت  شیرینی های از فر در آمده را تست کند و نظر بدهد، دروغ گفته بود و حالا دستپاچه بود:«خودم نه...پدرم..پدرم دیابت داره و من خب نگرانم که..»—:« خوبه که رعایت میکنی ولی تو هنوز خیلی جوونی» برای دور شدن از بحث وانمود کرد داخل ویترین به دنبال شیرینی خاصی می گردد و با انگشتش یکی از سینی های شیرینی را نشانه رفت. قناد جعبه بزرگی برداشت و پرسید:« چند کیلو بکشم؟»    —:«کیلو ؟!! نه برا من زیاده چن تا بسمه» قناد شیرینی ها را وزن کرد و به دستش داد و با لبخند تصنعی همیشگی اش  بدرقه اش کرد.

تکه ای از شیرینی را به دهان گذاشت. شیرینی بیش از اندازه، حالش را به هم زد، آن را به بیرون تف کرد و غر زد:«مگه این همه شیرینی لازمه؟» و پاکت شیرینی را روی زمین رها کرد و به  سمت خانه روانه شد. به خانه اش که رسید، پیرزن همسایه در راهرو منتظرش بود. او را که دید رفت و با چمدانی بزرگ برگشت. چمدان را شناخت و خوشحال شد. پیرزن چمدان را به سمتش هل داد و گفت:«چمدون می خواستی به خودم میگفتی دیگه چرا خواهر پا به ماهتو از اون سر شهر کشوندی اینجا اونم برا همچین عتیقه ایی» —:«چمدون پدرمه باهاش سفر کاری می رفت..خوش یمنه» پیرزن زیر لب زمزمه ای گنگ کرد و رفت و در خانه اش را به روی همسایه اش بست. چمدان را به آپارتمانش برد، در راه تکه ایی از چرم دسته اش کنده شد. خندید و با خودش گفت :«هر قدر هم زواردررفته باشه ،عوضش بزرگ وجاداره». صبح قبل از طلوع آفتاب بیدار شد وبه بندرگاه رفت وسوار کشتی شد.کشتی قدیمی بود و کوچک.سوار که میشد به نظرش رسید ،جمعیت مسافران بیشتر از ظرفیت کشتی است. به خصوص زمانی که مسافران در راهرو در حرکت بودند و کارکنان کشتی سعی میکردند انها را به سمت کابینهایشان هدایت کنند.بعد از کلی جنب و جوش ودادوقال بالاخره کابینش را پیدا کرد.کابینش کوچک و محقر بود.چمدانش را بالای تخت چپاندودراز کشید.دلش میخواست بخوابد و کم خوابی شب گذشته را جبران کند.اما همینکه چشمهایش گرم شد، باتکان و سروصدای کشتی از خواب پرید.ناگهان سنگینی سقف و دیواره های فلزی روی سینه اش نشست و نفسش را بند اورد.بلند شدوروی عرشه رفت.جمعیتی که روی عرشه در جنب و جوش بودند غافلگیرش کرد.انتظار نداشت با وجود هوای ابری آن همه مسافر را روی عرشه ببیند.مدت زیادی تنها نماندوپیرمردی با کلاه لبه دار از راه رسید و به او سیگار تعارف کرد._:«ممنون،سیگاری نیستم» _:«چرا انقدر مضطربی؟» _:«مضطرب نیستم، از سفر دریایی خوشم نمی اد..چطور بگم..احساس امنیت نمیکنم ..خب وسط دریاروی این آهن پاره..اگه طوفان بشه..» پیرمرد به سیگارش پک زد و با صدای بلند خندید.و اوسرخ شد و با دستپاچگی گفت: «من ترسو نیستم...محتاطم..احتیاط شرط عقله...» _:«حالا مگه اجباری در کار بوده..چرا زمینی سفر نمیکنی؟»—:«سفرم کاریه باید اسنادی رو به موقع برسونم.وتنها بلیطی که برای امروز گیرم اومد .بلیط کشتی بود»پیرمرد به سمت دماغه رفت وخم شدوبه موجهایی که از حرکت کشتی درهم میشکست ،نگاه کردوگفت:«حالا که مجبوری ازش لذت ببر»—:«لذت؟!!..هه..لحظه شماری میکنم پام به خشکی برسه»پیرمرد به ادمهای اطرافشان و کودکی که بااشتیاق پرواز مرغ دریایی را تقلید میکرد ،اشاره کرد وگفت:«طوفان بشه همه رو با خودش میبره حتی اون پسر بچه رو اما میبینی هیچکدوم از اونا مث تو نگران نیستن.میدونی چرا؟»

شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «من نمیتونم مث این ادما خونسرد و بی تفاوت باشم ،اونم وقتی خطر هر لحظه در کمینه» —:«حق با تونمیشه احتمال خطر رو نادیده گرفت.اما این اندازه احتیاط ممکنه زندگی کردن رو از یاد آدم ببره.موافق نیستی؟»ملوانانی که قایقهای کوچک روی عرشه را بررسی میکردند حواس مرد جوان را از پیرمرد گرفته بودند .مرد جوان  رو به آسمان کردوگفت: «با این هوابعید نیست طوفان بشه ،لابد برای همینه که ملوانا دارن قایق هارو محکم میکنن».پیرمرد این بار بلند تر خندید واز او دور شد.رفتار پیرمرد عصبانی اش کرد،غر زد:«پرمرد کودن گوش مجانی گیر آورده توهینم میکنه !!!»وبه کابینش برگشت و سعی کردروی انجام ماموریتش تمرکز کند. به ماموریتش فکر کرد.به مزایا واضافه حقوق،به گرفتن پست بالاتر در کوتاه مدت،به سرپرستی بخش ،معاونت وبالخره ریاست....افکار اینچنینی همیشه موجب خوشحالیش میشد.به زودی ریشخند پیرمردواضطراب طوفانی که در راه بود رااز یاد برد وغرق در خیالات واهی به خواب رفت.در خواب دیدکه اختاپوسی غول پیکر کشتی را در بر گرفته و مسافران وحشت زده به هر سو میدوند واو برای یافتن پناه گاهی ،جمعیت را کنار میزندو برای یک لحظه سایه دستهای اختاپوس او را بر جایش میخکوب میکند.دستهایی که از میان آن همه آدم او را از زمین بلند کرد وبه دهان برد.صدای کوبیده شدن به در اورا از کابوس ، بیرون کشید .از خواب پرید در حالی که قلبش به شدت می تپید وسرو پایش خیس عرق بودتلاش میکرد به یاد بیاورد کجاست؟ یادش آمد اما صداهمهمه هنوز توی گوشش بخود .وحالا صدایی که از پشت در می آمد و فریاد میزد :«عجله کنین ،برین روی عرشه، هل ندین ،کسی پایین نمونه» سرش را از کابین بیرون برد.صدای خدمه کشتی بود که اعلام وضعیت فوق العاده میکردودستور میداد همه روی عرشه بروند.با عجله چمدانش را بیرون کشید وکابین را ترک کرد .توی راهرو پر بود. بچه ها گریه می‌کردند، سالخورده ها از جوانترها تقاضای کمک می کردند و جوان‌ها به درهای خروجی هجوم میبردندو راه را بر دیگران میبستند.به هر زحمتی که بود خودش و چمدان بزرگش را از میان جمعیت بیرون کشید و به عرشه رساند.روی عرشه باد تندی به سینه اش کوبیده میشدو به عقب هلش میداد.باران باشدت روی سرمسافران وخدمه می بارید.زیر سایبان کوچکی پناه گرفت.کاپتان فریاد میکشید وفریادش در میان باد وباران گم میشد. در این میان زن جوانی در نزدیکی او ایستاده بود،گفت:«من میتونم لب‌خوانی کنم،داره میگه خونسرد باشید، هه تو این وضعیت چه توقعی از آدم دارن؟؟!!»پیرزن همراهش با بدعنقی گفت: «حواستو جمع کن.ببین دیگه چی میگه»—:«صب کن میگه به هر کدومتون یه جلیقه نجات داده میشه.با دقت بپوشید ونگران نباشید به اندازه کافی قایق نجات داریم.اما فکر نکنم حقیقت رو بگه تا جایی که من میبینم قایقا بیشتر از هفت هشتا  نیست» حرف‌های دختر جوان نگرانش کرد. فکر کرد هر طور شده خودش را به صف اول برساند.

همه توانش را به کار گرفت و چند قدمی جلو رفت .اما بعد همراه موجی که جمعیت به راه انداخته بود به عقب رانده شد.وبا ملوانی که جلیقه ها را بین مسافران پخش میکرد برخورد کرد .ملوان به او و چمدانش نگاه کرد و فریاد زد:«کسی با خودش وسیله غیرضروری نیاره»واو چمدانش را محکم تر از قبل نگه داشت .شدت طوفان هر لحظه بیشتر میشدوتکانهای کشتی آشفتگی میان مسافران را بیشتر میکرد.قایقها به اب انداخته شدند.مسافران با بیتابی در انتظار بودندو به هم فشار میآوردند.مقابلشان خدمه کشتی  صف کشیده بودندومانعی برای عبور بودند.گاه به گاه فریادهای از میان جمعیت بلند میشد.«کاپتان بزار سوارقایقا شیم ،کشتی لعنتیت هممونو به کشتن میده»  ...:«خدایا بهمون رحم کن ...پروردگارا ..ای خدا..ای مردم این عذاب الهی...توبه کنید و به خدا پناه ببرید.»...:«پسرم،پسرموپیدا نمکنم ..کمکم کنید ..پسرموگم کردم.».....:«هل بدین برین جلو ... به حرفاشون گوش نکنین..قایقارو برای خودشون میخوان ..» والبته صدای کاپتان که مدام تکرار میکرد:«آروم باشین ، زناوبچه ها رو بفرستین جلو...نترسید جا برا همه هست» ناگهان موجی بلند از پشت سر  کاپتان بر سر مسافران فرو ریخت و مرد جوان را به همراه چند تن،  به داخل آب پرت کرد.مرد جوان از هوش رفت.وقتی به هوش امد سرش به شدت دردمیکردو احساس دلپیچه داشت. و لحظه ای بعد حالش به هم خورد و بالا آورد . ،

صدای آشنایی از پشت سرش گفت: «بیداری شدی؟!عجب!!!فکر نمیکردم انقدر سرسخت باشی!!»پیرمرد ی بود که ان روز صبح روی عرشه ریشخندش کرده بود. . داشت سعی میکرد سیگارش را باکبریت خیس روشن کند. ادامه داد :«چرا ماتت برده ؟ می بینی دنیا خیلی کوچیکه، لابد میپرسی چطور شد بین این همه ادم مادو تا به هم افتادیم.ها؟؟   منم با همون موج پرت شدم پایین و شانس باهام یار شد و یه قایق خالی گیر آوردم و سوارش شدم. تو رو هم با مصیبت از آب کشیدم بیرون .»....:«چی به سر بقیه اومد»....:«نمیدونم ..منم ضعف کردم و تا همین یه ساعت پیش بیهوش بودم.

مرد جوان دور وبرش را جستجوکرد.  پیرمرد پرسید:«دنبال چیزی میگردی؟»    ...:«چمدونم...‌چمدونم نیست!!»  ...:«چمدون؟هه..چمدون به چه دردت میخوره تو این اوضاع»  ...:«همه زندگیم توش بود ،اسناد شرکت....ماموریتم...بیچاره شدم»  ...:«بس کن به جای اه وناله کمک کن آب رو خالی کنیم»جوان وحشت زده پاهایش را از آب بیرون کشیدو گفت: «این آب از کجا میآد، مگه قایق سوراخه»  ....:«از آسمون که نمیاد لابد سوراخ شده،احتمالا وقتی بیهوش بودیم خورده به یه چیزی»  جوان کفشش را در آوردوبا آن مشغول خالی کردن قایق شد .پیرمردکه به پای او زل زده بود خم شد وبه پابندش دست زدوپرسید:« این چیه ؟چرابه پات بسته است» جوان پابند را پوشاند وگفت: «چیزی نیست »  ...:«چند وقته تو پاته؟انگارزنگ زده..مچ پاتم کبود شده» جوان ساکت بود.  ...:«خب اگه نمیخوای بگی اصراری نیست.،امافکر کنم بتونم بازش کنم ،پاتو بیار جلو بزار ببینمش»  ...:«نه..نمی خوام بازش کنم...از پام در ش نمیارم»   پیرمرد به فکر فرو رفت و بعد از کمی تامل گفت:«یه چیزایی در موردش شنیده بودم اما باورم نشد.نکنه این یه جور ارثیه خانوادگیه؟!!»    جوان سرش را به علامت تایید تکان داد.  ...:«نمیفهمم این دیگه چه جور رسم و رسومیه ؟خب لااقل خودت بگو فایده این غل وزنجیر چیه؟»  ...:«این غل وزنجیر نیست پابنده ،نماد پایبندی به رسومی که از اجدادمون به ارث رسیده و...اصلا چرا من این چیزا رو برای شما توضیح میدم »  ....:«چه رسومی ؟شرط میبندم خودتم نمیدونی و اینو چون بابات بسته به پات نگه داشتی،ازتوتعجبم میکنم، مثلا  تحصیل کرده ایی» ...:«این یه مسئله کاملا شخصیه.در حال حاضر بهتره به فکر نجاتمون باشیم .» ومشغول خالی کردن آب شد .پیرمرد بی انکه کمکش کند ،حواسش را به اطراف داد.کمی بعد بلند شد،ایستاد ودادزد:«خشکی ... خشکی ..میبینمش..نگاه کن..خیلی دور نیست » جوان به سمتی که او نشان میداد نگاه کردوگفت:«اره دیدمش خشکیه ...فقط با این قایق چطور خودمونو به اونجا برسونیم» پیرمرد باز هم به اطراف نگاه کردو یک دفعه توی آب پرید.وبه سمت تخت چوب بزرگی شنا کرد و آن را به طرف قایق کشید .تخته چوب بزرگ و سنگین بود.دادزد:«نمتونم جلوتر بیارمش بپر توی آب ،اون قایق به زودی غرق میشه،»جوان آماده پریدن شد .پیرمرد دادزد:«صبر کن پابندتو در بیارممکنه بکشدت پایین»جوان روی پابندش دست کشیدوفکر کرد:« اون نمیتونه درک کنه این پابند برای من چه ارزش معنویی داره» وتوی آب پرید .سنگینی امواج بیشتر از حد انتظارش بودووزن پابند هم کارش را مشکل میکرد با این وجودباهمه توانش شنا کرد.نیمی از مسیر را گذرانده بودکه احساس کرد چیزی مانع از حرکت شده .زیر آب رفت .ظاهرا پابندش لای قطعه فلزی گیر کرده بود .تلاش کرد پایش را بیرون بکشد .نتوانست.روی آب آمدو نفسی تازه کرد .پیرمرد صدایش زد:«چی شده چرا نمی ای؟»  ...:«گیر کردم ،پام گیر کرده نمتونم درش بیارم »  ...:«بازش کن ..پابندتو باز کن..بجنب داره نزدیک میش...ه..کو..سه..کو..سه»   ...:«کوسه ؟!!کوسه کجاست؟»به پشت سرش نگاه کرد و از دور شکاف آب را دید، موجودی از زیر آب داشت به سرعت به او نزدیک میشد.زیر آب برگشت وتلاش کرد پایش را ازاد کند .تلاشش بیفایده بود.کوسه درست مقابلش بود .پیرمرد که ازکمی پیشتر به کمک دستهایش پارو زده بود وتخته چوبی را به خشکی رسانده بود ،با افسوس به خونی که دریا را سرخ میکرد نگاه کرد.

به قلم: خدیجه شیری

https://www.dana.ir/1612869
ارسال نظر
نظرات