شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان خراسان شمالی
ساعت: 13:00 منتشر شده در مورخ: 1399/07/06 شناسه خبر: 1651449
گفت‌وگو با مادر شهیدی که دو فرزندش را تقدیم اسلام کرد؛

شهادت دو پسرم با فاصله کمتر از یک سال بود/ نحوه شهادت پسر بزرگم را در خواب دیده بودم

شهادت دو پسرم با فاصله کمتر از یک سال بود/ نحوه شهادت پسر بزرگم را در خواب دیده بودم
مادر شهیدان علی اکبر و علی اصغر رباط سرپوشی شیرزن اسفراینی است که در دوران دفاع مقدس در فاصله کمتر از یک سال دو فرزندش را تقدیم دفاع از وطن کرده است و در برابر تمام ناملایمت های روزگار خم به ابرو نیاورده است.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از  سپهرآیین؛ دو تابلوی یادبود بر سر در خانه ای از دور چشم نوازی می کرد، با نزدیک شدن به درب منزل مادر شهیدی که دو فرزند عزیزش را در راه دفاع از وطن هدیه کرده بود، با صحنه ای جالب روبرو شدم.

پارکینگی کوچک که درب آن به کوچه باز می شد، تعدادی از خانم های هم محله ای با رعایت کامل پروتکل ها، ماسک زده و فاصله اجتماعی در کنار یکدیگر مشغول پاک کردن گندم بودند.
با احوال پرسی و استقبال گرم آنها وارد محفل کوچک و صمیمی شان شدم. در حالی که با هدف آشنایی با دو فرزند شهید این بانو راهی منزلشان شده بودم اما کیسه های گندم در ابتدا محور صحبت ها را به سمت دیگری کشاند.

مادر شهیدان رباط سرپوشی در ادامه  از فلسفه گندم ها گفت: حدود 25 سال پیش بعد از اینکه از روستا به شهر اسفراین برای سکونت مهاجرت کردیم، اربعین همان سال با همکاری همسایه ها یک دیگ حلیم بارگذاشتیم و پخش کردیم.

از همان سال تا اکنون هر ساله این روال ادامه پیدا کرده، همسایه ها و کسانی که نذری دارند، گندم، گوشت، مبالغ نقدی را جمع آوری می کنند و در این مکان پخت می شود و بین مردم محله و نیازمندان توزیع می شود، که این پخت نذری در دو روز سوم و چهلم امام حسین(ع) در ماه محرم برگزار می شود.

در ادامه از فرزندان شهیدش گفت: علی اکبر پسر بزرگترم بود و علی اصغر کوچکتر بود که به خاطر سنش که 17 ساله بود اعزام نمی کردند شناسنامه اش را دست کاری کرده بود و از این جهت توانسته بود به جبهه برود.

بعد از چندین بار که پسرانم اعزام می شدند و به مرخصی می آمدند پدرشان به پسر بزرگم گفت با شناختی که از شما دارم از رفتن به جبهه منصرف نخواهی شد پس برو نامت را در سپاه ثبت نام کن که اگر شهید شدی خبری از تو به ما برسد.

علی اصغر مراحل ثبت نام را انجام داد و بعد از گذراندن دوره هایی و آزمون قبول شد و از سمت سپاه عازم جبهه شد.

شهادت سه ماه بعد از ازدواج

این مادر شهید در حالی که بغض گلوییش را می فشرد گفت: لباس دامادی پسرم تنها سه ماه دوام آورد و بعد از ازدواجش تنها سه ماه بود که به منزلشان رفته بودند که پسرم عازم جبهه شد و اینبار دیگر خودش برنگشت و خبر شهادتش شوک عجیبی به خانواده وارد کرد.

فاطمه خانم در ادامه با یادی از مادرهمسرشان ادامه داد: مادر همسرم از رفتن پسرم علی اکبر به جبهه خیلی بی قرار بود، از همسرم خواهش کردم که ما را به مشهد که محل دوره های پسرم بود ببرد، ما به مشهد رفتیم و او را دیدیم مادربزرگش به او گفت بیا برگرد برویم روستا به همه می گویم سنت کم بوده تو را رد کرده اند.

پسرم در جواب مادربزرگش با مهربانی گفت: انتظار شهادت من را داشته باشید و منتظر باشید که تابوت من از دروازه اسفراین وارد شود و در حالی که مادربزرگش اشک می ریخت و خیلی بی قراری می کرد، در شرایطی که خودم هم در وضعیت روحی خوبی نبودم به مادرهمسرم گفتم توکل بر خدا هر چه تقدیر باشد رقم خواهد خورد.

مادر شهید ادامه داد: هر بار که پسرانم به مرخصی می آمدند به من می گفتند فقط برای ما آرزوی شهادت را داشته باش.

فاطمه خانم گفت:  تقریبا با فاصله یک سال، هر دو پسرم شهید شدند و به آرزویشان که وصال حق بود رسیدند، یک روز در خواب دیدم که رو به قبله در حال تماشای بیرون از پنجره هستم که علی اکبر بدون سرو صدا وارد شد و خواست که استراحت کند، گفتم چه آرام آمدی الان می خواهی بخوابی، پتو را کنار زدم دیدم پسرم زخمی شده، گفت مادر آمدم استراحت کنم بهتر شدم برگردم ،گفت پای راستم قطع شده که ناگهان از خواب پریدم نگاه کردم هیچ کدام از فرزندانم در منزل نبودند.

او ادامه داد: چند روزی گذشت که شهید شجیعی که فرمانده سپاه اسفراین بود به منزل ما آمدند و گفتند علی اکبر مجروح شده الان در سبزوار بستری است شما را برای عیادت به آنجا می بریم، با قاطعیت گفتم من مطمئن هستم پسرم شهید شده است و شما برای دادن خبر شهادت به اینجا آمده اید.

مادر شهید گفت: شهید شجیعی به من گفت خوش به سعادتت مادر، همچون ام لیلا بالای سر فرزندت بودی دقیقا همان طور که در خواب دیدی پسرت شهید شده است، دیگر همراهشان برای تحویل جنازه نرفتم و در منزل منتظر پسرم ماندم.

در شهادت پسرم علی اکبر شیرینی پخش کردم

فاطمه خانم ادامه داد: علی اصغر پسر کوچکم وقتی آمد به من گفت مادر به خاطر داری که علی اکبر دقیقا چه چیزی به تو گفت، گفتم بله گفت: ضدانقلاب را شاد نکنی!
این بانوی صبور زینبی افزود: برای شهادت پسرم شیرینی پخش کردیم.

این مادر شهید از خبر شهادت پسر کوچکترش گفت: نزدیک به روزهای شهادت پسرم علی اصغر بود که ما صاحب پسر دیگری شده بودیم و نام فرزند شهیدمان را بر روی او گذاشته بودیم، خانواده های شهدا عازم دیدار با امام خمینی (ره) شده بودند و من چون به تازگی زایمان کرده بودم شرایط رفتن نداشتم و تنها همسرم عازم شد.

فاطمه خانم ادامه داد: چند روزی از رفتن همسرم گذشته بود که مطلع شدم چند نفر از رزمنده ها از جبهه برگشته بودند، بروم خبر علی اصغرم را بگیرم، آماده رفتن شده بودم که همسرم برگشت و وقتی دلیل بیرون رفتنم را پرسید، گفت وقتی برگشتم بین مردم همهمه بود، گفتم من مطمئن هستم علی اصغر شهید شده است.

این بانوی گرانقدر گفت:  همین گونه هم بود، علی اصغرم هم شهید شده بود، با منزل تماس گرفته بودند ولی زمانی که مطلع شده بودند من تازه زایمان کرده ام و پدرش در منزل نیست ، جنازه پسرم را در سردخانه نگه داشته بودند تا همسرم از تهران برگردد.

مادر شهید ادامه داد: روز تشییع جنازه علی اصغر در میدان امام اسفراین سیل عظیمی از جمعیت به استقبال شهید آمده بودند، و من در حالی که پسرم علی اکبر که تازه به دنیا آمده بود تنها 17 روزش بود او را در آغوش گرفتم و با در دست داشتن عکس دو شهیدم به استقبال علی اصغر رفتم.

حاجیه خانم ادامه داد: روز تشییع جنازه پسر کوچکم قوی تر شده بودم و بدون اشک ریختن در مراسم شرکت داشتم، به گونه ای که خیلی از مردم پشت سرم می گفتند احتمالا مادر ناتنی شان بوده است، و من فقط شنونده این صحبت های تلخ بودم و دم نزدم.

آخرای صحبت بود بغضی که تمام این مدت در گلو داشت چشمش را اشک آلود کرد و با همان لحن آرامش گفت: من در این آخر عمر از خدا می خواهم که یک وقت با زبانم کاری نکنم که فردای قیامت شهیدانم بگویند تو مادر ما نیستی چرا با زبانت پشت سر مردم غیبت کردی یا دل شکستی فقط خدا کمک کند که این زبان من از حرف بد دور بماند که پیش شهیدان رو سفید شوم.

مادر شهیدان رباط سرپوشی گفت: از اول جنگ تا پایان جنگ در مهدیه شهرستان اسفراین مشغول جمع آوری کمک برای رزمندگان از مردم بودیم، نخود، کشمش، گردو، بادام آماده می کردیم و بسته بندی و بعد برای رزمندگان ارسال می کردیم.

فاطمه خانم ادامه داد: همچنین بعد از جنگ سعی کردم همیشه در جمع مردم برای کمک به آنها حضور داشته باشم، از آماده کردن جهیزیه عروس تا جمع آوری کمک های مردمی و کمک به نیازمندان همیشه همراه بوده ام و الان که سنم بالاتر رفته، به همراه همسایه ها برای تهیه نذری امام حسین مشغول هستیم.

انتهای پیام/

https://www.dana.ir/1651449
ارسال نظر
نظرات