شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان البرز
ساعت: 12:11 منتشر شده در مورخ: 1399/11/12 شناسه خبر: 1703190
انقلاب ۵۷ در البرز؛

مبارز انقلابی که در درگیری مردم عباس آباد کرج با گارد شاه نابینا شد/ وقتی فرمانده سربازش را هم در مردآباد به گلوله بست!

مبارز انقلابی که در درگیری مردم عباس آباد کرج با گارد شاه نابینا شد/ وقتی فرمانده سربازش را هم در مردآباد به گلوله بست!
آنچه در ادامه می خوانید گزارشی از روایت یک انقلابی کرجی درباره مبارزه مردم انقلابی با گارد شاه در عباس آباد کرج است که همزمان با انقلاب ۵۷ رقم خورد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛به نقل از تیتریک، محمدرضا چوپان بیشه فرزند محمدحسین در خانواده ای هشت نفره به دنیا آمد. پدرش باغبان و مادرش خانه دار بود.او اصالتا یزدی است و از سال 1343 در عباس آباد کرج سکونت دارد، تحصیلاتش را از مدرسة مجیدی آغاز کرد.

تاکلاس چهارم ابتدایی بیشتر درس نخواند، چرا که می بایست در تامین معاش خانواده، پدر را یاری می رساند. او سالهای سال به کار در تعمیرگاه مشغول بود، اما اکنون به دلیل نابینایی خانه نشین شده است. نابینایی آقای چوپان بیشه خاطرات روزهای انقلاب را آنچنان عمیق در ذهنش ته نشین کرده است که جزء به جزء آن حوادث را بدون مکث، صریح و گیرا بازگو می کند:
 
این مبارز انقلابی در گفتگو با خبرنگار تیتریک، می گوید؛ صبح روز 21 بهمن مثل بقیه ایستاده بودم توی صف طولانی نفت، کیسه ای دستم بود و نخودچی-کشمش میفروختم. گهگاهی هم با احتیاط اعلامیه دست مردم میدادم.
 
ناگهان صدای شیخ علی از بلندگوی مسجد در محل پیچید که می گفت: می خواهند از کردستان بیایند و مردم تهران را قتل عام کنند.آنوقت شما توی صف ایستاده اید نفت بگیرید؟... بروید کاری کنید که جلویشان را بگیرید! به محض شنیدن این حرف، مردم صف را رها کردند و پراکنده شدند.
 
من هم رفتم که ظرفهای نفت را بگذارم خانه و با مردم همراه شوم. مادرم سخت مریض بود و افتاده بود توی رختخواب. وقتی مرا دید که با عجله می خواهم بروم، گفت: نرو پسرم! به دلم بد افتاده، خواهش میکنم نرو! من هم گفتم چه می گویی مادر؟ همة مردم رفته اند آن وقت من درخانه بمانم؟
 
این را گفتم و رفتم. اطراف جاده پر از باغ و درخت بود. یکی رفته بود فخرآباد و اره برقی آورده بود. افتاده بودند به جان درختها، می بریدند و کنار جاده می گذاشتند.بعد رفتند سراغ آنهایی که کامیون داشتند. خاک آوردند و روی پل شهدا ریختند. عدة زیادی جمع شده بودند و با خودشان چوب و چنگک و دسته کلنگ هم آورده بودند.
 
عده ای تسمه پروانة ماشین و تعدادی هم زنجیر به همراه داشتند. هیچ کس دست خالی نبود. همه منتظر ایستاده بودند تا نیروهای ارتشی از طرف مردآباد از راه برسند. با ورود نیروهای ارتش همهمه ای میان مردم به وجود آمد. هرکس چیزی میگفت. درست نمیدانستیم با چه کسانی روبرو می شویم.
 
قبلا شنیده بودیم کومله هستند، اما حالا حرفها رنگ دیگری گرفته بود. وقتی ارتشیها مطمئن شدند راه به جایی ندارند، خواستار مذاکره با کدخدا و روحانی محل شدند. کدخدا ترکی حرف میزد و فرمانده که لهجة غلیظ هم داشت، چیزی متوجه نمی شد. پسر درس خواندة کدخدا نقش مترجم را ایفا می کرد.
 
فرمانده میخواست در قبال دستخطی از کدخدا و روحانی، مهمات و خودروهای غیرضروری را تحویل مسجد بدهد. روحانی را نتوانستند پیداکنند. مردم به گمان این که توافقی صورت گرفته، هر چه در دست داشتند زمین گذاشتند. هر کس، چیزی مثل شکلات و نخود چی-کشمش همراه داشت به نیروهای ارتش تعارف می کرد.
 
همه خوشحال بودند که بر خلاف انتظارشان، همه چیز به خوبی و بدون درگیری به پایان رسیده است. من هم نزدیک یکی از سربازها رفتم که در جیپی نشسته بود. مقداری نخودچی- کشمش به او دادم و کنارش نشستم. من هم مثل بقیه فکر می کردم آنها به همین راحتی تسلیم شده و به مردم پیوسته اند. ناگهان دیدم فرمانده دستور داد نیروها به عقب برگردند.
 
مردم عصبانی شدند. درختهای بریده شده را وسط جاده ریختند و آتش زدند. نیروهای ارتش دیگر راه پیش و پس نداشتند. بین خاک و آتش، گیر افتاده بودند و ما همگی با صدای بلند شعار می دادیم: ارتش برادر ماست، خمینی رهبر ماست. زنها جلوی در خانه ها از دور، مردهایشان را نگاه می کردند که دو-سه  هزار نفری می شدند و میخواستند هرطور شده، جلوی سیصد سرباز مسلح را بگیرند، حتی به قیمت دادن جانشان.
 
ده دقیقه ای می شد که کنار آن سرباز در ماشین نشسته بودم . مردم آهسته و به دور از چشم فرمانده به یکی از سربازها گفتند: لباست را در بیاور و سریع بیا زیر پل. به توکاری ندارند، تو سربازی! سرباز قبول کرد و تفنگش را به شخصی به نام فریدون انصاری داد. او سریع تفنگ را برداشت و دوید سمت باغی که کنار جاده بود.
 
رفت بالای پشت بام خانة باغبان. روی پشت بام، پر از اتاقکهای لانه کفتر بود. همان جا میان آنها پناه گرفت و به همة جمعیت مسلط شد. سرباز یکی از آستین هایش را درآورده بود که فرمانده اش او را دید. فرمانده فورا کشید و گلوله ای وسط سینة سرباز نشاند. با صدای شلیک، مردم همه خوابیدند روی زمین.
 
هنوز توی ماشین نشسته بودم که سرباز گفت: بپر پایین که درگیری دارد شروع می شود!  پایین پریدم و رفتم طرف پل شهدا، جایی که سرباز سلاحش را به فریدون داده بود. کمی آنطرفتر، سرباز نقش زمین شده بود. کسی کنارم آرام گفت: تا به بیمارستان برسد شهید شده، تیر خورده به قلبش!
 
 مردم کم کم از روی زمین بلند شدند و سکوت دوباره جای خود را به همهمه داد. سرباز، اولین شهید بود. مردم از فرماندهی که شلیک کرده بود پرسیدند: سربازت را چرا زدی؟ گفت: چون قسم خورده بود سلاحش را دست کسی ندهد، چون لباسش را درآورد... سرباز خودم بود و من هم زدم!
 
این را که گفت، مردم حمله کردند و درگیری اصلی شروع شد. سربازها سلاح هایشان را برداشتند. چند نفرشان هم به طرف تیربارها دویدند و شروع به تیراندازی هوایی کردند. مردم اول از همه، لاستیک ماشینهای ارتش را پاره کردند.
 
تیراندازی و سر و صدا زیادتر شد و من هم دوباره به سمت همان جیپ دویدم که آنجا پناه بگیرم. سرباز هنوز پشت فرمان نشسته بود. ناگاه مردی پنجاه و چند ساله به نام طهماسبی-که مردم محل به او درویش میگفتند- از زیر پل بالا آمد و وسط جاده ایستاد.
 
دستهایش را بالا گرفت و فریاد زد: تیراندازی نکنید! ملت گناهی نکرده اند!... آنها فقط می خواهند با شما برادری کنند! چهار- پنج رگبار به او بستند و نگذاشتند حرفهایش را ادامه دهد. همان دم با بدن سوراخ سوراخ شده روی زمین افتاد. او اولین شهید از مردم بود. مردم که تا آن روز صحنه کشت و کشتار ندیده بودند و فقط در راهپیماییها شرکت کرده بودند، با دیدن این صحنه خونشان به جوش آمد.
 
دیگر برایشان مهم نبود کشته یا زخمی شوند. دو-سه هزار نفری حمله بردند به دویست- سیصد نفر و معرکه ای به پا شد. دراین بین، فرماندهی که سرباز را زده بود هم مورد اصابت گلوله قرار گرفت. فریدون انتقام سرباز را از او گرفته بود.تیراندازیها بیشتر شد.
 
در میان این زد و خوردها، عده ای از سربازها از فرصت استفاده کردند، سلاح هایشان را به مردم دادند و در میان آنها پناه گرفتند. حالا دیگر هم مردم تیراندازی می کردند و هم نیروهای ارتش. صدای تیراندازی و فریادهای مردم در هم تنیده بود. من چون فکر میکردم نیروهای ارتشی فقط به سمت مقابلشان شلیک می کنند، همانجا کنارشان پناه گرفته بودم.
 
دیدم یک نفر دیگر از مردم تیر خورد و زخمی شد. چون از قسمت زانو زخمی شده بود نمی توانست راه برود. او که افتاد، جوانی از پشت سر من پرید وسط جاده و دستهایش را مثل درویش بالا گرفت و گفت: تیر اندازی نکنید! پشتش به من بود، اما تا صدایش را شنیدم شناختمش. اسمش علی عبدی بود.
 
قبل از آنکه کلمه ای دیگر به زبان بیاورد، تیری به گردنش خورد و خون از گلویش فواره زد. در دم افتاد و شهید شد. من هم که سن و سالی نداشتم و تا آن زمان چنین وضعیتی برایم پیش نیامده بود، به شدت ترسیده بودم. سرباز پشت فرمان، چهرة رنگ پریده ام را که دید، گفت: بخواب زمین!... ببینند تو را هم میزنند!
 
تا خودم را دمر انداختم روی خاکهای کنار جاده، تیری آمد و درست خورد وسط پیشانی سرباز. تیر از طرف مردم بود یا از طرف خودشان نفهمیدم. سرباز که کشته شد و روی فرمان افتاد، من هم دیده شدم.
 
بلافاصله به رویم رگبار بستند. همانطور که دمر خوابیده و سرم را میان دستهایم گرفته بودم، گلوله باران شدم. باورش سخت بود، اما هنوز زنده بودم و تنها پاهایم از چند ناحیه خراش برداشته بود. شاید آن لحظه مادر مریضم - با آنکه به حرفش گوش نداده بودم- داشت در خانه برایم دعا میکرد، وگرنه با آن رگبار می بایست آش و لاش می شدم.
 
به دور و برم که نگاه کردم دیدم عده ای از مردم به زمینها و باغهای اطراف زده اند و دارند فرار می کنند. عدة بیشتری هم که جسورتر بودند با آنها درگیر شده و اسلحة سربازها را چند نفری از چنگشان در می آوردند. تصمیم گرفتم من هم بلند شوم و بایستم. با خودم گفتم: مگر خون تو از خون علی رنگینتر است؟... هرچه بادا باد! یا علی گفتم و بلند شدم.
 
شروع کردم به سر و صدا کردن. التماس و ناسزا را در هم آمیخته بودم و فریاد میزدم: شما را به خدا نزنید!... نکشید، یکی از فرمانده ها که چهار ستاره روی دوشش بود، متوجه من شد. نزدیک من آمد و به تندی گفت: برای چه سر و صدا میکنی گفتم: چرا تیراندازی میکنید؟ خب تیراندازی نکنید! لگدی حواله ام کرد و من خودم را کنار کشیدم. احساس کردم یکی از پاهایم دیگر دنبالم نمی آید. متوجه شدم که با آن رگبار، تیری به پایم اصابت کرده و زخمی شده ام.
 
کشان کشان خودم را انداختم داخل جوی کنار جاده. مردم کوکتل مولوتف هایی را که زنها برایشان درست کرده بودند، پرت می کردند داخل ماشینهای ارتشی. چند تا از ماشینها آتش گرفتند و با ترق تروق و سر و صدا شروع کردند به سوختن. کف پایم داشت به شدت می سوخت. دو نفر نیم خیز به طرفم آمدند.می شناختمشان، هر دو جعفر بودند، یکی جعفر پیرمحمدی و دیگری جعفر مردآبادی.
 
جعفر مردآبادی آن زمان رانندة مینی بوس جادة مردآباد-کرج بود.  چکمه هایم را از پایم درآوردند. تا به من رسیدند و دیدند درد می کشم، فورا بعد سریع آن را با دستمالی بستند. مرا برداشتند و نیم خیز تا اواسط جادة مردآباد به عقب بردند. بالاخره ماشین ژیانی از راه رسید و ما را به بیمارستان رساند. بعد هم با عجله رفت.
 
از سر جاده تا در بیمارستان، چند متری را پیاده رفتیم. در بسته بود. نگهبان بیمارستان گفت: تعطیل است! دور و بر یازده-دوازده ظهر بود. دم در بیمارستان منتظر ایستاده بودیم تا ماشین دیگری گذری از آنجا عبور کند. وانتی از راه رسید. به طرف مردآباد می رفت. مرا پشت وانت سوار کردند و به درمانگاهی در مردآباد، سمت اداره برق رساندند.
 
آنجا فقط یک دکتر بود که به او سیددکتر می گفتند.سیددکتر جای گلوله را در کف پایم اندکی ورانداز کرد. بعد بدون آنکه پایم را بی ِ حس کند به جانش افتاد. هر چه داد زدم: یا پایم را سر کن یا ولش کن... به خرجش نرفت. تا خواستم مقاومت کنم، دو سه نفر محکم دست و پایم را گرفتند و سید دکتر پوست پایم را بخیه زد.
 
عمل که تمام شد، جعفر مردآبادی مرا به خانة خودش در مردآباد برد و گفت: اینجا بمان، درگیری که تمام شد، خودم برت می گردانم عباس آباد.  داخل اتاق جایی برایم انداخته بودند. همانطور که دراز کشیده بودم، نگاهم به ساعت افتاد. یک و نیم ظهر بود. در زدند. شنیدم یکی بلندبلند می گوید: ارتشیها همه فرار کرده اند به بیابانهای طرف کاخ شمس! همه با خوشحالی خدا را شکر کردیم.
 
نیم ساعت بعد، آمبولانسی از راه رسید و مرا به بیمارستان شیر و خورشید فاتح کرج رساند.در کمال تعجب دیدم حدود ده-دوازده ارتشی زخمی را آنجا بستری کرده اند. هنوز لباسهای فرم تنشان بود. از سربازی که کنارم خوابیده بود پرسیدم: کجا زخمی شدی؟گفت: مردم در آن درگیری بیابانی مرا با تیر زده اند!
 
درجه داری هم سمت دیگرم خوابیده بود و وضعیت بدی داشت، به زحمت می توانست حرف بزند. صورتش را باندپیچی کرده بودند. تیری به گونه اش خورده بود که از کنار گوشش بیرون زده بود. یک تیر هم به زانویش خورده بود. چند ساعت بعد برای آنکه یک وقت بین مردم و ارتشیها دعوایی پیش نیاید، ارتشیها را به طبقة بالا منتقل کردند.
 
پانزده روز در همان بیمارستان خوابیدم. دو ماهی طول کشید تا پایم خوب شود. آن زمان در ظاهر خوب شدم، اما هر روز بینایی ام کمتر و کمتر می شد. بعد از مدتی شب کوری گرفتم و شبها جایی را نمی دیدم. دکتر که رفتم، تشخیص دادند که عصب بینایی ام در کف پا پاره شده بوده و میب ایست همان زمان پیوندش میزده اند. سیددکتر فقط پوست پایم را بخیه زده بود.
 
در بیمارستان هم جز عوض کردن باند زخم و دادن دارو، کار دیگری برایم نکرده بودند. کار کردن در مغازه، با چشمی که هر روز کم بیناتر می شد، برایم سخت بود. عاقبت هم بر اثر همان زخم کهنه، نابینا و خانه نشین شدم.
 
 
 
 
انتهای پیام/
https://www.dana.ir/1703190
ارسال نظر
نظرات