شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان گیلان
ساعت: 15:00 منتشر شده در مورخ: 1399/11/13 شناسه خبر: 1703666
روایتی از دیدار با خانواده شهید گیلانی مدافع حرم؛

مادر مانده و گریه های شبانه ی فاطمه!

مادر مانده و گریه های شبانه ی فاطمه!
مادر می گوید: فاطمه یک سال و اندی بود که پدرش راهی شام بلا شد، اما این شب هایی که داغ پدر به سان ۵سال تکرار شده، کمتر شبی است که بهانه ی بابا را نگیرد. فاطمه فقط یک سؤال دارد! آن هم اینکه بابا کجاست؟

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از ۸دی، ساعت از نیمه شب گذشته و حامد که هم صحبتی با رفیق صمیمی اش به درازا کشیده، موتورش را کشان کشان به سر خیابان می برد تا نکند ساز ناکوک موتور در آرامش شبانه ی کوچه، دلی را بیازارد و کودکی را بدخواب کند!

این شاید  اولین خاطره ای باشد که در وصف شهید حامد کوچک زاده شنیده باشم که دیگر صرفا یک خاطره نیست، بلکه منشور کامل اخلاق و انسانیت است.

حامدی که قاب کامل حمد و اخلاق بود و مدارا و دلبری و به قول همسرش نباید هم تعجب کرد که جمع همه ی این ها نتیجه ای مساوی با شهادت باشد.

به رسم قرار، ساعت ۴عصر همین روزهای روزگار بر در خانه ای حاضر می شوم که مأمن یادگارانی از شهید گیلانی مدافع حرم است.

ریحانه و فاطمه در پنای مادرانگی هایی که روزی همه ی پناهش مرد خانه بوده، قد می کشند و بزرگ می شوند.

خانم خانه به رسم میهمان نوازی سماور را روشن می کند، اما مجال دم کردن چای را نمی دهم و سر صحبت را باز می کنم از حرفی که قرار است یاد باشد و یادگار.

از شهیدی که مرد رزم بود و درس. رفیق باز بود و همسر یار. کتاب دوست بود و در عین حال اهل دوستی با هر کسی از هر قشر و مرام و مسلکی اما زندگی اش یک فرمان داشت، فرمانی که بر محور حق می چرخید.

اما یار حامدِ شهید داستان ما سمیه ای است که اولین بار او را در مراسم های دهه محرم هیأت ثارالله رشت دیده بودم. هرچند آن وقت ها هیچ شناختی از او نداشتم و شاید هیچ گاه کلامی بین ما رد و بدل نشده بود اما مهرش به دلم نشسته بود مثل یک حس خوب، که نمی دانستم منشأش کجاست.

و حال امروز روبروی همان بانو نشسته ام که روزی تمام تکیه گاه زندگی اش را به یک باره از دست داده! کم نیست اینکه همسرت، پدر دو فرزندت را راهی سفری کنی، که به خیالت تکلیف است و وظیفه. وظیفه ای که خیلی از ماها حتی یک بار هم حسش نکردیم و همان اولین سفر، آخرین سفر باشد.

از نحوه آشنایی اش با حامد می پرسم، می گوید: “اگرچه نحوه آشنایی مان با واسطه بوده اما چندین بار در رابطه با اهم و مهم های زندگی مان حرف زدیم و این شد مقدمه ی ازدواجی که  ۸سال به درازا کشید می خندد و می گوید: یعنی گُلدن تایم زندگی ام همین ۸سال بود…

حامد گفته بود اهل زندگی روتین و کار کارمندی نیست. گفته بود درد دین دارد و داغ اجتماع. گفته بود سرش درد می کند برای آن جوانی که در انتخاب مسیر درست به شبهه افتاده! و دلش می لرزد برای کارگری که بیکار شده و در خرجی خانه اش وامانده!

همه ی این ها را گفته بود و شاید همه ی این دگردوستی ها دل سمیه را برده بود تا یار باشد و دلدار…

ریحانه ی بابا، چادر گل ریز سفید به سر کرده و به آشپزخانه می رود تا به گفته ی مادر شعله ی سماور را کم کند. یاد نخستین روز رفتنش به مدرسه می افتم. آن روزها تصویری از ریحانه به همراه مادرش منتشر شده بود که در روز اول مدرسه راهی کلاس درس بودند.

با خودم می گویم حکما اگر بابا بود محال ممکن بود او را در چنین روزی همراهی نکند. آن هم بابایی مانند شهید حامد که در روز تولد ریحانه از فرط خوشحالی به همه پیام داده بود ریحانه بابا به دنیا آمد.

اما فاطمه!

فاطمه ای که امان مادر را این شب ها بریده!

مادر می گوید: فاطمه یک سال و اندی بود که پدرش راهی شام بلا شد، اما این شب هایی که داغ پدر به سان ۵سال تکرار شده، کمتر شبی است که بهانه ی بابا را نگیرد. فاطمه فقط یک سؤال دارد! آن هم اینکه بابا کجاست؟

حال مادر مانده و این گریه های شبانه ی فاطمه! مادر مانده و بی قراری های دختری که پدرش راهی دیار غربت شد تا خریدار امنیت برای کودکان مسلمان منطقه باشد.

او همه ی این دلتنگی ها را حواله داده به ظهور حضرت صاحب. می گوید: فاطمه هیچ وقت نپرسیده که بابا چرا رفته اما دردش این است که بابا چرا دیگر بر نمی گردد…

اشک های سمیه از دلتنگی های دخترش سرازیر می شود، می گوید: دلم می خواهد از این اشک های فاطمه فیلم بگیرم و بگویم این لحظات چند؟! و شاید راهی باشد برای عده ی قلیلی که به ناحق دچار شبهاتی شده اند از مرام شهدای مدافع حرم!

سمیه از اولین روزهای رفتن حامد می گوید. رفتنی که منتهی شد به عملیات پیروزمندانه نبل و الزهراء. عملیاتی که به آزادی شهرک های شیعه نشین سوریه که چندین سال در محاصره تروریست ها بودند، انجامید.

آری سمیه از حامد می گوید، از سفارش هایی که در رسیدگی به همسران رزمندگان مدافع حرم می کرد. از لحظه شنیدن خبر شهادت همسری که نه تنها مرد خانه اش بود بلکه به معنی واقعی کلمه رفیق بود.

حامد اهل مراعات بود. اهل درک بود. او حتی در دورهمی های خانوادگی هم حواسش بود که مبادا بار اضافی بر دوش خانم خانه بیافتد. حامد به معنی واقعی کلمه مرد بود. مرد میدان. و این دور از ذهن نیست زیرا مرد به ظاهر معمولی خانه سمیه خواه یا ناخواه سرباز حاج قاسم شده بود و رنگ و بوی او را گرفته بود.

اما حامد یک کار دیگر را هم خوب بلد بود. کار فرهنگی را. کارهایی را که برای انجامش به کوچکی و بزرگی حجمش نگاه نمی کرد بلکه عمق و اثرگذاری ماجرا مهم بود.

معتقد بود اگر دلت برای کار فرهنگی می تپد نباید فکر کنی تمام دنیا دست به دست هم می دهند تا تو به سلامت به سر منزل مقصود برسی.

در کار فرهنگی تک و تنها می مانی در یک طرف و خیلی ها جلویت قد علم می کنند تا نشود آنچه که باید بشود. اما “حامد” خوب بلدِکار بود و خوب می دانست چطوری کار را به نام خود تمام نکند تا در گمنامی سیرو سلوک کند.

فرصت دیدار به انتها رسیده و من سرمست از عطر شهیدی شده ام که شاید در ظاهر کنار اهالی خانه اش نباشد اما مگر می شود او را حس نکرد در خانه ای که روشن به نور شهدا است.

انتهای پیام/

 

https://www.dana.ir/1703666
ارسال نظر
نظرات