شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان البرز
ساعت: 08:18 منتشر شده در مورخ: 1399/11/14 شناسه خبر: 1703852
انقلاب ۵۷ در البرز؛

"نصیرزارع"؛ خانواده‌ای که کانون مبارزات انقلابی در محمدآباد کرج بود/ "کوکتل مولوتوف"؛ تنها سلاح مردم برای مقابله با نظامیان شاهنشاهی

"نصیرزارع"؛ خانواده‌ای که کانون مبارزات انقلابی در محمدآباد کرج بود/ "کوکتل مولوتوف"؛ تنها سلاح مردم برای مقابله با نظامیان شاهنشاهی
آنچه در ادامه می خوانید گزارشی از یک خانواده انقلابی و نحوه مبارزه آنها با گارد شاه در محمدآباد کرج است که همزمان با انقلاب ۵۷ رقم خورد.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از تیتریک، زینب خاتون نصیرزارع در سال 1345 در محمدآباد کرج به دنیا آمد. پدرش مرحوم حاج ابراهیم نصیرزارع)معروف به حاج طالیی از قدیمی ترین ساکنان محمدآباد بود که از ابتدای نهضت، درجهت اهداف قیام فعالیت می کرد و رابطة نزدیکی با روحانیون قم داشت.

مادرش الهام السادات نیز علاوه بر خانه داری در همة مبارزات همگام همسر بود.خانم نصیرزارع تحصیلات ابتدایی را از مدرسة محمدآباد قدیم آغاز کرد. دوران راهنمایی را در مدرسة شهید بهشتی کنونی و دبیرستان را در مدرسه فاطمیه گذراند. او از کودکی با انقلاب، امام و اعلامیه هایش آشنا بود و همراه خانواده در تظاهرات شرکت می کرد.
 
 
زینب خاتون زارع به همراه مادرش
 
 او اکنون دو فرزند دارد و با مدرک کارشناسی، مدیریت مدرسة راهنمایی معاد را در محمدشهر برعهده دارد.هرچند در روزهای پیروزی انقلاب سن و سالی نداشته، اما خاطرات آن روزها را به خوبی به یاد می آورد و بیشتر دوست دارد احوال پدر مرحومش را روایت کند. وی درباره روزهای 12 تا 20 بهمن در محمدآباد کرج به خبرنگار تیتریک، می گوید؛  وقتی پدر به خانه برگشت، با هیجان گفت: می بایست تا حالا کشته شده باشم.
 
فرمانده پاسگاه کاملا در روی من ایستاده بود، اما هرچه می بایست بگویم، گفتم. گفتم که او حق ندارد به مردم خیانت کند. مردم دینشان را می خواهند، مملکتشان را  می خواهند و..جلوی پاسگاه برای مردم سخنرانی کرده بود و مردم هم شعار داده بودند.
 
فرمانده با آنکه حکم تیر داشت، به هیچ کس تیراندازی نکرده بود و فقط مردم را مجبور کرده بود پراکنده شوند. نتیجة کار هم، تعویض فرمانده پاسگاه بود و صدور حکم جلب پدر.مردم شبها برای فریاد الله اکبر به روی بامها می رفتند. پدر می گفت: وضعیت خطرناکی است. هر آن ممکن است سربازها بریزند توی خانةکسی.
 
 
ابراهیم نصیرزارع و مبارزان محمدآباد کرج
 
 باید خیلی مواظب باشیم. دیگر به آن صورت نمی توانیم کاری انجام دهیم. بعد از آن سخنرانی دیگر ماندنمان  صلاح نبود. پدر هر طور شده دایی ام را در تهران خبر کرد که بیاید و ما را با خود ببرد. بعد از ظهر آن روز، مادرم فقط به ما می گفت: صلوات بفرستید! و ما هم تا دایی از راه رسید صلوات فرستادیم.
 
مقداری رخت و لباس ضروری آماده کرده بودیم تا با خودمان ببریم. آنها را برداشتیم و با دایی رفتیم تهران. چند وقتی آنجا ماندیم، اما نمی دانم چطور شد که به پدر خبر رسید که: آبها از آسیاب افتاده و دیگر با شما کاری ندارند! مادرم هم که ملاحظة میزبان و جمعیت زیاد ما را داشت، مایل بود هر چه زودتر به خانه برگردیم و برگشتیم.
 
یکی دو روز قبل از ورود گاردیهای ارتشی به این منطقه بود که پدر به ما گفت: باید خیلی مواظب باشیم. می خواهند بیایند و از اینجا نیروهایشان را به تهران برسانند. روز 20 بهمن در محمدآباد کرج همه خبردار شده بودند که این نیرو قرار است از راه برسد و احتمال درگیری و کشته و زخمی شدن مردم هم وجود دارد، چراکه مردم دست خالی بودند.
 
پدر به اهالی محل گفته بود: هرچه می توانید وسایل اولیة پانسمان، ملحفه و پارچه جمع کنید... اگر کسی زخمی شد، باید آمادگی امداد اولیه را داشته باشیم. در خانة ما همیشه باز بود. پسردایی های پدرم، یک سری بطری آورده بودند و در گوشة حیاط گذاشته بودند. آنها را با بنزین و صابون و اینجور چیزها پر می کردند تا به اصطلاح کوکتول مولوتوف درست کنند. بعد عدة دیگری از مردها و جوانان محل نیز به آنها اضافه شدند.
 
همه کمک می کردندکه این کار هرچه سریعتر انجام شود. ما هم برای آنها چای می بردیم وپذیرایی می کردیم تا به پیشرفت کار کمکی کرده باشیم. صبح روز 21 بهمن محمدآباد کرج هوا هنوز روشن نشده بود. پدر خیلی عجله داشت. گفت: باید سریعتر برویم! رفت و عمویم را که کمپرسی سبزرنگی داشت خبر کرد.
 
یکی از اهالی محل هم یک وانت آبی داشت. او هم آمد و هر دو ماشینهاشان را در کوچه پارک کردند. کوکتول مولوتفها، پارچه ها و وسایلی را که مردم آورده بودند، داخل ماشینها گذاشتند. حتی یادم هست مادرم رویة تشکها را درآورد و به آنها داد. بعد خود تشکها را هم بردند و پشت ماشینها گذاشتند.
 
دلخوشی ما هم این بود که بتوانیم در کارها، کمک دست بزرگترها باشیم. وقتی ملحفه ها را به دستشان می رساندیم که داخل ماشینها بگذارند از شادی در پوستمان نمی گنجیدیم. مردها وسایل را که بار زدند، فوراً حرکت کردند. خبردار شده بودند که ارتشی ها به مردآباد رسیده اند.
 
وقتی می رفتند، به زنها گفتند: شما هم چوبی، بیلی، چیزی در خانه آماده داشته باشید تا اگر سربازها اینجا آمدند، بتوانید از خودتان دفاع کنید! هوا روشن شده بود که دیدیم برگشتند. گفتند: اتفاقی نیفتاده... ظاهرا مردم مردآباد جلوی آنها را با ایجاد موانع گرفته اند. وسایل و تشکهایی را که بار کامیون کرده بودند، بعدا بردند برای سربازهایی که پس از درگیری به مردم پناهنده شده بودند.
 
 
انتهای پیام/
https://www.dana.ir/1703852
ارسال نظر
نظرات