شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان آذربایجان شرقی
ساعت: 12:14 منتشر شده در مورخ: 1401/03/03 شناسه خبر: 1841149
به بهانه فرارسیدن سالروز آزادی خونین شهر؛

می‌خواستم صدای آزادی «خرمشهر» باشم!

می‌خواستم صدای آزادی «خرمشهر» باشم!
پرنده‌ها نیز فریادکنان از سر شوق وارد شهر می‌شدند و من که می‌دانستم این شهر خاص به دست خدا آزاد شده، روی گنبد مسجد ایستادم و تصمیمم را گرفتم‌؛ می‌خواستم راوی روایت فتح باشم؛ فتحی بزرگ برای همه پرندگان آزاده دنیا؛ می‌خواستم صدای آزادی خرّمشهر باشم؛ خرّمشهری که خرّمیش، ابدی است.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از گروه فرهنگ و هنر آناج، مهاجر بودم و بی تاب سفر. پر گشودن و رها شدن از زمین. رسیدن به جایی که ندیده بودم و کشفش نکرده بودم. تنها سفر می کردم؛ به دور از هیاهوی پرستوها.

این بار مقصدم مشخص نبود. سرنوشتم را دست بال هایم دادم و دل به وسعت آسمان بستم.

روزها و ماه ها پرواز کردم. از روستاها و شهرهای رنگارنگ عبور کردم. تا جایی که رسیدم به شهری که خرّم بود و درختهای نخلش بلند؛ نهرهای زیبا و روانش که زندگی را فریاد میزدند و آفتاب سوزان و بی رحمش که خستگی راه را دوبرابر می کرد.

انگار بالهایم دیگر قدرت پرواز نداشتند… کنار نهر فرود آمدم و تنی به آب زدم و از گرمای آفتابش پناه بردم به نخلی که برگهایش همانند چتر، بلند و پر سایه بود؛ نخلی که به فاصله با سایر نخل ها مانند خودم تنها بود.

بعد از کمی استراحت، چرخی در شهر زدم و شگفت زده شدم. درست همان جایی بود که در رویاهام هنوز کشفش نکرده بودم؛ پر از روزی و رونق.

انگار خدا به طور خاص با دستهای خودش این دیار را ساخته بود‌‌. به همین خاطر اسمش را “خرمشهر” گذاشتم…

روزها در آسمان خرمشهر چرخ می زدم و غذا می خوردم و کنار نهرش صدای زندگی را گوش می دادم. دیگر آفتابش بالهایم را نمی سوزاند، طوری که حس می کردم با من رفیق شده است!

روزها و ماه ها پرنعمت و پررونق کنار نهر و نخلی که به من پناه داده بودند، بی منّت و مهربان زندگی می کردم؛ اما انگار سرنوشت و تقدیر این شهر به اینجا و نعمتهای پرشمارش ختم نمی شد. انگار آبی آسمانش و صدای دلنشین نهرش که برایم مانند اقیانوس آرام بود، باید تبدیل می شد به یک طوفان، یک طوفان سهمگین!

روی درخت خوابیده بودم که صدای ترسناکی من را به بالا پرتاب و نقش زمینم کرد! گیج و منگ، خودم را جمع و جور کردم، پرهایم را تکاندم و چرخی در آسمون زدم. نورهای عجیب و غریبی در آسمون رد و بدل می شد. صدای تیر و تفنگ که با آنها آشنا بودم.‌ تاریکی خانه ها، صدای غرّش تانک ها و من تنها واژه ای که به ذهنم می رسید، “جنگ” بود…

مردم هراسان به این سو و آن سو می دویدند. پرنده ها فریادکنان شهر را ترک می کردند. کودکی که گریه می کرد و مادرش را می خواست. پیرمردی که دنبال عصایش بود. جوان هایی که به دنبال اسلحه، شیردلانه می غرّیدند. مادرانی که تسبیح به دست اشک می ریختند. کودکانی که کیف به دست باید به دور از مدرسه این بار در میدان نبرد، درس غیرت و شرف می خواندند و مسجدی که زخم می خورد؛ اما سرود مقاومت سر می داد. شهری که در سکوت فرورفته بود و من که به دنبال آشیانم می گشتم، درست کنار شهر پیداش کردم؛ اما بی سر. نهری که دیگه روان نبود و صدای زندگی نمی داد و نخلهایی که لحظه به لحظه بی سرتر می شدند.

تانک ها روز به روز بیشتر و بیشتر وارد شهر می شدند و فقط له می کردند؛ کفتارهایی که تا دندان مسلّح بودند و مردانی که دست خالی به پشتوانه ی اعتقاد و ریشه، ایستادگی می کردند.

خانه هایی که روز به روز تاریک تر و بی صداتر می شدند و چاره ای جز ترک شهر نداشتند. جوان هایی ماندند و روزها و شبها با چنگ و دندان دفاع کردند؛ اما دیگر شهر در محاصره ی کامل دشمن بود.

آنها با بغض و اشک و آه پای دیارشان رو می بوسیدند و می رفتند؛ اما قول می دادند که دوباره برمی گردند…

شهر کاملاََ به دست کفتارها افتاده بود. روزها و ماه ها به سختی میگذشتند؛ هم برای من و هم برای بغض نشکسته ی شهر.

آفتاب دیگر با من رفیق نبود! هر روز تاریک تر و بی رحم تر می تابید و من هم بسیاری از اوقات کنار نخل بی سر می نشستم و چشم هایم را به جاده می دوختم. مطمئن بودم جوان های خرمشهر دوباره برمی گردند؛ چون قول داده بودند.

هر بار که چشم هایم را می بستم، پرنده خیالم می گفت: برو. تو اهل اینجا نیستی. تو اهل هیچ جا نیستی. تو مهاجری. پرواز کن، پرواز کن و برو!

اما چشم هایم را باز می کردم و پرنده خیال را  پر می دادم و می گفتم: من اهل اینجایم؛ غیر اینجا غریبم.

در شهر، تنها و تنهاتر شده بودم. فقط نخل بی سر برایم مانده بود. او هم ریشه در دل این خاک داشت. سر داده بود؛ اما مثل سرو ایستاده بود.

دشمن به خیالش اینجا را وطن خودش کرده بود. سرمست از فتح و پیروزی. گیج و منگ و بی خبر از همه جا داشتند زندگی می کردند. آن هم در شهر خرّم ما؛ اما دریغ از اینکه این آرامش روزی طوفانی خواهد شد و همه آن ها را خواهد بلعید. یک روز که در آسمان پرواز می کردم، دیدم جوانان شیردل با احتیاط وارد شهر می شوند. ناگهان صدای تیر و تفنگ و درگیری شروع شد.

دشمن دستپاچه دنبال پای فرار و در مقابل، شیرمردان و شیرزنانی که می غرّیدند و آیه “انّا فتحنا لک فتحاََ مبیناََ” سر می دادند.

کفتارها لحظه به لحظه از شهر دور میشدند. دوباره آفتاب با من مهربان شده بود‌. دیگر بالهایم را نمی سوزاند. شهر افتاده بود دست اهلش. مردم وارد شهر میشدند و خاکش را می بوسیدند و سرمه ی چشمانشان می کردند.

خرّمشهر با زخمهای زیادی که خورده بود، باز هم برای این مردم، خرّمشهر بود. کنار مسجدی که سرود فتح سر می داد به یاد آنهایی که خونین بال پر زده بودند و آزادی شهر خرّمشان را ندیده بودند، جمع میشدند.

پرنده ها نیز فریادکنان از سر شوق وارد شهر میشدند و من که می دانستم این شهر خاص به دست خدا آزاد شده، روی گنبد مسجد ایستادم و تصمیمم را گرفتم‌. می خواستم راوی روایت فتح باشم؛ فتحی بزرگ برای همه پرندگان آزاده ی دنیا؛ می خواستم صدای آزادی خرّمشهر باشم؛ خرّمشهری که خرّمیش، ابدی است. چرخی در شهر زدم و دوباره دل به وسعت آسمان بستم؛ ولی این بار مقصدم مشخّص بود…

 

 عارفه حبیب پور؛ فعال فرهنگی و اجتماعی

انتهای پیام/

https://www.dana.ir/1841149
ارسال نظر
نظرات