نمایش بی رحمانه ی بعثی ها

نمایش بی رحمانه ی بعثی ها
همان افسر فارسی زبان هم که باعث نجاتم شده بود، آنجا بود. با دیدن من جلو آمد و با لبخند گفت: "چطوری محمد؟" گفتم: "شکراً یا اخی." اخم هایش را کمی در هم کشید و آهسته گفت: "نه، از این به بعد باید یاد بگیری که بگی شکراً یا سیدّی."
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، به نقل از سایت جامع آزادگان، خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده محمدرضا یزدیان است:

, شبکه اطلاع رسانی دانا,

هنگامی که به هوش آمدم هوا تاریک بود گویا شب فرا رسیده بود. نسیم نسبتاً ملایمی می ورزید. باز هم مرا سوار ماشین آیفایی کرده بودند و به مقصد نامعلوم دیگری می بردند. احساس کردم روی تلی از گوشت های فاسد شده افتاده ام. بوی خیلی بدی مشامم را آزار می داد. چشم هایم نیمه باز بود. در زیر نورکم رنگ ماه، متوجه شدم آنها گوشت نیستند، بلکه جنازه هایی اند که به پشت خط حمل می شوند. ماشین آیفا سقف نداشت. مرا روی جنازه ی عراقی ها انداخته بودند.

,

 سرم به طرف جلوی ماشین بود و از آنجا می توانستم چراغ های روشن زیادی را ببینم که دورنمای شهری بزرگ بود. حدس زدم به شهر بصره نزدیک می شدیم. روز هولناکی را پشت سر گذاشته بودم. هنوز معلوم نبود تا پایان شب چه اتفاقات دیگری در کمینم بودند.

,

نیم ساعت بعد به بصره رسیدیم. چشمانم باز شده بود و می توانستم رفت و آمد مردم شهر را به خوبی ببینم؛ نیروهای نظامی زیادی در همه جای شهر به چشم می خوردند، ساختمان های بلند، حرکت ماشین ها و... اما همه چیز برای من جنبه وهم و خیال داشت. از خیابان های زیادی عبورکردیم و پس از گذشتن از چند پست ایست و بازرسی، وارد پادگانی بزرگ شدیم. بعدها فهمیدم آنجا مرکز سپاه هفتم عراق بوده است... آیفا جلوی ساختمانی دو طبقه نگه داشت. پس از چند دقیقه، دو نفر آمدند، مرا از ماشین پیاده کردند و به درون ساختمان بردند. به محض ورود، صدای آه و ناله، متوجهم کرد که جمع دیگری از اسرا نیز آنجایند. از این که دوباره به جمع بچه های خودی پیوسته بودم، جان تازه ای گرفتم، احساس کردم دیگر تنها نیستم و می توانم با همرزمانم گپ بزنم.

,

بعد از آن کشتار بی رحمانه و زنده به گورکردن دوستانم که هرگز نفهمیدم به چه دلیل صورت گرفت، من، تنها بازمانده ی آن حادثه تلخ بودم که قاطی اسرای جدید می شدم.

,

مرا به یکی از اتاق ها که تعداد زیادی اسیر ایرانی در آنجا بودند و به زور، آنها را توی آن اتاق کوچک کنار هم جا داده بودند، بردند. همان افسر فارسی زبان هم که باعث نجاتم شده بود، آنجا بود. با دیدن من جلو آمد و با لبخند گفت: "چطوری محمد؟" گفتم: "شکراً یا اخی." اخم هایش را کمی در هم کشید و آهسته گفت: "نه، از این به بعد باید یاد بگیری که بگی شکراً یا سیدّی."

,

گفت: "حالا بهتر شد. نگران نباش، سفارشت رو به نگهبانای اینجا می کنم تا باهات کاری نداشته باشن." گفتم:"شکراً یا سیدّی." وی نه تنها سفارش مرا به افراد آنجا کرد، بلکه سرگذشتم را هم برایشان تعریف نمود. آنها همان طورکه به حرف های او گوش می دادند، به من نگاه می کردند و می خندیدند.

,

 

,

یکی از سربازان عراقی برایم با آفتابه آب آورد. لب هایم از شدت تشنگی ترک خورده بودند. زبانم مرتب به سقّم می چسبید و به سختی تکان می خورد. با این که دست هایم باز بودند، اما قادر نبودم آفتابه را بردارم و آب بخورم. آن سرباز عراقی که انگار متوجه ضعف من شده بود، آفتابه را بالا گرفت، لوله اش را توی دهانم گذاشت و آن را شیب کرد. نصف آب آفتابه را یک نفس خوردم، ولی باز هم احساس تشنگی می کردم. نفسی تازه کردم و چند قلپ دیگر هم خوردم. کمی جان گرفتم. یکی دیگر از آنها که تکه نانی در دست داشت و مشغول خوردن بود، باقیمانده ی آن را به طرفم پرت کرد. با این که خیلی خمیر بود، آن تکه نان را برداشتم و با حرص و ولع بلعیدم و کمی جان گرفتم.

,

آن وقت بود که تازه متوجه بقیه ی اسرا شدم. یکی از اسرا به من نگاه می کرد و با زبان بی زبانی می گفت که خیلی تشنه است. آن سربازی که برایم آب آورده بود رفته بود، اما آن افسر فارسی زبان، توی راهرو پشت میزی نشسته بود و روزنامه می خواند. گفتم:"سیدّی! سیدّی!"

,

 نگاهی کرد و گفت:" چیه، چی شده محمد؟"

,

گفتم: "سیدّی! اجازه می دین برای بچه ها آب بیارم؟"

,

گفت: "نه نه، اصلاً، این کار ممنوعه، هیشکی نباید آب بخوره، این دستور فرمانده س."

,

گفتم: "شما درست می گین، اما خیلی از این بچه ها از تشنگی در حال هلاک شدنن."

,

 گفت: "ما دستور نداریم. اگه همین الآن فرمانده سر برسه و ببینه که به شماها آب می دیم، پدرمون رو درمی آره."

,

گفتم:" من آدم فرزی ام، خیلی زود و قبل از این که کسی از راه برسه، به اونا آب می دم."

,

با کمی من و من گفت: "بسیار خوب، زودباش. اما اگه کسی اومد، نگی که من به تو اجازه دادم."

,

گفتم: "باشه." معطل نشدم؛ آفتابه را برداشتم و آن را تند تند از دستشویی آب کردم و با سرعت به بچه ها آب دادم. ظرف چند دقیقه توانستم همه ی بچه ها را سیراب کنم. از این که توانسته بودم به بچه ها کمکی بکنم، خیلی خوشحال بودم. اما متأسفانه این خوشحالی خیلی به طول نیانجامید.

,

گروهی ازکماندوهای کلاه قرمز عراقی، وحشیانه به اتاق ما هجوم آوردند و دوباره ضرب و شتم آغاز شد. اتاق، پر از گرد و غبار شده بود و چوب، کابل و مشت و لگد مثل نقل و نبات بر سر ما فرود می آمد. به دنبال این ضرب و شتم وحشیانه، ما را یکی یکی به اتاق بازجویی که در آخر سالن بود بردند. در آنجا هم با ضرب و شتم، ازمان بازجویی کردند.

,

ـ اسمت چیه؟ جمعی کدوم لشکر، تیپ، گردان یا گروهان؟ برای چی به جبهه اومدی؟ پاسداری؟ شاید هم آخوندی! پس حتماً بسیجی هستی! قرارگاه لشکر ۷۷ خراسان، در منطقه ی خرمشهره یا اهواز؟ لشکر... در کجا مستقر شده؟ قرار بود به کجا حمله کنین؟ حرف بزن، یالا، حرف بزن، اگه حرف نزنی می دم پوست از سرت بکنن. اینجا ما روش های خاصی برای به حرف آوردن شماها داریم.

,

سه شب و سه روز مدام زیر شکنجه و بازجویی بودیم. طی این مدت نه یک لیوان آب به ما دادند و نه یک تکه نان خشک. فقط شکنجه بود و شکنجه. حتی به ما اجازه ی خوابیدن هم نمی دادند. اگر یکی برای لحظه ای از زور خستگی و بی حالی چشمش روی هم می رفت، فوراً با ضربات کابل پیدایش می کردند. در هیچ ساعتی از شبانه روز حق خوابیدن نداشتیم و این، شکنجه بسیار سختی بود. بی خوابی مدام، خیلی زجرآور بود. حتی یاد آوری آن لحظات پراضطراب و رعب و وحشت، الآن هم برایم بسیار ناراحت کننده است....

,

بالاخره پس از چهار روز شکنجه، بازجویی، بی خوابی، تشنگی، گرسنگی و سختی زیاد، در روز پنجم اسارت، برایمان کمی آب و نان و برنج با آب پیاز آوردند. سپس ما را به بیرون از ساختمان بردند و ساعتی اجازه دادند تا از هوای آزاد استفاده کنیم. بعد از آن، خبرنگاران داخلی و خارجی زیادی را برای تهیه خبر، فیلمبرداری و گرفتن عکس از ما به آنجا آوردند. خبرنگارها مرتب چیز می نوشتند. عده ای هم در میان ما راه می رفتند و عکس و فیلم تهیه می کردند. افسران و درجه داران زیادی داخل پادگان ازدحام کرده بودند. ظاهراً منتظر ورود کسی بودند. کنجکاو شده بودیم بدانیم چه کسی قراراست به آنجا بیاید.

,

انتهای پیام/

]
  • برچسب ها
  • #
  • #
  • #

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه