به گزارش خبرنگار فرهنگی شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ فیلم سینمایی «سقف» به کارگردانی ابراهیم امینی، مصداق بارز اثری است که در پیوند میان موضوع و ساختار دچار بحرانِ هویت شده است. فیلم که در تبلیغات و معرفیهای جشنوارهای، خود را در نسبت با رخداد استراتژیک و اجتماعی جنگ ۱۲روزه تعریف کرده است، در عمل در هیچکدام از سطوح روایی، بصری یا تماتیک، کوچکترین پیوندی با این واقعه ندارد. این شکاف عمیق، از همان لحظات ابتدایی، مخاطب را با اثری مواجه میکند که در ظاهر مدعی بازنمایی یک بحران ملی است، اما در باطن، در یک فضای ایزوله و خنثی سیر میکند.
اولین و شاید بنیادیترین نقد به سقف، فقدان اتمسفر است. جنگ صرفاً برخورد موشک نیست؛ جنگ موقعیت است، اضطراب است و تغییر وضعیت است. فیلمساز با انتخاب هوشمندانه اما در اجرا ناکام برای بازنمایی یک واقعهی داغ تابستانی در فضایی سرد و پاییزی، نهتنها از باورپذیری اثر کاسته، بلکه هیچ توجیه دراماتیکی نیز برای این گسست ارائه نداده است. گویی جنگ، نه یک عنصر درونی، که یک برچسب الصاقی است تا فیلم را در طبقهبندی سینمای اجتماعی و دفاعی جای دهد. این گریز از مواجهه با تبعات انسانی جنگ و پناه بردن به ویلایی مجلل در اطراف تهران، فیلم را به اثری توریستی در لوکیشنِ رنج تبدیل کرده است؛ جایی که دغدغه شخصیتها، نه امنیت ملی، بلکه مراقبت از حیوان خانگی و مدیریت اختلافات سلیقهای در یک محیط مرفه است.
فیلم «سقف» بیش از هر چیز از فقدان پیرنگ دراماتیک رنج میبرد. درام، یعنی تغییر وضعیت؛ یعنی کشمکش و یعنی تقابل. در این فیلم، شخصیتها در یک فضای دایرهای و تکرار شونده اسیرند؛ وارد قاب میشوند، دیالوگ میگویند و خارج میشوند، بیآنکه در انتها، تغییری در جهانِ درونیشان یا وضعیتِ پیرامونیشان ایجاد شده باشد. این «ایستاییِ روایی» باعث شده تا فیلم به مجموعهای از خردهاتفاقهای بیارتباط بدل شود که هیچ رشتهی تسبیحی آنها را به هم متصل نمیکند. وقتی ستون فقراتِ قصه لرزان باشد، هیچ کارگردانی و هیچ بازیگری نمیتواند بنایِ سقف را سرپا نگاه دارد.
یکی از بزرگترین اشتباهات تحلیلی در سقف، باور به این نکته است که حضور بازیگران طنز، معادل کمدی است. کمدی، محصول موقعیت است؛ محصول تضاد منطقی میانِ شخصیت و شرایط. در این فیلم، شوخیها نه از دل بحران حضور در ویلا یا پیامدهای جنگ، که به شکلی مکانیکی و تحمیلی به متن تزریق شدهاند. بازیگران توانمندی همچون بیژن بنفشهخواه یا سام درخشانی، در غیاب یک فیلمنامهی موقعیتمحور، ناچار به اجرای شوخیهای تخت و بیجان شدهاند. این ناتوانی در خلق موقعیت کمیک، باعث شده تا فیلم نه تنها نتواند به کمدی اجتماعی بدل شود، بلکه در مرز شوخیهای لوس و تصنعی متوقف بماند.
تقلیل خانواده به ویترین؛ هدررفت ظرفیتهای اجتماعی
برای مخاطبی که انتظار دارد فیلمی با محوریت خانواده در شرایط بحرانی ببیند، سقف یک فرصتسوزی تمامعیار است. جنگ فرصتی بود تا مناسبات قدرت در خانواده، تغییر نقش زنان در مدیریت بحران و گذار از ترس به همدلی به تصویر کشیده شود. اما در سقف، نهاد خانواده به بستری برای درگیریهای بیاهمیت تقلیل یافته است. شخصیتهای زن، که در سینمای مدرن میتوانند موتورِ پیشران درام باشند، در اینجا منفعل و درگیر حواشی باقی ماندهاند. فیلم میتوانست با هوشمندی، به چالشهای جنسیتی یا شکاف نسلی در شرایط اضطراری بپردازد، اما ترجیح داد در سطح بماند.
سقفی که بر سر مخاطب آوار میشود
نام فیلم، ایهامِ طنزآمیزی با سرنوشتِ خودِ اثر پیدا کرده است. فیلمی که در تلاش بوده تا سقفی برای یک دغدغهی ملی بنا کند، به دلیل نداشتنِ «ستونهای روایی»، عملاً به یک بنای نیمهکاره بدل شده است. «سقف»، نه در بازنماییِ جنگ موفق بوده، نه در کمدی و نه در تحلیل خانواده. حاصل، اثری است که سنگینی ضعفهای تکنیکی و محتواییاش، بیش از آنکه بر دوشِ شخصیتهایش باشد، بر اعصاب و روان تماشاگر آوار میشود. ابراهیم امینی در این اثر، نشان داد که چگونه میتوان با در اختیار داشتن ایدههایی بالقوه، به دلیل فقدان عمق در اجرا، آنها را به فرصتهای سوخته تبدیل کرد.
ارسال دیدگاه