به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنجانم، آرمیتا یک شب خواب پدرش را دیده بود و با بغض زیاد بیدار شد؛ برای اولین بار پس از ۲-۳ روز اول شهادت پدرش گفت مامان من خیلی دلم برای بابا تنگ شده، دیشب خواب بابا رو دیدم که من و شما و مامانبزرگ و دایی آرش در ماشینم داریم میریم سمت آبدانان که بابا هم در خواب بود.
, به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنجانم، آرمیتا یک شب خواب پدرش را دیده بود و با بغض زیاد بیدار شد؛ برای اولین بار پس از ۲-۳ روز اول شهادت پدرش گفت مامان من خیلی دلم برای بابا تنگ شده، دیشب خواب بابا رو دیدم که من و شما و مامانبزرگ و دایی آرش در ماشینم داریم میریم سمت آبدانان که بابا هم در خواب بود., به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنجانم، آرمیتا یک شب خواب پدرش را دیده بود و با بغض زیاد بیدار شد؛ برای اولین بار پس از ۲-۳ روز اول شهادت پدرش گفت مامان من خیلی دلم برای بابا تنگ شده، دیشب خواب بابا رو دیدم که من و شما و مامانبزرگ و دایی آرش در ماشینم داریم میریم سمت آبدانان که بابا هم در خواب بود., شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنجانم, ، آرمیتا یک شب خواب پدرش را دیده بود و با بغض زیاد بیدار شد؛ برای اولین بار پس از ۲-۳ روز اول شهادت پدرش گفت مامان من خیلی دلم برای بابا تنگ شده، دیشب خواب بابا رو دیدم که من و شما و مامانبزرگ و دایی آرش در ماشینم داریم میریم سمت آبدانان که بابا هم در خواب بود.,پیرانی افزود: آرمیتا ادامه خوابش را اینگونه بیان کرد که من به بابا گفتم که رانندگی نکن و به جاش دایی آرش رانندگی کنه که دایی آرش نشست پشت فرمون و بابا اومد عقب پیش من نشست و من رو بغل کرد، خیلی خوب بود، بابا “واقعی” زنده بود؛ صبح که آرمیتا بلند شد گفت مامان دوست دارم بابا من رو ببره به همون پارکی که همیشه میبرد، گفتم عزیز من میبرمت اما آرمیتا گفت “بابا”؛ دوست دارم بابا من رو ببره و این جملات را درحالی میگفت که بسیار گریه میکرد.(به نقل از شهره پیرانی همسر شهید داریوش رضایینژاد)
, پیرانی افزود: آرمیتا ادامه خوابش را اینگونه بیان کرد که من به بابا گفتم که رانندگی نکن و به جاش دایی آرش رانندگی کنه که دایی آرش نشست پشت فرمون و بابا اومد عقب پیش من نشست و من رو بغل کرد، خیلی خوب بود، بابا “واقعی” زنده بود؛ صبح که آرمیتا بلند شد گفت مامان دوست دارم بابا من رو ببره به همون پارکی که همیشه میبرد، گفتم عزیز من میبرمت اما آرمیتا گفت “بابا”؛ دوست دارم بابا من رو ببره و این جملات را درحالی میگفت که بسیار گریه میکرد.(به نقل از شهره پیرانی همسر شهید داریوش رضایینژاد), پیرانی افزود: آرمیتا ادامه خوابش را اینگونه بیان کرد که من به بابا گفتم که رانندگی نکن و به جاش دایی آرش رانندگی کنه که دایی آرش نشست پشت فرمون و بابا اومد عقب پیش من نشست و من رو بغل کرد، خیلی خوب بود، بابا “واقعی” زنده بود؛ صبح که آرمیتا بلند شد گفت مامان دوست دارم بابا من رو ببره به همون پارکی که همیشه میبرد، گفتم عزیز من میبرمت اما آرمیتا گفت “بابا”؛ دوست دارم بابا من رو ببره و این جملات را درحالی میگفت که بسیار گریه میکرد.(به نقل از شهره پیرانی همسر شهید داریوش رضایینژاد), پیرانی افزود: آرمیتا ادامه خوابش را اینگونه بیان کرد که من به بابا گفتم که رانندگی نکن و به جاش دایی آرش رانندگی کنه که دایی آرش نشست پشت فرمون و بابا اومد عقب پیش من نشست و من رو بغل کرد، خیلی خوب بود، بابا “واقعی” زنده بود؛ صبح که آرمیتا بلند شد گفت مامان دوست دارم بابا من رو ببره به همون پارکی که همیشه میبرد، گفتم عزیز من میبرمت اما آرمیتا گفت “بابا”؛ دوست دارم بابا من رو ببره و این جملات را درحالی میگفت که بسیار گریه میکرد.(به نقل از شهره پیرانی همسر شهید داریوش رضایینژاد),

,
,
,
, ,
طراح: حمید فخار
انتهای پیام/
طراح: حمید فخار
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه