اخبار داغ
  1. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  2. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  3. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  4. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون
  5. هنر؛ خط مقدم تاب‌آوری در میدان بحران
  6. با «اعتراف می‌کنم» ریسک کردیم و جواب داد/ به جوان‌ها اعتماد کنید
  7. پهپاد MQ-1 آمریکا در آسمان تنگه هرمز رهگیری و منهدم شد
  8. چراغ سبز شیوخ منطقه برای توطئه تازه واشنگتن!/ در نشست آلمان چه گذشته است؟
  9. همصدایی کشورهای منطقه با آمریکا برایشان هزینه دارد/ توطئه‌های آمریکا علیه ایران موضوع تازه ای نیست
  10. از وعده پیروزی سریع تا جست‌وجوی راه خروج؛ ۷ ماه جنگ، آمریکا را به کجا رساند؟
  11. واکسن آنفلوآنزا قربانی زنجیره تأمین؛ یک محموله و روایتی از شکنندگی زنجیره دارو
  12. سه کانون عملیاتی وابسته به گروهک‌های تروریست منهدم شدند
  13. خورشید در حصار؛ امام حسن عسکری (ع) معماری که تشیع را برای عصر غیبت مهیا کرد
  14. رشد ۱۸ میلیاردی گیشه سینما همزمان با «روز ملی سینما»
  15. بازی‌های آسیایی ناگویا| صید نخستین مدال کاروان ایران توسط آسمانخراش ها/ پیروزی 3 سانداکار ایران در مبارزه نخست
  16. خودروهای آلاینده زیر ذره‌بین راهور؛ از اخطار ۱۰ روزه تا محدودیت خدمات
  17. تضمین امنیت بلند مدت ایران راه برون رفت از بحران جنگ نه بسته پیشنهادی میانجی ها!/ چرا ترامپ در پی دستاوردی فوری است؟
  18. تاراج ۲۱ همتی در فولاد بافق؛ فروش ۳۶ هزار تن محصول راهبردی در جنگ به شرکت‌های صوری / مدیرعامل با لابی سیاسی به دنبال فرار از عدالت
  19. تمهیدات ترافیکی تهران برای بازگشایی مدارس/ آماده‌باش ۱۰۰ درصدی پلیس راهور از ۳۱ شهریور
  20. پروژه بی اعتبارسازی بازوی رسانه ای رهبری/ جریان غربگرا در پی ضربه زدن به گفتمان ضد سهم خواهی است!

روایت زندگی و شهادت حبیبی که امید بود

شهید از تمام دلبستگی هایش دل می برد و به سوی انجام وظیفه حرکت می کند

شهید از تمام دلبستگی هایش دل می برد و به سوی انجام وظیفه حرکت می کند
شهید که شد، ما را آماده کرده بودند که شاید پیکری به دستتان نرسد. روز تشییعش که شد وقتی برای دیدنش رفتم دیدم صورتش سالم است. با خودم گفتم خدایا چطور ممکن است کل بدن بسوزد اما صورت اینقدر زیبا و سالم مانده باشد. قطعا اثر نماز شب هایی بود که امید می خواند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛  به نقل از ۸۰۰۰ قهرمان، مادر یکسره قربان قد و بالای فرزندش می رفت و می گریست. لفظ” حبیبم” لحظه ای از زبانش نمی افتاد. تمام طول مصاحبه را یا بغض کرد یا به هق هق افتاد…

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ۸۰۰۰ قهرمان,

اخلاقش در خانه چطور بود؟

, اخلاقش در خانه چطور بود؟,

آنقدر نسبت به من با محبت بود، که من از رویش خجالت می کشیدم. هرجا برای سفر یا زیارت می رفت، حتما مرا همراه خودش می برد. به او می گفتم مریضم، پایم یاری نمی کند همراه شما بیایم، میگفت بر پشتم سوارت می کنم و همه جا می گردانمت. به او میگفتم پسرم زشت است جلوی مردم، می گفت نوکری پدر و مادر که عار نیست.  هیچ کس نمی داند دارم از دوری اش چه می کشم…

,

چگونه به شما اطلاع داد که عازم سوریه است؟

, چگونه به شما اطلاع داد که عازم سوریه است؟,

یک شب آمد خانه ما. دیدم مِن و مِن می کند. تنها آمده بود. معلوم بود می خواهد چیزی بگوید اما رویش نمی شود. بلخره گفت که عازم سوریه است. حالم بد شد. گفتم حبیب تو سه بچه کوچک داری. شروع کردم به گریه و ناله. حال مرا که دید گفت آرام باش، باشد نمی روم. منم دلم را خوش کردم که نمی رود. چند روز بعد رفته بودم مسجد برای نماز صدایم زد گفت برویم کمی با ماشین در شهر گردش کنیم. وقتی برگشتیم پیاده شد در را برایم باز کند. گفت مادر یک مسئله ای را با تو مطرح می کنم فقط خواهشا داد و بیداد نکن. امشب باید ده و نیم بروم تهران. که از آنجا عازم سوریه شوم. از فردای آن روز یکسره با او تماس می گرفتم و گوشی اش خاموش بود و من هم همه روزو شبم به گریه و زاری می گذشت.

,

بعد از سه روز به من زنگ زد . گفت من در جوار مزار حضرت رقیه و حضرت زینبم . جایم هم خوب است. من زدم زیر گریه گفت تو ناراحتی نکن برایم بخند و صحبت کن که صدایت را بشنوم و روحیه بگیرم. یکم نازش کردم و قربانش رفتم تا خودم را آرام کنم. . دیگر کارم همین شده بود.  کنار تلفن بنشینم تا تماس بگیرد. دو سه روز زنگ نزد. بیتاب بودم. به همه می  گفتم دیشب اخبار سوریه را نشان می داد و درگیری ها بالا گرفته بود.  به پسرکوچکم گفتم پی اش را بگیرد. به من گفت خبرش را گرفته ام حالش خوب است در حالیکه پسرم شهید شده بود…

,

چند ساعت بعد،پسرم گفت حبیب زخمی شده. دلم شور می زد. دیدم چشمانش قرمز است هی نگاهش را از من می دزدد. طاقتم تمام شده بود کناری کشیدمش و گفتم رک و راست به من بگو چه شده. که گفت حبیب شهید شده…

,

گریه های مادر اوج می گیرد…می گوید همیشه به حبیب می گفتم روزی که من بمیرم همه کارهایم را تو باید انجام دهی. اما الان… او رفته و من مانده ام. همین طور که صدایش در بغضش در هم میپیچد می گوید تقدیمش کردم به حضرت رقیه، به حضرت زینب به حضرت زهرا…

,

خواهر شهید روحی، رشته کلام مادر را میگیرد و وارد مصاحبه می شود.

,

در خانه امید صدایش می زدیم. اسمش به او می آمد. با اینکه از ما کوچکتر بود اما تکیه گاه ما  بود. در مشکلات، در گرفتاری ها می شد رویش حساب کرد. در دین و تقوی هم از همه ما جلوتر بود.

,

شهید که شد، ما را آماده کرده بودند که شاید پیکری به دستتان نرسد. روز تشییعش که شد وقتی برای دیدنش رفتم دیدم صورتش سالم است. با خودم  گفتم خدایا چطور ممکن است کل بدن بسوزد اما صورت اینقدر زیبا و سالم مانده باشد. قطعا اثر نماز شب هایی بود که امید می خواند.

,

با چادرش صورتش را پوشاند که گریه هایش دیده نشود. شهید حبیب روحی ، ندای مظلومیت مردم سوریه را شنید و یا لیتنا کنا معک را با تمام وجود معنا کرد. از زن و فرزند و مادر و دلبستگی هایش گذشت… تا خدا، او را برای خودش برگزیند. ..

,

تنظیم: بهاره مقدم

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه