شبکه های اجتماعی
ما را در شبکه های اجتماعی دنبال کنید
سلام کانال تلگرام
اینستاگرام
گروه: استان البرز
ساعت: 14:28 منتشر شده در مورخ: 1399/06/29 شناسه خبر: 1648534
یادداشت؛

گیله مرد؛ کتابی که انزجار مردم از خان‌ها را روایت می‌کند

گیله مرد؛ کتابی که انزجار مردم از خان‌ها را روایت می‌کند
بزرگ علوی خشم و انزجار خود را علیه ظلم های خان ها و حاکمان فریاد می زند و گیله مرد داستانی است که از نظر جمال میرصادقی از موفق ترین داستان های کوتاه فارسی به شمار می آید.

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ حمیده علیزاده منتقد در نقد کتاب « گیله مرد » ،نوشته بزرگ علوی در یادداشتی اختصاصی برای "تیتریک" نوشت: کتاب گیله مرد اثری از بزرگ علوی بوده که در انتشارات نگاه به چاپ رسیده است این کتاب مجموعه داستانی است که شامل 204 صفحه و9 داستان است که داستان ها با نام های نامه ها،گیله مرد، اجاره خونه، دزاشوب، یه ره نچگا ،یک زن خوشبخت ،رسوایی ،خائن ،پنج دقیقه پس از دوازده می باشد که در سال 1376 به چاپ رسیده است.

بزرگ علوی نویسنده بزرگ و معاصر ایران و یکی از پیشگامان داستان نویسی نوین در ایران بوده است . او در سال 1282 در تهران به دنیا آمد، پدرش مردی مشروطه خواه و روشنفکر و نماینده اولین دوره مجلس ملی ایران هم شد . علوی در 16 سالگی به همراه برادرش برای ادامه تحصیل به آلمان رفت و پس از فارغ التحصیلی به ایران بازگشت و در تهران و شیراز به تدریس مشغول شد. آثار ماندگاری از او بر جای مانده است که معروف ترین آن رمان «چشم هایش » است. از دیگر آثار او به « چمدان » ، «میرزا »، «سالاری ها » ، « موریانه » و « روایت » را می توان نام برد.

کتاب گیله مرد حکایت از داستان مردی دارد که در روستاهای گیلان زندگی می کند و همسر خود صغری را در پی اعتراضات به گرفتن مالیات های بی حد و حساب از دست می دهد و کودک 6 ماهه اش بی مادر می ماند . پس از کشته شدن صغری ماموران دست بردار نبوده و گیله مرد مبارز را نیز دستگیر می کنند ؛ گیله مرد به همراه دو مامور راهی فومن می شوند و راهی جنگل شده در حالی که باران به شدت شروع به باریدن کرده است .آنها به قهوه خانه ای می رسند و می خواهند در آنجا مستقر شوند ، اتاقی می گیرند و گیله مرد همراه یکی از مامورین در اتاق می ماند و همواره در فکر فرار است .

نویسنده داستان گیله مرد را با سه شخصیت اصلی به تصویر کشیده است که هر کدام قشری از جامعه زمان خود را نمودار می کنند. گیله مردی که فردی ستم دیده و مظلوم بوده و دست از مبارزه برنمی دارد ،ماموری که محمد ولی وکیل باشی نام داشته و پیرو دولت و خان های آن زمان است و مامور دوم که از دیار بلوچ بوده و در کودکی ظلم فراوان چشیده، خانواده اش را یکی یکی کشته اند و تنها راه فرار از این افکار را ظلم به دیگران می داند.

قهرمان داستان علوی با وجود خشم و نفرتی که از ماموران داشته و ستمی که به او و خانواده اش روا داشته اند و همسرش را کشته اند، تنها در فکر این است که به کلبه خود در جنگل بازگردد و با فرزندش به زندگی ادامه دهد. گیله مرد تپانچه را که مامور دوم در تفتیش کومه اش پیدا کرده بود با پنجاه تومن از او خرید و وقتی وکیل باشی جایش را با مامور بلوچ عوض کرد در فرصتی مناسب به وکیل باشی حمله کرد و قصد کشتن او را داشت ولی با التماس ها و عجز و ناله مامور و اینکه 5 فرزند دارد دلش به رحم آمد و کلاه و بارانی مامور را همراه فشنگ هایش برداشت ، از اتاق بیرون آمد و به راه افتاد ولی در همان لحظه صدای شلیک تیری آمد که به بازوی گیله مرد اصابت کرد و بعد گلوله ای دیگر سینه او را هدف گرفته بود ؛ مامور بلوچ کار خود را تمام کرد.

نویسنده از موضوعات اجتماعی آن زمان حکایت می کند و خشم و انزجار خود را علیه ظلم های خان ها و حاکمان فریاد می زند . داستانی که از نظر جمال میرصادقی از موفق ترین داستان های کوتاه فارسی به شمار می آید .علوی نویسنده بزرگی است که واقعیت های زمان خود را با توانمندی خود به رشته تحریر در آورده است . او به زبانی ساده ، بی آلایش و بسیار روان سخن می گوید و همین نوع نوشتارهایش باعث جلب نظر مخاطبان شده است.

 

بخشی از این کتاب: باران هنگامه کرده بود . باد چنگ می انداخت و می خواست زمین را از جا بکند. درختان کهن به جان یکدیگر افتاده بودند. از جنگل صدای شیون زنی که زجر می کشید، می آمد. غرش باد آواز های خاموشی را افسار گسیخته کرده بود. رشته های باران آسمان تیره را به زمین گل آلود می دوخت. نهر ها طغیان کرده و آبها از هر طرف جاری بود.

دو مامور تفنگ به دست گیله مرد را به فومن می بردند. او پتوی خاکستری رنگی به گردنش پیچیده و بسته ای که از پشتش آویزان بود، در دست داشت. بی اعتنا به باد و بوران و مامور و جنگل و درختان تهدید کننده و تفنگ و مرگ ، پاهای لختش را به آب می زد و قدم های آهسته و کوتاه برمی داشت. بازوی چپش آویزان بود گویی سنگینی می کرد. زیر چشمی به ماموری که کنار او راه می رفت و سرنیزه ای که به اندازه یک کف دست از آرنج بازوی راست او فاصله داشت و از آن چکه چکه آب می آمد، تماشا می کرد.
 
انتهای پیام/
https://www.dana.ir/1648534
ارسال نظر
نظرات