دانا گزارش می دهد؛
شش ماه پس از جنگ؛ چرا فشار حداکثری ترامپ به بنبست رسید؟/ هرمز، نقطه شکست محاسبات آمریکا
دونالد ترامپ جنگ علیه ایران را با این تصور آغاز کرد که فشار نظامی و تهدیدهای حداکثری میتواند تهران را به پذیرش خواستههای واشنگتن وادار کند؛ اما شش ماه بعد، نهتنها این هدف محقق نشده، بلکه تنگه هرمز به یکی از مهمترین نقاط چالش میان دو طرف تبدیل شده است.
به گزارش خبرنگار شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ دونالد ترامپ جنگ علیه ایران را با این تصور آغاز کرد که نمایش قدرت نظامی، تهدیدهای کمسابقه و وارد کردن ضربات سنگین میتواند تهران را در کوتاهترین زمان ممکن به پذیرش خواستههای واشنگتن وادار کند؛ اما نزدیک به ۶ ماه بعد، نهتنها این هدف محقق نشده، بلکه تنگه هرمز به یکی از مهمترین محورهای معادله جدید منطقه تبدیل شده و آمریکا بار دیگر به ابزار فشار اقتصادی و تحریم روی آورده است.
آنچه طی ماههای گذشته شکل گرفته، بیش از آنکه بیانگر تحقق یک پیروزی سیاسی برای واشنگتن باشد، از پیچیدهتر شدن معادله حکایت دارد؛ جنگ نتوانسته تهران را به پذیرش شروط آمریکا وادار کند و در مقابل، موضوعاتی مانند امنیت تنگه هرمز، هزینههای اقتصادی بحران و نقش کشورهای منطقه در مدیریت تنشها، به بخش جداییناپذیر این تقابل تبدیل شدهاند.
از «آخرین فرصت» تا تغییر مسیر؛ الگوی تکراری تهدید و عقبنشینی
رفتار دولت ترامپ در قبال ایران طی ماههای گذشته بارها میان تهدید نظامی، تعیین ضربالاجل و سپس تغییر مسیر در نوسان بوده است؛ الگویی که نشان میدهد استفاده از ادبیات حداکثری الزاماً به تحقق اهداف سیاسی موردنظر واشنگتن منجر نمیشود.
یکی از نمونههای قابل توجه، تهدیدهای ترامپ در ماه مارس در پی تشدید تنشها بر سر تنگه هرمز بود. رئیسجمهور آمریکا در آن مقطع درباره پیامدهای باز نشدن این آبراه هشدار داد و برای تهران ضربالاجل تعیین کرد، اما با نزدیک شدن به موعد اعلامشده، حمله مورد تهدید انجام نشد و مهلت بار دیگر تمدید شد.
این روند در مقاطع بعدی نیز ادامه یافت؛ تهدید به اقدام نظامی گسترده از یک سو و باز گذاشتن مسیر مذاکره از سوی دیگر.
در اوایل اوت نیز ترامپ همزمان با طرح گزینههای نظامی جدید علیه ایران، از امکان دستیابی به توافق سخن گفت. این رفتار دوگانه را میتوان نشانهای از دشواری واشنگتن در تبدیل فشار نظامی به یک دستاورد سیاسی قطعی دانست.
مسئله اصلی برای آمریکا صرفاً توانایی وارد کردن خسارت نیست؛ چالش بزرگتر، تبدیل خسارت نظامی به تغییر محاسبات سیاسی طرف مقابل است؛ دو موضوعی که الزاماً یکسان نیستند.
محاسبه واشنگتن؛ چرا افزایش فشار الزاماً به افزایش امتیاز منجر نمیشود؟
راهبرد فشار حداکثری آمریکا بر یک فرض اساسی استوار است: هرچه هزینه مقاومت برای ایران افزایش یابد، احتمال عقبنشینی تهران نیز بیشتر خواهد شد.
با این حال، تجربه ماههای گذشته نشان داده است که میان «افزایش هزینه» و «تغییر رفتار سیاسی» فاصله قابل توجهی وجود دارد.
ایران در جریان جنگ و پس از آن، با وجود تحمل فشارهای سنگین نظامی و اقتصادی، ساختار سیاسی و ظرفیتهای تصمیمگیری خود را حفظ کرده و همچنان بر خطوط اصلی سیاست خارجی و امنیتی خود تأکید دارد.
از این منظر، یکی از چالشهای اصلی محاسبات واشنگتن، تفاوت میان توان نظامی برای ایجاد خسارت و توان سیاسی برای تحمیل اراده است.
آمریکا میتواند زیرساختهایی را هدف قرار دهد، هزینه اقتصادی ایجاد کند یا دامنه تحریمها را افزایش دهد؛ اما این اقدامات زمانی به پیروزی سیاسی تبدیل میشوند که طرف مقابل را به تغییر محاسبات راهبردی وادار کنند.
آنچه تاکنون دیده شده، دستکم نشان نمیدهد که چنین تغییری مطابق انتظار واشنگتن رخ داده باشد.
هرمز؛ از مطالبه واشنگتن تا اهرم چانهزنی
در میان مؤلفههای مختلف تقابل ایران و آمریکا، تنگه هرمز شاید یکی از روشنترین نمونههای تغییر معادلات باشد.
در ابتدای بحران، بازگشایی هرمز از سوی واشنگتن بهعنوان یکی از مطالبات اصلی مطرح شد و حتی برای آن تهدید و ضربالاجلهایی نیز عنوان شد؛ اما با گذشت زمان، این مسئله از یک مطالبه صرفاً آمریکایی به یکی از محورهای اصلی رایزنیها و چانهزنیهای منطقهای تبدیل شده است.
ایران نیز وضعیت این آبراه را صرفاً یک موضوع فنی یا تجاری نمیداند، بلکه آن را در چارچوب گستردهتر امنیت منطقه تعریف میکند.
در همین شرایط، نقش کشورهای منطقه از جمله عمان و قطر در رایزنی و میانجیگری اهمیت بیشتری پیدا کرده است. دلیل آن نیز روشن است؛ هرگونه بیثباتی در هرمز مستقیماً امنیت انرژی، تجارت دریایی و اقتصاد کشورهای منطقه را تحت تأثیر قرار میدهد.
به همین دلیل، هرمز اکنون صرفاً یک مسیر عبور کشتیها نیست؛ بلکه به یکی از مهمترین اهرمهای چانهزنی در معادله امنیتی جدید منطقه تبدیل شده است.
از بمب به تحریم؛ بازگشت واشنگتن به ابزار فشار اقتصادی
یکی از مهمترین نشانههای تغییر ابزار فشار آمریکا در هفتههای اخیر، برجسته شدن دوباره تحریمهای اقتصادی است.
ترامپ در ۲۷ اوت از توقف مذاکره مستقیم با ایران سخن گفت و همزمان بر استفاده از ابزارهای اقتصادی برای افزایش فشار بر تهران تأکید کرد. دولت آمریکا همچنین تهدید کرده است کشورهایی که با ایران همکاری اقتصادی داشته باشند، ممکن است با تبعات تحریمی مواجه شوند.
این رویکرد در امتداد همان سیاست «فشار حداکثری» قرار دارد؛ سیاستی که واشنگتن پیشتر نیز برای تغییر رفتار جمهوری اسلامی ایران به کار گرفت، اما نتوانست تهران را به پذیرش خواستههای آمریکا وادار کند.
بازگشت دوباره به این ابزارها را میتوان نشانهای از تلاش واشنگتن برای جبران ناکامی در تبدیل فشار نظامی به دستاورد سیاسی دانست؛ به این معنا که آمریکا اکنون میکوشد با افزایش هزینههای اقتصادی، همان هدفی را دنبال کند که از مسیر فشار نظامی به دست نیامده است.
هزینه هرمز فقط برای ایران و آمریکا نیست
تداوم بحران در هرمز صرفاً برای تهران و واشنگتن هزینهزا نیست.
این آبراه یکی از مهمترین مسیرهای انتقال انرژی جهان است و هرگونه نااطمینانی درباره امنیت عبور و مرور در آن میتواند قیمت انرژی، هزینه حملونقل و محاسبات اقتصادی کشورهای منطقه را تحت تأثیر قرار دهد.
در چنین شرایطی، برخی کشورهای عربی حاشیه خلیج فارس نیز به سمت تقویت مسیرهای جایگزین انتقال انرژی، توسعه ظرفیتهای بندری و کاهش وابستگی به مسیر هرمز حرکت کردهاند.
این تحولات نشان میدهد حتی کشورهایی که مستقیماً در جنگ حضور ندارند، ناچارند سیاستهای اقتصادی و امنیتی خود را با فرض تداوم ریسکهای ژئوپلیتیکی تنظیم کنند.
به بیان دیگر، تقابلی که قرار بود معادله قدرت میان ایران و آمریکا را تغییر دهد، اکنون محاسبات امنیتی و اقتصادی کشورهای منطقه را نیز تحت تأثیر قرار داده است.
خطای محاسباتی واشنگتن؛ ایران را نمیتوان با الگوی کشورهای وابسته سنجید
یکی دیگر از چالشهای راهبرد آمریکا، نحوه برآورد این کشور از ساختار سیاسی و اجتماعی ایران است.
واشنگتن طی دهههای گذشته در موارد مختلف از فشار اقتصادی، تحریم و تهدید نظامی برای تغییر رفتار دولتهای منطقه استفاده کرده است؛ اما ایران از نظر ساختار سیاسی، ظرفیتهای داخلی، سابقه تاریخی و مؤلفههای هویتی، شرایط متفاوتی دارد.
تهدید خارجی در ایران الزاماً به معنای فروپاشی اراده سیاسی نیست و در برخی مقاطع حتی میتواند موجب تقویت گفتمان استقلال و مقاومت شود.
از همین منظر، فشار اقتصادی اگرچه میتواند هزینههای جدی ایجاد کند و زندگی مردم و اقتصاد کشور را تحت تأثیر قرار دهد، اما میان آسیبپذیر کردن یک کشور و وادار کردن آن به پذیرش شروط سیاسی فاصله وجود دارد.
این همان فاصلهای است که راهبرد واشنگتن طی ماههای گذشته با آن مواجه بوده است.
انسجام داخلی؛ حلقه مهم بازدارندگی
با این حال، ناکامی فشار خارجی به معنای بیاثر بودن تهدیدها نیست.
فشار اقتصادی میتواند مشکلات واقعی ایجاد کند و طرف مقابل نیز طبیعی است که در کنار ابزارهای نظامی و تحریمی، به دنبال بهرهگیری از شکافهای داخلی باشد.
از این رو، در مرحله جدید تقابل، انسجام داخلی و وحدت در پیام سیاسی اهمیت مضاعفی پیدا میکند.
هرچه خطوط قرمز کشور روشنتر، تصمیمگیری منسجمتر و پیام سیاسی تهران یکپارچهتر باشد، محاسبه واشنگتن برای استفاده از فشار بهعنوان ابزار امتیازگیری دشوارتر خواهد شد.
بازدارندگی در این مرحله تنها به توان موشکی و نظامی محدود نمیشود؛ انسجام سیاسی، تابآوری اقتصادی و مدیریت افکار عمومی نیز بخشی از قدرت ملی هستند.
جنگ پایان نیافته، اما معادله تغییر کرده است
ترامپ در شرایطی وارد مرحله جدیدی از فشار علیه ایران شده که تقابلی که قرار بود با نمایش قدرت نظامی در مدت کوتاهی به نتیجه برسد، اکنون به مسئلهای چندلایه تبدیل شده است؛ مسئلهای که حل آن بدون در نظر گرفتن نقش ایران و ترتیبات امنیتی منطقه دشوار خواهد بود.
بنابراین سؤال اصلی در مرحله کنونی این نیست که ترامپ چه زمانی تهدید بعدی خود را مطرح خواهد کرد؛ سؤال مهمتر این است که آیا واشنگتن میتواند بدون بازگشت به یک رویارویی نظامی گسترده، فشار اقتصادی را به نتیجه سیاسی تبدیل کند؟
پاسخ این پرسش بیش از هر چیز به یک واقعیت بستگی دارد: فشار میتواند هزینه ایجاد کند، اما برای تبدیل شدن به پیروزی سیاسی، باید محاسبات راهبردی طرف مقابل را تغییر دهد.
تا اینجا، آنچه در میدان و عرصه دیپلماسی مشاهده شده، نشان میدهد واشنگتن در ایجاد هزینه برای ایران با ابزارهای مختلف توانمند بوده، اما تبدیل این هزینهها به امتیاز سیاسی مطابق اهداف اولیه خود، همچنان با یک مانع اساسی روبهرو است: تغییر ندادن محاسبات تهران.
ارسال دیدگاه