به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از اهوازنوین : مادر شهید انقلاب محمد حاتمی ، فرزندش را در اوج اختناق سنگین شاه ملعون از دست داد، اکنون بعد ازگذشت سالها هنوز هم با شنیدن نام فرزندش چشمهایش گُر میگیرد و همچون روز نخستین که از شهادت پسرش مطلع شد بیتاب میشود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, اهوازنوین : مادر شهید انقلاب محمد حاتمی ، فرزندش را در اوج اختناق سنگین شاه ملعون از دست داد، اکنون بعد ازگذشت سالها هنوز هم با شنیدن نام فرزندش چشمهایش گُر میگیرد و همچون روز نخستین که از شهادت پسرش مطلع شد بیتاب میشود., اهوازنوین : مادر شهید انقلاب محمد حاتمی ، فرزندش را در اوج اختناق سنگین شاه ملعون از دست داد، اکنون بعد ازگذشت سالها هنوز هم با شنیدن نام فرزندش چشمهایش گُر میگیرد و همچون روز نخستین که از شهادت پسرش مطلع شد بیتاب میشود., اهوازنوین ,گذشت این همه سال از شهادت محمد چیزی از غم این مادر کم نکرده و هنوز هم مصیبت رفتنش برای خانواده اش سنگین است .
, گذشت این همه سال از شهادت محمد چیزی از غم این مادر کم نکرده و هنوز هم مصیبت رفتنش برای خانواده اش سنگین است .,مادرشهید محمد حاتمی در گفتگو با اهوازنوین بابیان اینکه در آن زمان همه بچه های من کوچک بودند و همسرم حدود۶۰سال سن داشت ،می گوید:به علت ناتوانی جسم همسرم و ۸ بچه کوچک دیگرم، برای گذران زندگیمان به باغ های مردم می رفتم و خیار ،گوجه، سیب زمینی،می چیدم و برای فروش به بازار می بردم، محمد که تنها فرزند پسر بزرگ من بود البته برای کمک به من مرتب کارگری می کرد و تمام حقوقش را برای خرج درخانه به من می داد.
, مادرشهید محمد حاتمی در گفتگو با اهوازنوین بابیان اینکه در آن زمان همه بچه های من کوچک بودند و همسرم حدود۶۰سال سن داشت ،می گوید:به علت ناتوانی جسم همسرم و ۸ بچه کوچک دیگرم، برای گذران زندگیمان به باغ های مردم می رفتم و خیار ،گوجه، سیب زمینی،می چیدم و برای فروش به بازار می بردم، محمد که تنها فرزند پسر بزرگ من بود البته برای کمک به من مرتب کارگری می کرد و تمام حقوقش را برای خرج درخانه به من می داد.,مادرشهید اضافه کرد: یک روز به باغ می رفتم که همسایمان دوان دوان به سمت من می آمد و فریاد می زدکه پسرت به همراه دوستانش بالای پشت بام رفته و از بالا به مامورین رژیم آجر پرتاب می کرد.
, مادرشهید اضافه کرد: یک روز به باغ می رفتم که همسایمان دوان دوان به سمت من می آمد و فریاد می زدکه پسرت به همراه دوستانش بالای پشت بام رفته و از بالا به مامورین رژیم آجر پرتاب می کرد.,وی افزود: محمد در مسجد امام رضا خیابان دو آسیاب آباد فعالیت چشمگیری علیه ساواک ورژیم شاه داشت و برای نابودی رژیم از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد گاهی اعلامیه چاپ و پخش میکردند،گاهی هم روی دیوارها شعار می نوشتند حتی بر روی دیوار خانه ی خودمان هم شعارها را می نوشت.
, وی افزود: محمد در مسجد امام رضا خیابان دو آسیاب آباد فعالیت چشمگیری علیه ساواک ورژیم شاه داشت و برای نابودی رژیم از هیچ تلاشی دریغ نمی کرد گاهی اعلامیه چاپ و پخش میکردند،گاهی هم روی دیوارها شعار می نوشتند حتی بر روی دیوار خانه ی خودمان هم شعارها را می نوشت., ,
,
,
, مادر شهید با اشاره به اینکه دیوار های داخلی خانمان از شعار مرگ بر شاه با رنگهای سیاه و قرمز پرشده بود،آهی کشید و ادامه داد :یک روز پاسبانی که در خیابان کشیک می داد درب خانه را زد و گفت این ها چیست ؟ چه کسی نوشته؟ گفتم مادر من چه میدانم کار رهگذران است.
, مادر شهید با اشاره به اینکه دیوار های داخلی خانمان از شعار مرگ بر شاه با رنگهای سیاه و قرمز پرشده بود،آهی کشید و ادامه داد :یک روز پاسبانی که در خیابان کشیک می داد درب خانه را زد و گفت این ها چیست ؟ چه کسی نوشته؟ گفتم مادر من چه میدانم کار رهگذران است.,وی گفت : در زمانی که رعب و وحشت بین مردم از ساواک بیداد می کرد همسایه ها به خاطر ترس و از سر دلسوزی مرا ملامت می کردند که چرا اجازه می دهی فرزندت در تظاهرات علیه رژیم شرکت کند من هم جواب می دادم خودش دوست دارد که علیه ظلم شاه ملعون فعالیت کند.
, وی گفت : در زمانی که رعب و وحشت بین مردم از ساواک بیداد می کرد همسایه ها به خاطر ترس و از سر دلسوزی مرا ملامت می کردند که چرا اجازه می دهی فرزندت در تظاهرات علیه رژیم شرکت کند من هم جواب می دادم خودش دوست دارد که علیه ظلم شاه ملعون فعالیت کند.,همسایه ها که می دیدند کاری ازدست من برنمی آید جلوی خودش را می گرفتند و با این صحبت که پدرت پیر و عیال بار است تذکر می دادند که در تظاهرات شرکت نکند ولی محمد راه خودش را انتخاب کرده بود .
, همسایه ها که می دیدند کاری ازدست من برنمی آید جلوی خودش را می گرفتند و با این صحبت که پدرت پیر و عیال بار است تذکر می دادند که در تظاهرات شرکت نکند ولی محمد راه خودش را انتخاب کرده بود .,البته گاهی اوقات که فشار زندگی بر ما چیره می شد به محمد گله میکردم که چرا در تظاهرات شرکت می کنی و او می گفت مامان من اگر اعلامیه اقا (امام خمینی ره )را پخش نکنم حرف امام روی زمین می ماند و ما درجاهلیت خودمان باید بمیریم .
, البته گاهی اوقات که فشار زندگی بر ما چیره می شد به محمد گله میکردم که چرا در تظاهرات شرکت می کنی و او می گفت مامان من اگر اعلامیه اقا (امام خمینی ره )را پخش نکنم حرف امام روی زمین می ماند و ما درجاهلیت خودمان باید بمیریم .,یک بار محمد با حال و روز خیلی به هم ریخته ای آن هم دیر وقت به خانه آمد و گفت: مادر با تانک به ما حمله کردند من هم موتوری که پر از بنزین بود به سمت تانک پرتاب کردم و بعد به طرف بهشت آباد فرار کردیم اما همچنان تیراندازی سربازان شدت گرفت به دلیل محاصره به قبرهای خالی پناه آوردیم اما دوستم قاسم جهانیان را شهید کردند ما هرکاری کردیم که با هجوم بردن به سمت قاسم جهانیان پیکرش را برگردانیم نشد و مجبور شدیم مدت زیادی را در قبرها ماندیم .
, یک بار محمد با حال و روز خیلی به هم ریخته ای آن هم دیر وقت به خانه آمد و گفت: مادر با تانک به ما حمله کردند من هم موتوری که پر از بنزین بود به سمت تانک پرتاب کردم و بعد به طرف بهشت آباد فرار کردیم اما همچنان تیراندازی سربازان شدت گرفت به دلیل محاصره به قبرهای خالی پناه آوردیم اما دوستم قاسم جهانیان را شهید کردند ما هرکاری کردیم که با هجوم بردن به سمت قاسم جهانیان پیکرش را برگردانیم نشد و مجبور شدیم مدت زیادی را در قبرها ماندیم .,محمد با بغض تعریف می کرد که چقدر قبرها تنگ وتاریک اند آنجا از خدا خواستم که در راه خدا و حق شهید بشوم تا تحمل تاریکی قبرم آسان شود .
, محمد با بغض تعریف می کرد که چقدر قبرها تنگ وتاریک اند آنجا از خدا خواستم که در راه خدا و حق شهید بشوم تا تحمل تاریکی قبرم آسان شود .,پدرش که هیچ وقت به محمد نازک تر از گل نمی گفت اما اینبار با صدای بلند به او باتشر گفت: نمی خواهم دیگر در تظاهرات شرکت کنید و محمد سرش را پایین انداخت و جواب داد : بابا چندین نفر از دوستانمان راکشتند مگر می شود خون اینها بی جواب بماند و من باظلم شاه کنار بیایم .
, پدرش که هیچ وقت به محمد نازک تر از گل نمی گفت اما اینبار با صدای بلند به او باتشر گفت: نمی خواهم دیگر در تظاهرات شرکت کنید و محمد سرش را پایین انداخت و جواب داد : بابا چندین نفر از دوستانمان راکشتند مگر می شود خون اینها بی جواب بماند و من باظلم شاه کنار بیایم .,محمد و خواهرش هردو در یک دبیرستان درس می خواندند و از این بابت که خواهرش کنارش بود کمی آرامش داشتم اما محمد سر نترسی داشت بر روی دیوار های مدرسه اش مرگ بر شاه را می نوشت تا اینکه یک روز از زبان خواهرش فهمیدم که در مدرسه عکس شاه را پاره کرده به همین دلیل مدیر او را اخراج کرد.
, محمد و خواهرش هردو در یک دبیرستان درس می خواندند و از این بابت که خواهرش کنارش بود کمی آرامش داشتم اما محمد سر نترسی داشت بر روی دیوار های مدرسه اش مرگ بر شاه را می نوشت تا اینکه یک روز از زبان خواهرش فهمیدم که در مدرسه عکس شاه را پاره کرده به همین دلیل مدیر او را اخراج کرد.,مادر شهید با صدایی گرفته ادامه داد : مجبور شدیم به خانه خواهرش در اندیمشک روانه اش کردیم اما محمد در مسجد اباالفضل اندیمشک هم دست از فعالیت خود علیه شاه بر نداشت و به مبارزه ادامه داد بعد ازیک سال محمد دوباره به اهواز برگشت .
, مادر شهید با صدایی گرفته ادامه داد : مجبور شدیم به خانه خواهرش در اندیمشک روانه اش کردیم اما محمد در مسجد اباالفضل اندیمشک هم دست از فعالیت خود علیه شاه بر نداشت و به مبارزه ادامه داد بعد ازیک سال محمد دوباره به اهواز برگشت .,بعد از دوران تحصیلی اش از اندیمشک به اهواز آمد و معافیت سربازی اش را به دلیل از کار افتادگی پدرش پیگیری می کرد ،رژیم هم معافیت نمیداد و اذیتش می کردند، پدرش می گفت : تا به سربازی نروی مرد نمی شوی و محمد در پاسخ به این حرف جواب می داد : من سرباز شاه نمی شوم چون سرباز امام خمینی ام.
, بعد از دوران تحصیلی اش از اندیمشک به اهواز آمد و معافیت سربازی اش را به دلیل از کار افتادگی پدرش پیگیری می کرد ،رژیم هم معافیت نمیداد و اذیتش می کردند، پدرش می گفت : تا به سربازی نروی مرد نمی شوی و محمد در پاسخ به این حرف جواب می داد : من سرباز شاه نمی شوم چون سرباز امام خمینی ام.,وی ادامه داد :خواهر بزرگترش بهیار بود، و اکنون نیز در یکی از بیمارستان های اهواز کار می کرد، اتاق کوچکی داشتیم که محمد نیروهای انقلابی را که در تظاهرات توسط رژیم شاه زخمی می شدند را به خانه می آورد و بصورت سرپایی پانسمان و بخیه می کرد چون آن زمان هرکس مجروح می شد باید پنهانش میکردی.
, وی ادامه داد :خواهر بزرگترش بهیار بود، و اکنون نیز در یکی از بیمارستان های اهواز کار می کرد، اتاق کوچکی داشتیم که محمد نیروهای انقلابی را که در تظاهرات توسط رژیم شاه زخمی می شدند را به خانه می آورد و بصورت سرپایی پانسمان و بخیه می کرد چون آن زمان هرکس مجروح می شد باید پنهانش میکردی.,روز جمعه سیاه ۱۷شهریورماه تظاهرات خیلی بزرگی انجام شد سربازان رژیم بانکها را آتش می زدند و به صورت مستقیم به مردم تیراندازی می کردند.
, روز جمعه سیاه ۱۷شهریورماه تظاهرات خیلی بزرگی انجام شد سربازان رژیم بانکها را آتش می زدند و به صورت مستقیم به مردم تیراندازی می کردند.,نیروهای ساواک به نیروهای مردمی انقلابی حمله می کردند در نهایت حمله شدت گرفت و از دو طرف راه را بر مردم بستند در آن خیابان یک گاراژ به نام گاراژ حاج نسرین برای نگهداری بنزین و نفت بود که مردم از روی ناچاری همه به آنجا پناه بردند اما ساواک درب گاراژ را به روی مردم که بیشتر از ۱۰۰نفر بودند و خیلی بیرحمانه آنجا را اتش زند و همه را از بین ببرند.
, نیروهای ساواک به نیروهای مردمی انقلابی حمله می کردند در نهایت حمله شدت گرفت و از دو طرف راه را بر مردم بستند در آن خیابان یک گاراژ به نام گاراژ حاج نسرین برای نگهداری بنزین و نفت بود که مردم از روی ناچاری همه به آنجا پناه بردند اما ساواک درب گاراژ را به روی مردم که بیشتر از ۱۰۰نفر بودند و خیلی بیرحمانه آنجا را اتش زند و همه را از بین ببرند., ,
,
,
, آدرس گاراژ بین اسیاباد و زیتون کارگری بود که الان ساختمان سازی کردند فکر نمی کنم هنوز در انجا باشد همه در انجا اتش گرفتن به غیر از پسرم محمد چون قد بلندی داشت توانست از انجا بیرون بیاید و دو نفر را هم نجات داد هجمه آتش به قدری بود که نتوانست به بقیه کمک کند اما متاسفانه خودش به شدت مجروح شد.
, آدرس گاراژ بین اسیاباد و زیتون کارگری بود که الان ساختمان سازی کردند فکر نمی کنم هنوز در انجا باشد همه در انجا اتش گرفتن به غیر از پسرم محمد چون قد بلندی داشت توانست از انجا بیرون بیاید و دو نفر را هم نجات داد هجمه آتش به قدری بود که نتوانست به بقیه کمک کند اما متاسفانه خودش به شدت مجروح شد.,محمد با آن دو نفر ی که نجات داده بودبه همراه پانزده نفر دیگر در بیمارستان بستری شدند سوختگی محمد طوری نبود که زمان مرگش باشد، پرستارها به محمد می گفتند که زود خوب میشی و محمد هم در پاسخ می گفت : اره خوب شدم دوباره مبارزه خودم را ادامه می دهم تا شاه و رژیمش سرنگون بشوند اما همه افرادی که بستری شده بودن در یک روز شهید شدند که پرستاران بخش می گفتند مامورین ساواک همه بیمارانی که در روز جمعه به علت سوختگی بستری شده بودند را با تزریق موادی به بدنشان به شهادت رسیدند.
, محمد با آن دو نفر ی که نجات داده بودبه همراه پانزده نفر دیگر در بیمارستان بستری شدند سوختگی محمد طوری نبود که زمان مرگش باشد، پرستارها به محمد می گفتند که زود خوب میشی و محمد هم در پاسخ می گفت : اره خوب شدم دوباره مبارزه خودم را ادامه می دهم تا شاه و رژیمش سرنگون بشوند اما همه افرادی که بستری شده بودن در یک روز شهید شدند که پرستاران بخش می گفتند مامورین ساواک همه بیمارانی که در روز جمعه به علت سوختگی بستری شده بودند را با تزریق موادی به بدنشان به شهادت رسیدند.]
ارسال دیدگاه