اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

قصبستان روستایی با محرومیت بسیار:

10 سال تلاش یک بانوی روستایی برای رفع محرومیت اهالی/امان از مسئولانی که چشمانشان را بسته اند

10 سال تلاش یک بانوی روستایی برای رفع محرومیت اهالی/امان از مسئولانی که چشمانشان را بسته اند
"خورشید" نام بانویی روستایی است که 10 سال تمام به همراه همسرش با خرید زمین و پرورش باغ میوه و در نهایت فروش محصولاتش بی توجه به کم کاری های برخی مسئولان خود به دنبال محرومیت زدایی رفته است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از رودآور؛ در این هیاهوهای تبلیغاتی نامزدهای انتخاباتی، هستند افرادی که تنها سیاست مد نظرشان نیست و به فکر محرومان جامعه هستند و حتی با کوچکترین امکانات و داشته های خود روستایی را مدیریت می کنند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, رودآور,

به روستای قصبستان می رویم، روستایی با محرومیت بالا، در اینجا چندین خانواده هستند که بسیار پیش آمده نان شبی را هم برای خوردن پیدا نمی کنند، روستایی پر از درد و رنج، با تعدادی از خانواده هایی که یک یا چند نابینا و معلول در خانه دارند.

بیکاری  و نداشتن زمین کشاورزی و یا کمبود آب که به گفته اهالی به علت عدم مدیریت صحیح آبرسانی است، دست به دست یکدیگر داده، تا مردمان این روستا در اوج محرومیت زندگی کنند.

 

و خورشید می شود بانوی تلاشگر روستا، بانویی که همسرش متولد همین روستا است و سال ها پیش به تهران می روند، یعنی زمان 20 سالگی و در روزهای اوایل ازدواجشان. شغل همسرش خیاطی بوده است و کت و شلوار دوز، بالاجبار برای کسب درآمد راهی تهران می شوند و در آن جا صاحب چهار فرزند که همگی آنان تحصیل می کنند و به مدارج بالا می رسند.

به علت بیماری همسرش و برای استشمام هوای پاک 10 سال پیش به روستای خود باز می گردند، خانه ای کوچک رو به راه می کنند و زمینی خریداری، نهال های انواع میوه ها را در این زمین پرورش داده و با عشق خود را با این گل و گیاهان تقسیم می کنند، خورشید عاشقانه همسرش را دوست دارد و پا به پای او در این زمین کوچک که حالا دیگر به باغی سرسبز و پربار تبدیل شده است،  کار می کند خالصانه.

 

همسرش می گوید: من از دو سه سالگی یتیم می شوم و از هفت سالگی برای تهیه مایحتاج زندگی خانواده ام که دیگر من مرد خانه یشان شده بودم، به کرمانشاه می روم و با نان کارگری و بخور نمیری در حدود 10 سال، مجانی برای استادکاران خیاطی در آن شهر کار کردم، حتی برای کار کردن و درآوردن لقمه نانی پادویی کرده و برف خانه استادکارانم را هم پارو کردم، تا آنکه کت و شلوار دوزی را با پشتکار و بدون آموزش و کم کم آموختم و پس از ازدواج با خورشید جان به تهران رفتیم و بعدها در ساختمان پلاسکو که محل تولیدی بود مشغول به کار شدم و پیشرفت خوبی هم داشتم.

او می افزاید: تمام دوستان من هم اکنون صاحب کارگاه های بزرگی هستند و من زمانی زمین خوردم، اما حالا بلند شده ام و دوباره یا علی گویان زندگی خودم را از نو ساختم، آن هم به دلیل داشتن همسری خوبی همچون خورشید و فرزندان خوبم.

اهالی روستا از مهر و محبت این خانواده می گویند، گویا محبت درونی زندگی خورشید، روستا را هم در بر گرفته است، چرا که خورشید محصولات خود را از آلبالو و سیب گرفته تا گیلاس و زردآلو بین اهالی بدون دریافت هیچ هزینه ای تقسیم می کند.

 

خورشید قدم های بسیاری را در 10 سالی که به روستا بازگشته اند برای رفع غم و اندوه و به ویژه محرومیت زدایی در روستا برداشته است، گاهی می شود به نوعی سخنگوی اهالی روستا شده و به بخشداری و فرمانداری می رود و گاهی می شود نان آور بچه های یتیم روستا، گاهی هم پرستاری از فرزندان تب دار می کند و گاهی دیگر  با فروش محصولاتش هزینه مختصر یک دانش آموز بی بضاعت را پراخت می کند.

خورشید از مظلومیت و فقر در روستا می گوید آنجا که خانواده هایی فرزندان خود را از 11 و یا 12 سالگی به خانه بخت می فرستند تا حداقل آنان با گرسنگی سر بر بالین گذارند.

او حالا این روزها بیشتر از همیشه از وعده و وعیده های بی پایه و اساس آن دسته از مسئولانی که قول می دهند و به آن عمل نمی کنند، به ستوه آمده است می گوید: چه کنیم که باید بسوزیم و بسازیم و بارها به این مردم گفتم اگر کسی تاکنون به دادتان نرسیده، ایرادی نیست، خودتان غیورانه حتی با نابینایی و کم بینایی و یا با معلولیت و یتیمی به فکر منبع درآمدی باشید.

این روزها خورشید حتی با وجود آن که وسایل آبرسانی قطره ای را هم خریداری و در باغ خود نصب کرده است، اما به دلیل ندادن آب به او، با هزار مشکل زمینش را آبیاری می کند و می گوید: حتی برای گرفتن تانکری آب به فرسفج رفتم و التماس کردم با تانکر آب به من بدهید و پولش را هم پرداخت می کنم، اما دریغ از اینکه به من توجهی شود.

 

او برای رفع مشکل بی آبی چاره ای اندیشیده است، مخزنی در کنار دیوار خانه خود ایجاد کرده و با هدایت آب ظرف شویی و در نهایت جمع آوری آن، سطل سطل آب را با پای درختان باغ کوچکش می ریزد و با وجود این کم آبی خدا را شکر می کند که درختان پرباری دارد تا دل های محرومان روستا را شاد کند.

 

خورشید از وجود محرومیت و چندین معلول در روستا می گوید، آنجا که در یک خانواده پدر و مادر نابینا هستند و در خانه ای دیگر پدری دیگر نابینا، در خانه ای پدر معلول است و مادر کار می کند و در خانه ای هم دختر بچه یتیمی که روزها زمانی که مادر برای کارگری به خانه ها و یا زمین های اهالی دیگر می رود، درب منزل را قفل می کند تا نترسید.

او از دختران یتیمی می گوید که برای داشتن هزینه ادامه تحصیل به نظافت خانه های مردمی که در شهر زندگی می کنند می پردازند و با ترس ازاین خانه به خانه و با التماس برای کارگری می روند.

حالا دیگر اشک در چشمان خورشید حلقه می بندد و تنها امیدش به باغ کوچک خود گره می خورد.

زنگنه 

انتهای پیام/

,

به روستای قصبستان می رویم، روستایی با محرومیت بالا، در اینجا چندین خانواده هستند که بسیار پیش آمده نان شبی را هم برای خوردن پیدا نمی کنند، روستایی پر از درد و رنج، با تعدادی از خانواده هایی که یک یا چند نابینا و معلول در خانه دارند.

بیکاری  و نداشتن زمین کشاورزی و یا کمبود آب که به گفته اهالی به علت عدم مدیریت صحیح آبرسانی است، دست به دست یکدیگر داده، تا مردمان این روستا در اوج محرومیت زندگی کنند.

 

و خورشید می شود بانوی تلاشگر روستا، بانویی که همسرش متولد همین روستا است و سال ها پیش به تهران می روند، یعنی زمان 20 سالگی و در روزهای اوایل ازدواجشان. شغل همسرش خیاطی بوده است و کت و شلوار دوز، بالاجبار برای کسب درآمد راهی تهران می شوند و در آن جا صاحب چهار فرزند که همگی آنان تحصیل می کنند و به مدارج بالا می رسند.

به علت بیماری همسرش و برای استشمام هوای پاک 10 سال پیش به روستای خود باز می گردند، خانه ای کوچک رو به راه می کنند و زمینی خریداری، نهال های انواع میوه ها را در این زمین پرورش داده و با عشق خود را با این گل و گیاهان تقسیم می کنند، خورشید عاشقانه همسرش را دوست دارد و پا به پای او در این زمین کوچک که حالا دیگر به باغی سرسبز و پربار تبدیل شده است،  کار می کند خالصانه.

 

همسرش می گوید: من از دو سه سالگی یتیم می شوم و از هفت سالگی برای تهیه مایحتاج زندگی خانواده ام که دیگر من مرد خانه یشان شده بودم، به کرمانشاه می روم و با نان کارگری و بخور نمیری در حدود 10 سال، مجانی برای استادکاران خیاطی در آن شهر کار کردم، حتی برای کار کردن و درآوردن لقمه نانی پادویی کرده و برف خانه استادکارانم را هم پارو کردم، تا آنکه کت و شلوار دوزی را با پشتکار و بدون آموزش و کم کم آموختم و پس از ازدواج با خورشید جان به تهران رفتیم و بعدها در ساختمان پلاسکو که محل تولیدی بود مشغول به کار شدم و پیشرفت خوبی هم داشتم.

او می افزاید: تمام دوستان من هم اکنون صاحب کارگاه های بزرگی هستند و من زمانی زمین خوردم، اما حالا بلند شده ام و دوباره یا علی گویان زندگی خودم را از نو ساختم، آن هم به دلیل داشتن همسری خوبی همچون خورشید و فرزندان خوبم.

اهالی روستا از مهر و محبت این خانواده می گویند، گویا محبت درونی زندگی خورشید، روستا را هم در بر گرفته است، چرا که خورشید محصولات خود را از آلبالو و سیب گرفته تا گیلاس و زردآلو بین اهالی بدون دریافت هیچ هزینه ای تقسیم می کند.

 

خورشید قدم های بسیاری را در 10 سالی که به روستا بازگشته اند برای رفع غم و اندوه و به ویژه محرومیت زدایی در روستا برداشته است، گاهی می شود به نوعی سخنگوی اهالی روستا شده و به بخشداری و فرمانداری می رود و گاهی می شود نان آور بچه های یتیم روستا، گاهی هم پرستاری از فرزندان تب دار می کند و گاهی دیگر  با فروش محصولاتش هزینه مختصر یک دانش آموز بی بضاعت را پراخت می کند.

خورشید از مظلومیت و فقر در روستا می گوید آنجا که خانواده هایی فرزندان خود را از 11 و یا 12 سالگی به خانه بخت می فرستند تا حداقل آنان با گرسنگی سر بر بالین گذارند.

او حالا این روزها بیشتر از همیشه از وعده و وعیده های بی پایه و اساس آن دسته از مسئولانی که قول می دهند و به آن عمل نمی کنند، به ستوه آمده است می گوید: چه کنیم که باید بسوزیم و بسازیم و بارها به این مردم گفتم اگر کسی تاکنون به دادتان نرسیده، ایرادی نیست، خودتان غیورانه حتی با نابینایی و کم بینایی و یا با معلولیت و یتیمی به فکر منبع درآمدی باشید.

این روزها خورشید حتی با وجود آن که وسایل آبرسانی قطره ای را هم خریداری و در باغ خود نصب کرده است، اما به دلیل ندادن آب به او، با هزار مشکل زمینش را آبیاری می کند و می گوید: حتی برای گرفتن تانکری آب به فرسفج رفتم و التماس کردم با تانکر آب به من بدهید و پولش را هم پرداخت می کنم، اما دریغ از اینکه به من توجهی شود.

 

او برای رفع مشکل بی آبی چاره ای اندیشیده است، مخزنی در کنار دیوار خانه خود ایجاد کرده و با هدایت آب ظرف شویی و در نهایت جمع آوری آن، سطل سطل آب را با پای درختان باغ کوچکش می ریزد و با وجود این کم آبی خدا را شکر می کند که درختان پرباری دارد تا دل های محرومان روستا را شاد کند.

 

خورشید از وجود محرومیت و چندین معلول در روستا می گوید، آنجا که در یک خانواده پدر و مادر نابینا هستند و در خانه ای دیگر پدری دیگر نابینا، در خانه ای پدر معلول است و مادر کار می کند و در خانه ای هم دختر بچه یتیمی که روزها زمانی که مادر برای کارگری به خانه ها و یا زمین های اهالی دیگر می رود، درب منزل را قفل می کند تا نترسید.

او از دختران یتیمی می گوید که برای داشتن هزینه ادامه تحصیل به نظافت خانه های مردمی که در شهر زندگی می کنند می پردازند و با ترس ازاین خانه به خانه و با التماس برای کارگری می روند.

حالا دیگر اشک در چشمان خورشید حلقه می بندد و تنها امیدش به باغ کوچک خود گره می خورد.

زنگنه 

انتهای پیام/

,

به روستای قصبستان می رویم، روستایی با محرومیت بالا، در اینجا چندین خانواده هستند که بسیار پیش آمده نان شبی را هم برای خوردن پیدا نمی کنند، روستایی پر از درد و رنج، با تعدادی از خانواده هایی که یک یا چند نابینا و معلول در خانه دارند.

,

بیکاری  و نداشتن زمین کشاورزی و یا کمبود آب که به گفته اهالی به علت عدم مدیریت صحیح آبرسانی است، دست به دست یکدیگر داده، تا مردمان این روستا در اوج محرومیت زندگی کنند.

,

 

,

و خورشید می شود بانوی تلاشگر روستا، بانویی که همسرش متولد همین روستا است و سال ها پیش به تهران می روند، یعنی زمان 20 سالگی و در روزهای اوایل ازدواجشان. شغل همسرش خیاطی بوده است و کت و شلوار دوز، بالاجبار برای کسب درآمد راهی تهران می شوند و در آن جا صاحب چهار فرزند که همگی آنان تحصیل می کنند و به مدارج بالا می رسند.

,

, ,

به علت بیماری همسرش و برای استشمام هوای پاک 10 سال پیش به روستای خود باز می گردند، خانه ای کوچک رو به راه می کنند و زمینی خریداری، نهال های انواع میوه ها را در این زمین پرورش داده و با عشق خود را با این گل و گیاهان تقسیم می کنند، خورشید عاشقانه همسرش را دوست دارد و پا به پای او در این زمین کوچک که حالا دیگر به باغی سرسبز و پربار تبدیل شده است،  کار می کند خالصانه.

,

 

,

, ,

همسرش می گوید: من از دو سه سالگی یتیم می شوم و از هفت سالگی برای تهیه مایحتاج زندگی خانواده ام که دیگر من مرد خانه یشان شده بودم، به کرمانشاه می روم و با نان کارگری و بخور نمیری در حدود 10 سال، مجانی برای استادکاران خیاطی در آن شهر کار کردم، حتی برای کار کردن و درآوردن لقمه نانی پادویی کرده و برف خانه استادکارانم را هم پارو کردم، تا آنکه کت و شلوار دوزی را با پشتکار و بدون آموزش و کم کم آموختم و پس از ازدواج با خورشید جان به تهران رفتیم و بعدها در ساختمان پلاسکو که محل تولیدی بود مشغول به کار شدم و پیشرفت خوبی هم داشتم.

,

او می افزاید: تمام دوستان من هم اکنون صاحب کارگاه های بزرگی هستند و من زمانی زمین خوردم، اما حالا بلند شده ام و دوباره یا علی گویان زندگی خودم را از نو ساختم، آن هم به دلیل داشتن همسری خوبی همچون خورشید و فرزندان خوبم.

,

اهالی روستا از مهر و محبت این خانواده می گویند، گویا محبت درونی زندگی خورشید، روستا را هم در بر گرفته است، چرا که خورشید محصولات خود را از آلبالو و سیب گرفته تا گیلاس و زردآلو بین اهالی بدون دریافت هیچ هزینه ای تقسیم می کند.

,

 

,

, ,

خورشید قدم های بسیاری را در 10 سالی که به روستا بازگشته اند برای رفع غم و اندوه و به ویژه محرومیت زدایی در روستا برداشته است، گاهی می شود به نوعی سخنگوی اهالی روستا شده و به بخشداری و فرمانداری می رود و گاهی می شود نان آور بچه های یتیم روستا، گاهی هم پرستاری از فرزندان تب دار می کند و گاهی دیگر  با فروش محصولاتش هزینه مختصر یک دانش آموز بی بضاعت را پراخت می کند.

,

خورشید از مظلومیت و فقر در روستا می گوید آنجا که خانواده هایی فرزندان خود را از 11 و یا 12 سالگی به خانه بخت می فرستند تا حداقل آنان با گرسنگی سر بر بالین گذارند.

,

او حالا این روزها بیشتر از همیشه از وعده و وعیده های بی پایه و اساس آن دسته از مسئولانی که قول می دهند و به آن عمل نمی کنند، به ستوه آمده است می گوید: چه کنیم که باید بسوزیم و بسازیم و بارها به این مردم گفتم اگر کسی تاکنون به دادتان نرسیده، ایرادی نیست، خودتان غیورانه حتی با نابینایی و کم بینایی و یا با معلولیت و یتیمی به فکر منبع درآمدی باشید.

,

این روزها خورشید حتی با وجود آن که وسایل آبرسانی قطره ای را هم خریداری و در باغ خود نصب کرده است، اما به دلیل ندادن آب به او، با هزار مشکل زمینش را آبیاری می کند و می گوید: حتی برای گرفتن تانکری آب به فرسفج رفتم و التماس کردم با تانکر آب به من بدهید و پولش را هم پرداخت می کنم، اما دریغ از اینکه به من توجهی شود.

,

 

,

, ,

او برای رفع مشکل بی آبی چاره ای اندیشیده است، مخزنی در کنار دیوار خانه خود ایجاد کرده و با هدایت آب ظرف شویی و در نهایت جمع آوری آن، سطل سطل آب را با پای درختان باغ کوچکش می ریزد و با وجود این کم آبی خدا را شکر می کند که درختان پرباری دارد تا دل های محرومان روستا را شاد کند.

,

 

,

, ,

خورشید از وجود محرومیت و چندین معلول در روستا می گوید، آنجا که در یک خانواده پدر و مادر نابینا هستند و در خانه ای دیگر پدری دیگر نابینا، در خانه ای پدر معلول است و مادر کار می کند و در خانه ای هم دختر بچه یتیمی که روزها زمانی که مادر برای کارگری به خانه ها و یا زمین های اهالی دیگر می رود، درب منزل را قفل می کند تا نترسید.

,

او از دختران یتیمی می گوید که برای داشتن هزینه ادامه تحصیل به نظافت خانه های مردمی که در شهر زندگی می کنند می پردازند و با ترس ازاین خانه به خانه و با التماس برای کارگری می روند.

,

حالا دیگر اشک در چشمان خورشید حلقه می بندد و تنها امیدش به باغ کوچک خود گره می خورد.

,

, ,

, ,

, ,

زنگنه 

,

انتهای پیام/

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه