اخبار داغ
  1. فرصت‌سوزی حسن روحانی از سفر تاریخی رئیس‌جمهور چین به ایران
  2. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  3. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  4. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  5. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  6. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  7. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  8. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  9. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  10. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  11. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  12. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  13. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  14. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  15. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  16. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  17. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  18. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  19. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  20. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد

شیارهای فراموش نشدنی

شیارهای فراموش نشدنی
پس از تماشای فیلم، نتوانستم برخیزم. خیلی‌ها در سالن سینما برخواسته و دست زدند و تشویق کردند سازندگان چنین فیلمی را، اما من... احساس کردم قدم کوتاه‌تر شده و قامتم... راست نخواهد شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از سبلانه، هر شب به دیدنت می‌آید می‌ایستد، سیر نگاهت می‌کند. بوسه بر گونه‌ات می‌زند. دلش نمی‌خواهد برود. هرگز هم نخواسته بود برود، اما... تقدیر چنین بود و رفت تا تو و مادرانی چون تو در آسایش و آرامش باشید.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سبلانه،, سبلانه,

پس از تماشای فیلم، نتوانستم برخیزم. خیلی‌ها در سالن سینما برخاسته و دست زدند و تشویق کردند سازندگان چنین فیلمی را، اما من... احساس کردم قدم کوتاه‌تر شده و قامتم... راست نخواهد شد. دلم می‌خواست همین‌طور گونه‌هایم را با اشک شست و شو دهم تا شاید دلم پاکیزه شود. چه حس غریبی است وقتی تماشاگران یکی یکی سالن سینما را خالی می‌کنند و مانده‌ام تک و تنها در گوشه‌ای و فقط دلم می‌خواهد... یک لحظه مادری را تماشا کنم که منتظر فرزندش، هر لحظه به در خانه نگاه می کند و می‌گوید: « الآن است که پسرم بیاید...»

,

 سینما قدس شلوغ بود. در میدان سرچشمه‌ی اردبیل، جایی که هزاران انسان هر روز در آنجا رفت و آمد می‌کنند و خیل بسیاری از این جمعیت پای در سینما گذاشته بودند تا انتظار مادری را شاهد باشند. ای مادر، تو را دیده‌ام درست در هنگامی که حتی استخوان‌های فرزندت را به آغوش کشیدی و می‌بوییدی و همان عطر همیشگی که از کودکی تا جوانی‌اش به مشامت رسیده بود، باز روح و جانت را به خود آغشته می‌ساخت.

,

 هر چه در دل داشتم را می‌خواستم در همان سینما و مقابل پرده‌ای که مادری دلسوز را نشانم داد، جا بگذارم! اما نشد. دل را با خودم به خیابان، کوچه‌ها و خانه‌ها بردم. مادران را دیدم. شیاری بس بزرگ بین من و مادران ایجاد شده بود که خواستم همگی را کنار بزنم. این شیارها را پر کنم، بنشینم بر سر رود و صورتم را بشویم، وضو بگیرم و... .

,

به زور از جا برخاستم، بیرون آمدم. برف، خیابان را پر کرده و سپیدی در شهر حکم‌فرما بود. دستانم را در جیب گذاشته بودم و انگشتانم را محکم به هم می‌مالیدم، گویی می‌خواهم کاری انجام دهم و از انجامش... ناتوانم. به راستی چگونه می‌توان دِینی که در قبال مادرانی اینچنین به گردن داریم را ادا کنیم؟ چگونه می‌شود هنوز هم لبخند بر لبان آنان دید؟ «بگذار تا بگریم چون ابر در بهاران...» می‌خوانم و در شهر می‌چرخم.

,

همان مادر واقعی که فیلمش را به روی پرده انداخته بودند، در حال بافتن قالی بود، او را دیدم. هم‌شکل دیگر مادرانی بود که وقتی کاروان شهدای گمنام در شهر تشییع می‌شود، عکسی به دست می‌گیرند و می‌پرسند: «پسر من را نیز دیده‌اید؟»

,

عطری در سالن پیچیده بود، همان عطر یاس. بویی خوش طراوت که جان و دل را با هم متحیّر می‌کند. مادر... باز بوی تو می‌آید و می‌خوانم... «کز سنگ ناله خیزد روز وداع یاران».

,

مرقد شهدای گمنام در شورابیل اردبیل جای دیگری بود که بی‌انکه بدانم خود را در آنجا یافتم. برف سفید گرمای زیبایی را به آنجا بخشیده بود و دلگرمی به شدت احساس می‌شد. رد پای مردم در کنار مرقد شهدا چون شیارهای جاویدی در برف باقی مانده بود که اگر از دور می‌نگریستی، احساس می‌کردی رد پاها همچون راهنمایی خطکشی شده، رهگذران را برای زیارت به آن مکان دعوت می‌کنند.

,

گلوله‌ای از برف برداشتم. به احترام مادران ایستادم. گلوله‌ی برفی در دستانم آب رفت، رودی از آب زلال جاری گشت. در برابر چشمانم مادرانی چشم به راه دیده شدند، در برابر همگی آنان تعظیم کردم.

,

 الوداع... الوداع... خداحافظ ای آرام جانم. مادرم، با چه صبر و شکیبایی چنین کلامی بر لبانت جاری شد؟ بیش از این چه می‌توان گفت. سلام بر تمام مادرانِ قهرمان‌پرور...

,

یادداشت از محمد حسین حسین پور

,

انتهای پیام/م

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه