اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

یادداشت/

پایان بی دلیل دویدن نشستن است

پایان بی دلیل دویدن نشستن است
نکته ی مهم این است که اولین گام در راه توسعه و پیشرفت بیان هدف غایی و چگونگی نیل به آن (بازشناسی مفهوم تکامل) است/در واقع ولایت ولی خدا نه زندانی شدن در کثرت دایم التزاید قیود است و نه عزلت گرایی صوفیانه…
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از صدای دانشجو،  به اعتقاد برخی اندیشمندان ، تاریخ دارای قبض و بسط است و انقلاب اسلامی رویدادی در قبض تاریخ و مقدمه ای برای ظهور امام غایب از طریق اقامه ی دین در عرصه ی عینیت و تغییر موازنه ی قدرت به نفع جریان نور در دنیاست . به تعبیر مرحوم سید احمد فردید ، « ولایت فقیه جریانی است که امروز ما را به پس فردای بقیه ا… گره خواهد زد. » بسیاری از محققین که به جامعه شناسی انقلابات پرداخته اند حادثه ی شگرف بهمن ۵۷ را انقلابی « به نام خدا » نامیده اند که ریشه ی همه ی مشکلات بشر امروز را در تک ساحتی دیدن عالم و فراموشی امر قدسی و خداگونه شدن بشر و اندیشه های اومانیستی می داند .  هویت از ربط است و هویت آدمی در نسبتی که با مبدا عالم و آدم برقرار می کند شکل می گیرد . در واقع بشری که از مرگ خدا سخن می گوید ، از سقط شدن خویش خبر می دهد زیرا این « خودبنیادی » مقدمه ای بر « نیست انگاری » است. پس جایی که خدا ناس شد ، ناس نسناس می شود. چرا که کرامت آدمی در مقام بندگی شکوفا خواهد شد و فراموشی نسبت خواجگی و بندگی به فراموشی مفهوم انسانیت منجر می شود که « الذین نسوا ا… فانساهم انفسهم » .

, شبکه اطلاع رسانی دانا, دانشجو،,

به هر حال انقلاب اسلامی به عنوان یک حرکت شبه پسا مدرن مدعی بود که مدرنیته نتوانسته است کرامت آدمی را تامین کند . شاید مکان آدمی مجلل شده اما مکنت آدمی اعتلا نیافته بل به اسفل السافلین نزول کرده است . هدف توسعه باید رشد انسانیت و اعتلای جایگاه بشر باشد امّا توسعه به بردگی انسان توسط انسان به بهانه ی سرمایه انجانیده است. و باید این پرسش را مطرح کرد که چه فایده ، که انسان دنیا  را ببرد و خود را ببازد ؟ به راستی کدام انسان کریم تر است ؟ آن انسان که خود را مرغ باغ ملکوت می داند :

مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک // چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم !

، آن انسان که دچار امر بی کران است و عالمی اکبر را در وجودش می یابد یا آن انسان که در عموم فلسفه های مادی ، مفهوم تکامل تاریخی که در آن زیست می کند را به تکامل در ابزار که مهمترین مولفه در رشد سرمایه است تعریف می کنند ؟ مشخص است آن انسان در آن انسان شناسی در ذیل سرمایه تعریف شد و نهایتاً در یک سیر تنزلی انسان به « حیوان ابزار ساز » تقلیل معنایی پیدا می کند .  نکته ی مهم این است که اولین گام در راه توسعه و پیشرفت بیان هدف غایی و چگونگی نیل به آن ( بازشناسی مفهوم تکامل ) است . تفسیر حرکت به غایت باید صورت بگیرد وگرنه پایان بی دلیل دویدن نشستن است ! اگر ما نتوانیم فلسفه ی تاریخ را بر اساس دین تعریف کنیم مفهوم پیشرفت و توسعه را هم نمی توانیم تبیین کنیم و بی شک در سرپرستی اجتماعی دچار بحران در تصمیم و تشتت در عمل می شویم ]…[ لذا باید فلسفه ی تاریخ را بر مبنای جریان نورانی ولایت الهیه تدوین کنیم و تکامل تاریخ را به تکامل در معرفه ا… و ظهور ولی خدا تفسیر کنیم و تصویری از پس فردای تاریخ ارایه دهیم و در دل آن تاریخ بگوییم انسان عبد است : ما خلقت الانس و الجن این بخوان // جز عبادت نیست مقصود از جهان

بعد تفسیری فرا گیر از عبودیت ارایه شود تا دین به دین منزوی خانقاهی که تنها بر جنبه های فردی و باطنی تکیه و تاکید دارد فروکاست نیابد و عبودیت به سطح جمعی و توسعه راه یابد و تقرب به خدای متعال محور قرار گیرد و تمایلات متکثر به وحدت در تمایل تبدیل شود . توسعه یعنی هماهنگی شئون مختلف حیات آدمی بر مبنای محور خاص در جهت خاص ! اگر چهار عامل را در نسبت با انسان در اختیار بگیرم وضعیت روحی فرد را می توانیم کنترل کنیم و حتی زیباشناسی او را تغییر دهیم چرا که جامعه در تاریخ و انسان در بستر جامعه رشد می کند :

  1. نظام مفاهیم و هویت علمی
  2. ساختار های اجتماعی که اراده ی سازمانی را بر فرد تحمیل می کنند
  3. نظام نیاز و ارضا
  4. مجاری حسی از قبیل بویایی و شنوایی و …

وقتی جریان توسعه ی غربی در همه ی این شئون وارد شده و نظام پرورشی فرد را در اختیار گرفته و اخلاق خاصی را با این ساختار ها القا می کند و از دیدگاه کارشناسان توسعه ، تنها مانع تحقق توسعه ی هماهنگ در جامعه ی اسلامی بر مبنای الگوی غربی ، دخالت ارزش های دینی است و باید به اعتقادات او چنگ زد تا توسعه رقم بخورد ؛ آیا دین می تواند نسبت به این امر بی تفاوت باشد ؟ مگر گوهر دینداری چیز جز وِلایتی مبتنی بر وَلایت است ؟ به تعبیر سید منیرالدین حسینی بنیانگذار فرهنگستان علوم اسلامی : « ولایت در حقیقت طریق جریان لطف ربوبی است و نهایت لطف اعطای جاذبه ی معشوق به مشتاق و انجذاب تا انحلال همه ی اطوار عاشق در معشوق و رسیدن به حقیقت ِ « حتی تکون اعمالی و اورادی کلها ورداً واحدا »» ست . با این تفسیر ، وَلایت باطن وِلایت است و ولایت مفسر جریان رشد !

ما در برابر جریان غالب ( مدرنیته ) دو راهکار داریم : یکی اینکه دین عرفی شود و دیگری حرکت به سمت دینی کردن عرف از طریق خوداگاهی نسبت به مدرنیته و ارایه ی الگوهای پیشرفت اسلامی در جهت تفکر آماده گر است. و به نظر می رسد آن تعریف ابتدایی از انقلاب اسلامی ما را به راهکار دوم دعوت می کند پس انقلاب نیازمند به تعریف پیشرفت بر اساس شریعت محمدی و ایجاد الگو های رفتاری در جهت عینی سازی تکامل است و این تکامل به معنای پیچیده تر شدن و آهنگین تر شدن مقولات است یعنی در عین اینکه جامعه ، وحدت و کثرت جدید و انسجام بیشتری پیدا می کند دینی تر می شود و این گزاره به عنوان راهبرد انقلاب اسلامی در جهت تغییر موازنه ی قدرت به نفع نور در ابعاد مختلف حیات آدمی است . اما دوستان ! نباید فراموش کرد که ما دو ساحت داریم : تعریف و تحقق ! که بین آن ها فاصله هست و ما جمهوری اسلامی را در خلاء بررسی نمی کنیم . لذا باید آن مفهوم نظری را در سیر تاریخی و روند تحولات بررسی کنیم : انقلاب در سال ۵۷ و در فضایی که دو بال تمدنی شرق و غرب الگو های متفاوتی برای توسعه ی اجتماعی در پارادایم مدرن ارایه کرده بودند ظهور نمود . غربی ها در حوزه ی اقتصاد به  سرمایه داری و در حوزه ی فرهنگ عمومی به لیبرال دموکراسی نظر داشتند و شوروی ها و در اصلاح شرقی ها (شوروی در نظر ما غربی است چرا که غرب به ما هو غرب ، مغرب حقیقت است ) بر مبنای اندیشه های کارل مارکس به کمونیسم رسیده بودند .  کمونیست ها عدالت را به عنوان شعار محوری برگزیده بودند و لیبرال ها در برابر آن ها تاکید داشتند که ما خدا پرستیم ، زیرا مارکس دین داری را افیون توده ها و حاصل خرد نابالغ جمعی نامیده بود و تسبیح را در کنار تیغ و طلا به عنوان یکی از عوامل طبقاتی شدن می دانست . سئوال این بود که انقلاب در صحنه ی عمل ، کدام نرم افزار را بر می گزیند ؟ شرق یا غرب ؟ و این جا بود که امام (ره) با شعار نه شرقی و نه غربی بسیاری از رشته های مارکس را پنبه کرد

. چون مارکس دین را تابع متغیر سرمایه می دانست که باید به غرب گرایش پیدا کند ، اما چنین نشد . البته از سویی امام با این حرکت بر این نکته اشاره کرد که خدایی که ما را به امپریالیسم بخواند خدای حقیقی نیست ! هنر امام این بود که عدالت در سایه ی توحید را مطرح کرد و به کسانی که سئوال داشتند که « چرا پشت خمیده ی ما باید بهای شکم های برآمده ی سرمایه داران را بدهد ؟ » جوابی منطبق با فطرت داد ! و لذا به حرکت های انقلابی ، صبغه ی مذهبی داد . لذا می بینید که پس از سال ۵۸ هیچ انقلاب کمونیستی در کشوری روی نمی دهد یا با شکست مواجه می شود ! هر چند فروپاشی شوروی ناظر به ضعف های درونی خود نیز بود ، کمونیسم بر اساس غضب مادی شکل گرفته بود و لیبرالیسم بر مبنای شهوت مادی و از آن جهت که قوه های رزمی آدمی منحل در قوای بزمی آدمی است معادلات کمونیستی تاب مقابله با الگو های غربی را نداشت . البته این نقدی است از منظر فلسفه ی اخلاق . البته امام به همان میزان که بر شرق تاخت ، غرب را دچار تزلزل کرد و امریکا به عنوان غرب را « شیطان بزرگ » نامید و بر ارباب خرد و نازک اندیشان واضح است که این عنوان نه یک گزاره ی ژورنالیستی که یک گزاره ی باطنی فلسفی اشراقی بود که نسبت به ماهیت یکپارچه غرب بیان شده بود .

اما به هر حال غرب اسم غالب زمان بود و غرب زدگی در لایه های مختلف رسوخ کرده بود و طبعا امامِ رهبر ، همان امام فیلسوفی که در ساحت تفکر نقد هایی به غرب داشت نبود و اساسا تصمیمات رهبر یک جامعه متناسب با فهم تاریخی مردم و سطح تولی آن ها به ولی خدا اتخاذ می شود لذا جامعه از سر فقر در الگو های اداره ی اسلامی جامعه در دام ساختار های اقتصادی – اجتماعی غرب افتاد . پس از جنگ نسخه های عموما سرمایه سالارانه ای پیچیده شد که هرچند جیب عده ای قلیل را پر کرد  اما با دلبری هایش سرمایه ی ایمان بسیاری را ربود . فرهنگ تکاثر ، فرهنگ تحریص به دنیا ریشه در همین داستان دارد .( لفظ فرهنگ را با تسامح به کار می برم چرا که فرهنگ یعنی آهنگ حق داشتن ؛ اما این الگو ها چیزی جز دیوآهنگ نبود ! ) یکی از دلایل این گزینش این بود که ما به فرهنگ ترجمه ای و وارداتی عادت کرده بودیم و غرب زدگی در اعماق ضمیر ما نفوذ کرده بود بی آنکه نسبت به آن آگاهی داشته باشیم و در جوهره ی تمدن غرب تفکر کنیم. یک نگاه بریده بریده و مثبت منفی که توان نگاه بُعدی به غرب نداشت و در نمی یافت که در تک تک گزاره های آن ها اصولی چون اومانیست ، لیبرالیسم ، سکولاریسم ، کاپیتالیسم و… حضور دارد و عجب از روشنفکرانی که می کوشیدند بر اسلام پریروزی صورت نوعی تمدن غرب را بزنند و آن را به حجاب مضاعف دچار کنند . شریعتی ، ابوذر را با سارتر که از فیلسوفان اگزیستانسیالیسم الحادی و بی خداست ( حتی طاغوت متعالی از خود را نمی پرستد ) یکی می دانست و بازرگان خدا را  با اصول ترمودینامیک ثابت می کرد ! ما در نگاه فلسفی رویکرد درستی به علم ، از منظر جهت داری علوم ، قیاس ناپذیری چارچوب های حاکم نداشتیم و علم امروزی را حاصل سیر خطی تاریخ می دانستیم و این چیزی نیست جز غرب زدگی مضاعف مرکب ! در حالی که امام در پی گذشت از این وضع بود . امام تئوری اسلام در عینیت و ایده ی تمدن نوین اسلامی را مطرح کرد و از انجا که اداره ی عینیت نیازمند علم است ، می توان گفت امام به دنبال نهضتی در تولید علم اسلامی بود . می توان گفت جامعه ی مسلمانان در برابر علوم وارداتی سه دوره را طی کرده است :

  1. تفسیر های علمی از قرآن  نوشته می شود و دین مشروعیت خود را از علم می گیرد و دینداران در پی اثبات آن اند که دین و علم دست در دست هم دارند ؛ ستارگان یک کهکشان اند و ساکنان یک ایوانانند .
  1. دور دوم با فعالیت های فلسفی علامه طباطبایی (ره) آغاز می شود که ایشان به یافته های علمی غرب چندان توجه نمی کنند و می کوشند مبانی نظری خود را بسط دهند و با تعقل صرف به دفاع از فلسفه ی اسلامی بپردازند و حتی در معرفت شناسی نحله های فلسفه ای غرب از جمله پوزیتویست ها را محکوم کنند
  2. و سومین حرکت تئوری امام خمینی (ره) بود که در پی علم دینی و عینیت دادن به گزاره های اسلامی بود و تاکیدات رهبر معظم انقلاب اسلامی مبنی بر جنبش نرم افزاری ، نهضت تولید علم ، اسلامی سازی دانشگاه ها و … نشان گر امتداد همین آرمان در وضعیت کنونی انقلاب اسلامی است . در این فضا علم مشروعیت خود را از دین می گیرد.

هر چند سخنان ایشان ناظر به چرایی و چیستی مسئله است و چگونگی آن به عهده ی نظریه پردازان جوان حوزه و دانشگاه است . باید تحولی بنیادین در علم ، چه در حوزه ی علوم انسانی و چه در علوم تجربی رخ دهد و علم بریده از هو الاول و الاخر اصلاح شود و این نیازمند تکامل روش فهم دین و تاسیس فلسفه ای نو برای کاربردی ساختن مفاهیم است .بی شک بین دین و معرفت دینی تفاوت و تفکیکی هست . دین ثابت است و لا تغیّر ، فرا زمانی ، قدسی و آسمانی است اما معرفت دینی متغیر ، عصری ، انسانی و زمینی است لذا تکامل در آن ممکن است و این همان چیزی است که از آن با نام « تولی تاریخی » یاد می کنم . به صورت کاملا مجمل می توان گفت ، ما سه سطح فلسفه داریم : چیستی ، چرایی ، و چگونگی ! و فسلفه چگونگی ناظر به چگونگی رفتار ماده و مکانیسم تحول در اشیاء است نه تنها اشیا را تحلیل می کند و به علل مادی ، فاعلی ، صوری و غایی پاسخ می دهد از چگونگی تحول سخن می گوید و برای تبدیل معادله ارایه می کند و حتی توانایی تبدیل کیفیت به کمیت را دارد و می تواند ارزش ها را به ساختار های اجتماعی بدل کند و برای آن ها معادله ی کاربردی ارایه کند . این فلسفه بیش از انکه ناظر به تفسیر عالم باشد به تصرف در آن البته در جهت قرب به حق می اندیشد و اساسا با نگاه بیکنی به علم تفاوت دارد . ما سه رویکرد در نسبت با طبیعت و عالم می توانیم داشته باشیم :

  1. گرایش های عزلت گرایایی صوفیانه ، آن گونه که تمام همت خود را مصروف کشف جلوات عالم معنا کنیم و از عالم طبیعت باز بمانیم . این همان نگاهی است که دنیا را زندان می داند . برای مثال به دو بیت از مولانا توجه کنید :

یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان               چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید !

یا

این جهان زندان و ما زندانیان                          حفره کن زندان و خود را وارهان

  1. در چاه طبیعت بیفتیم و ساحت دیگر را نفی کنیم . این همان نگاه غربی است که چیزی را ورای طبیعت نمیداند دچار کثرت زدگی است .
  2. و سوم رویکرد ولی خدا ، که دنیا را مزرعه ی اخرت می داند و در پی کوشش برای تقرب به خدا در بستر دنیاست . نه از دنیا غافل می شود و نه از اخرت . در واقع ولایت ولی خدا نه زندانی شدن در کثرت دایم التزاید قیود است و نه عزلت گرایی صوفیانه ، ولی خدا عهده دار گذر از دلبستگی ها به وسیله انحلال تکثرات در وحدت کلمه و گسترش دایمی توجه به وجه اعظم است.
,

به هر حال انقلاب اسلامی به عنوان یک حرکت شبه پسا مدرن مدعی بود که مدرنیته نتوانسته است کرامت آدمی را تامین کند . شاید مکان آدمی مجلل شده اما مکنت آدمی اعتلا نیافته بل به اسفل السافلین نزول کرده است . هدف توسعه باید رشد انسانیت و اعتلای جایگاه بشر باشد امّا توسعه به بردگی انسان توسط انسان به بهانه ی سرمایه انجانیده است. و باید این پرسش را مطرح کرد که چه فایده ، که انسان دنیا  را ببرد و خود را ببازد ؟ به راستی کدام انسان کریم تر است ؟ آن انسان که خود را مرغ باغ ملکوت می داند :

,

مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک // چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم !

,

، آن انسان که دچار امر بی کران است و عالمی اکبر را در وجودش می یابد یا آن انسان که در عموم فلسفه های مادی ، مفهوم تکامل تاریخی که در آن زیست می کند را به تکامل در ابزار که مهمترین مولفه در رشد سرمایه است تعریف می کنند ؟ مشخص است آن انسان در آن انسان شناسی در ذیل سرمایه تعریف شد و نهایتاً در یک سیر تنزلی انسان به « حیوان ابزار ساز » تقلیل معنایی پیدا می کند .  نکته ی مهم این است که اولین گام در راه توسعه و پیشرفت بیان هدف غایی و چگونگی نیل به آن ( بازشناسی مفهوم تکامل ) است . تفسیر حرکت به غایت باید صورت بگیرد وگرنه پایان بی دلیل دویدن نشستن است ! اگر ما نتوانیم فلسفه ی تاریخ را بر اساس دین تعریف کنیم مفهوم پیشرفت و توسعه را هم نمی توانیم تبیین کنیم و بی شک در سرپرستی اجتماعی دچار بحران در تصمیم و تشتت در عمل می شویم ]…[ لذا باید فلسفه ی تاریخ را بر مبنای جریان نورانی ولایت الهیه تدوین کنیم و تکامل تاریخ را به تکامل در معرفه ا… و ظهور ولی خدا تفسیر کنیم و تصویری از پس فردای تاریخ ارایه دهیم و در دل آن تاریخ بگوییم انسان عبد است : ما خلقت الانس و الجن این بخوان // جز عبادت نیست مقصود از جهان

,

بعد تفسیری فرا گیر از عبودیت ارایه شود تا دین به دین منزوی خانقاهی که تنها بر جنبه های فردی و باطنی تکیه و تاکید دارد فروکاست نیابد و عبودیت به سطح جمعی و توسعه راه یابد و تقرب به خدای متعال محور قرار گیرد و تمایلات متکثر به وحدت در تمایل تبدیل شود . توسعه یعنی هماهنگی شئون مختلف حیات آدمی بر مبنای محور خاص در جهت خاص ! اگر چهار عامل را در نسبت با انسان در اختیار بگیرم وضعیت روحی فرد را می توانیم کنترل کنیم و حتی زیباشناسی او را تغییر دهیم چرا که جامعه در تاریخ و انسان در بستر جامعه رشد می کند :

,
  1. نظام مفاهیم و هویت علمی
  2. ساختار های اجتماعی که اراده ی سازمانی را بر فرد تحمیل می کنند
  3. نظام نیاز و ارضا
  4. مجاری حسی از قبیل بویایی و شنوایی و …
,
  • نظام مفاهیم و هویت علمی
  • ,
  • ساختار های اجتماعی که اراده ی سازمانی را بر فرد تحمیل می کنند
  • ,
  • نظام نیاز و ارضا
  • ,
  • مجاری حسی از قبیل بویایی و شنوایی و …
  • ,

    وقتی جریان توسعه ی غربی در همه ی این شئون وارد شده و نظام پرورشی فرد را در اختیار گرفته و اخلاق خاصی را با این ساختار ها القا می کند و از دیدگاه کارشناسان توسعه ، تنها مانع تحقق توسعه ی هماهنگ در جامعه ی اسلامی بر مبنای الگوی غربی ، دخالت ارزش های دینی است و باید به اعتقادات او چنگ زد تا توسعه رقم بخورد ؛ آیا دین می تواند نسبت به این امر بی تفاوت باشد ؟ مگر گوهر دینداری چیز جز وِلایتی مبتنی بر وَلایت است ؟ به تعبیر سید منیرالدین حسینی بنیانگذار فرهنگستان علوم اسلامی : « ولایت در حقیقت طریق جریان لطف ربوبی است و نهایت لطف اعطای جاذبه ی معشوق به مشتاق و انجذاب تا انحلال همه ی اطوار عاشق در معشوق و رسیدن به حقیقت ِ « حتی تکون اعمالی و اورادی کلها ورداً واحدا »» ست . با این تفسیر ، وَلایت باطن وِلایت است و ولایت مفسر جریان رشد !

    ,

    ما در برابر جریان غالب ( مدرنیته ) دو راهکار داریم : یکی اینکه دین عرفی شود و دیگری حرکت به سمت دینی کردن عرف از طریق خوداگاهی نسبت به مدرنیته و ارایه ی الگوهای پیشرفت اسلامی در جهت تفکر آماده گر است. و به نظر می رسد آن تعریف ابتدایی از انقلاب اسلامی ما را به راهکار دوم دعوت می کند پس انقلاب نیازمند به تعریف پیشرفت بر اساس شریعت محمدی و ایجاد الگو های رفتاری در جهت عینی سازی تکامل است و این تکامل به معنای پیچیده تر شدن و آهنگین تر شدن مقولات است یعنی در عین اینکه جامعه ، وحدت و کثرت جدید و انسجام بیشتری پیدا می کند دینی تر می شود و این گزاره به عنوان راهبرد انقلاب اسلامی در جهت تغییر موازنه ی قدرت به نفع نور در ابعاد مختلف حیات آدمی است . اما دوستان ! نباید فراموش کرد که ما دو ساحت داریم : تعریف و تحقق ! که بین آن ها فاصله هست و ما جمهوری اسلامی را در خلاء بررسی نمی کنیم . لذا باید آن مفهوم نظری را در سیر تاریخی و روند تحولات بررسی کنیم : انقلاب در سال ۵۷ و در فضایی که دو بال تمدنی شرق و غرب الگو های متفاوتی برای توسعه ی اجتماعی در پارادایم مدرن ارایه کرده بودند ظهور نمود . غربی ها در حوزه ی اقتصاد به  سرمایه داری و در حوزه ی فرهنگ عمومی به لیبرال دموکراسی نظر داشتند و شوروی ها و در اصلاح شرقی ها (شوروی در نظر ما غربی است چرا که غرب به ما هو غرب ، مغرب حقیقت است ) بر مبنای اندیشه های کارل مارکس به کمونیسم رسیده بودند .  کمونیست ها عدالت را به عنوان شعار محوری برگزیده بودند و لیبرال ها در برابر آن ها تاکید داشتند که ما خدا پرستیم ، زیرا مارکس دین داری را افیون توده ها و حاصل خرد نابالغ جمعی نامیده بود و تسبیح را در کنار تیغ و طلا به عنوان یکی از عوامل طبقاتی شدن می دانست . سئوال این بود که انقلاب در صحنه ی عمل ، کدام نرم افزار را بر می گزیند ؟ شرق یا غرب ؟ و این جا بود که امام (ره) با شعار نه شرقی و نه غربی بسیاری از رشته های مارکس را پنبه کرد

    ,

    . چون مارکس دین را تابع متغیر سرمایه می دانست که باید به غرب گرایش پیدا کند ، اما چنین نشد . البته از سویی امام با این حرکت بر این نکته اشاره کرد که خدایی که ما را به امپریالیسم بخواند خدای حقیقی نیست ! هنر امام این بود که عدالت در سایه ی توحید را مطرح کرد و به کسانی که سئوال داشتند که « چرا پشت خمیده ی ما باید بهای شکم های برآمده ی سرمایه داران را بدهد ؟ » جوابی منطبق با فطرت داد ! و لذا به حرکت های انقلابی ، صبغه ی مذهبی داد . لذا می بینید که پس از سال ۵۸ هیچ انقلاب کمونیستی در کشوری روی نمی دهد یا با شکست مواجه می شود ! هر چند فروپاشی شوروی ناظر به ضعف های درونی خود نیز بود ، کمونیسم بر اساس غضب مادی شکل گرفته بود و لیبرالیسم بر مبنای شهوت مادی و از آن جهت که قوه های رزمی آدمی منحل در قوای بزمی آدمی است معادلات کمونیستی تاب مقابله با الگو های غربی را نداشت . البته این نقدی است از منظر فلسفه ی اخلاق . البته امام به همان میزان که بر شرق تاخت ، غرب را دچار تزلزل کرد و امریکا به عنوان غرب را « شیطان بزرگ » نامید و بر ارباب خرد و نازک اندیشان واضح است که این عنوان نه یک گزاره ی ژورنالیستی که یک گزاره ی باطنی فلسفی اشراقی بود که نسبت به ماهیت یکپارچه غرب بیان شده بود .

    ,

    اما به هر حال غرب اسم غالب زمان بود و غرب زدگی در لایه های مختلف رسوخ کرده بود و طبعا امامِ رهبر ، همان امام فیلسوفی که در ساحت تفکر نقد هایی به غرب داشت نبود و اساسا تصمیمات رهبر یک جامعه متناسب با فهم تاریخی مردم و سطح تولی آن ها به ولی خدا اتخاذ می شود لذا جامعه از سر فقر در الگو های اداره ی اسلامی جامعه در دام ساختار های اقتصادی – اجتماعی غرب افتاد . پس از جنگ نسخه های عموما سرمایه سالارانه ای پیچیده شد که هرچند جیب عده ای قلیل را پر کرد  اما با دلبری هایش سرمایه ی ایمان بسیاری را ربود . فرهنگ تکاثر ، فرهنگ تحریص به دنیا ریشه در همین داستان دارد .( لفظ فرهنگ را با تسامح به کار می برم چرا که فرهنگ یعنی آهنگ حق داشتن ؛ اما این الگو ها چیزی جز دیوآهنگ نبود ! ) یکی از دلایل این گزینش این بود که ما به فرهنگ ترجمه ای و وارداتی عادت کرده بودیم و غرب زدگی در اعماق ضمیر ما نفوذ کرده بود بی آنکه نسبت به آن آگاهی داشته باشیم و در جوهره ی تمدن غرب تفکر کنیم. یک نگاه بریده بریده و مثبت منفی که توان نگاه بُعدی به غرب نداشت و در نمی یافت که در تک تک گزاره های آن ها اصولی چون اومانیست ، لیبرالیسم ، سکولاریسم ، کاپیتالیسم و… حضور دارد و عجب از روشنفکرانی که می کوشیدند بر اسلام پریروزی صورت نوعی تمدن غرب را بزنند و آن را به حجاب مضاعف دچار کنند . شریعتی ، ابوذر را با سارتر که از فیلسوفان اگزیستانسیالیسم الحادی و بی خداست ( حتی طاغوت متعالی از خود را نمی پرستد ) یکی می دانست و بازرگان خدا را  با اصول ترمودینامیک ثابت می کرد ! ما در نگاه فلسفی رویکرد درستی به علم ، از منظر جهت داری علوم ، قیاس ناپذیری چارچوب های حاکم نداشتیم و علم امروزی را حاصل سیر خطی تاریخ می دانستیم و این چیزی نیست جز غرب زدگی مضاعف مرکب ! در حالی که امام در پی گذشت از این وضع بود . امام تئوری اسلام در عینیت و ایده ی تمدن نوین اسلامی را مطرح کرد و از انجا که اداره ی عینیت نیازمند علم است ، می توان گفت امام به دنبال نهضتی در تولید علم اسلامی بود . می توان گفت جامعه ی مسلمانان در برابر علوم وارداتی سه دوره را طی کرده است :

    ,
    1. تفسیر های علمی از قرآن  نوشته می شود و دین مشروعیت خود را از علم می گیرد و دینداران در پی اثبات آن اند که دین و علم دست در دست هم دارند ؛ ستارگان یک کهکشان اند و ساکنان یک ایوانانند .
    ,
  • تفسیر های علمی از قرآن  نوشته می شود و دین مشروعیت خود را از علم می گیرد و دینداران در پی اثبات آن اند که دین و علم دست در دست هم دارند ؛ ستارگان یک کهکشان اند و ساکنان یک ایوانانند .
  • ,
    1. دور دوم با فعالیت های فلسفی علامه طباطبایی (ره) آغاز می شود که ایشان به یافته های علمی غرب چندان توجه نمی کنند و می کوشند مبانی نظری خود را بسط دهند و با تعقل صرف به دفاع از فلسفه ی اسلامی بپردازند و حتی در معرفت شناسی نحله های فلسفه ای غرب از جمله پوزیتویست ها را محکوم کنند
    2. و سومین حرکت تئوری امام خمینی (ره) بود که در پی علم دینی و عینیت دادن به گزاره های اسلامی بود و تاکیدات رهبر معظم انقلاب اسلامی مبنی بر جنبش نرم افزاری ، نهضت تولید علم ، اسلامی سازی دانشگاه ها و … نشان گر امتداد همین آرمان در وضعیت کنونی انقلاب اسلامی است . در این فضا علم مشروعیت خود را از دین می گیرد.
    ,
  • دور دوم با فعالیت های فلسفی علامه طباطبایی (ره) آغاز می شود که ایشان به یافته های علمی غرب چندان توجه نمی کنند و می کوشند مبانی نظری خود را بسط دهند و با تعقل صرف به دفاع از فلسفه ی اسلامی بپردازند و حتی در معرفت شناسی نحله های فلسفه ای غرب از جمله پوزیتویست ها را محکوم کنند
  • ,
  • و سومین حرکت تئوری امام خمینی (ره) بود که در پی علم دینی و عینیت دادن به گزاره های اسلامی بود و تاکیدات رهبر معظم انقلاب اسلامی مبنی بر جنبش نرم افزاری ، نهضت تولید علم ، اسلامی سازی دانشگاه ها و … نشان گر امتداد همین آرمان در وضعیت کنونی انقلاب اسلامی است . در این فضا علم مشروعیت خود را از دین می گیرد.
  • ,

    هر چند سخنان ایشان ناظر به چرایی و چیستی مسئله است و چگونگی آن به عهده ی نظریه پردازان جوان حوزه و دانشگاه است . باید تحولی بنیادین در علم ، چه در حوزه ی علوم انسانی و چه در علوم تجربی رخ دهد و علم بریده از هو الاول و الاخر اصلاح شود و این نیازمند تکامل روش فهم دین و تاسیس فلسفه ای نو برای کاربردی ساختن مفاهیم است .بی شک بین دین و معرفت دینی تفاوت و تفکیکی هست . دین ثابت است و لا تغیّر ، فرا زمانی ، قدسی و آسمانی است اما معرفت دینی متغیر ، عصری ، انسانی و زمینی است لذا تکامل در آن ممکن است و این همان چیزی است که از آن با نام « تولی تاریخی » یاد می کنم . به صورت کاملا مجمل می توان گفت ، ما سه سطح فلسفه داریم : چیستی ، چرایی ، و چگونگی ! و فسلفه چگونگی ناظر به چگونگی رفتار ماده و مکانیسم تحول در اشیاء است نه تنها اشیا را تحلیل می کند و به علل مادی ، فاعلی ، صوری و غایی پاسخ می دهد از چگونگی تحول سخن می گوید و برای تبدیل معادله ارایه می کند و حتی توانایی تبدیل کیفیت به کمیت را دارد و می تواند ارزش ها را به ساختار های اجتماعی بدل کند و برای آن ها معادله ی کاربردی ارایه کند . این فلسفه بیش از انکه ناظر به تفسیر عالم باشد به تصرف در آن البته در جهت قرب به حق می اندیشد و اساسا با نگاه بیکنی به علم تفاوت دارد . ما سه رویکرد در نسبت با طبیعت و عالم می توانیم داشته باشیم :

    ,
    1. گرایش های عزلت گرایایی صوفیانه ، آن گونه که تمام همت خود را مصروف کشف جلوات عالم معنا کنیم و از عالم طبیعت باز بمانیم . این همان نگاهی است که دنیا را زندان می داند . برای مثال به دو بیت از مولانا توجه کنید :
    ,
  • گرایش های عزلت گرایایی صوفیانه ، آن گونه که تمام همت خود را مصروف کشف جلوات عالم معنا کنیم و از عالم طبیعت باز بمانیم . این همان نگاهی است که دنیا را زندان می داند . برای مثال به دو بیت از مولانا توجه کنید :
  • ,

    یکی تیشه بگیرید پی حفره ی زندان               چو زندان بشکستید همه شاه و امیرید !

    ,

    یا

    ,

    این جهان زندان و ما زندانیان                          حفره کن زندان و خود را وارهان

    ,
    1. در چاه طبیعت بیفتیم و ساحت دیگر را نفی کنیم . این همان نگاه غربی است که چیزی را ورای طبیعت نمیداند دچار کثرت زدگی است .
    2. و سوم رویکرد ولی خدا ، که دنیا را مزرعه ی اخرت می داند و در پی کوشش برای تقرب به خدا در بستر دنیاست . نه از دنیا غافل می شود و نه از اخرت . در واقع ولایت ولی خدا نه زندانی شدن در کثرت دایم التزاید قیود است و نه عزلت گرایی صوفیانه ، ولی خدا عهده دار گذر از دلبستگی ها به وسیله انحلال تکثرات در وحدت کلمه و گسترش دایمی توجه به وجه اعظم است.
    ,
  • در چاه طبیعت بیفتیم و ساحت دیگر را نفی کنیم . این همان نگاه غربی است که چیزی را ورای طبیعت نمیداند دچار کثرت زدگی است .
  • ,
  • و سوم رویکرد ولی خدا ، که دنیا را مزرعه ی اخرت می داند و در پی کوشش برای تقرب به خدا در بستر دنیاست . نه از دنیا غافل می شود و نه از اخرت . در واقع ولایت ولی خدا نه زندانی شدن در کثرت دایم التزاید قیود است و نه عزلت گرایی صوفیانه ، ولی خدا عهده دار گذر از دلبستگی ها به وسیله انحلال تکثرات در وحدت کلمه و گسترش دایمی توجه به وجه اعظم است.
  • ,

    انتهای پیام/

    ]

    به اشتراک گذاری این مطلب!

    ارسال دیدگاه