به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ،حسین اسلامی، مورخ مازندرانی در گفتوگو با خبرنگار بلاغ ، از خاطرات روزهای سخت طاغوت و حکومت محمدرضا شاه میگوید که در ادامه مشروح اظهارات وی، تقدیم به مخاطبان گرامی میشود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بلاغ,
***
یکروی سکه رژیم پهلوی در سال 1350، اوج اقتدار آنرا نشان میداد، سر و صدای بیرونی، بگیر و ببندها، دستگیری و زندان مبارزان و مخالفان، گران شدن قیمت نفت، وجود نخست وزیری که حداکثر برای خودش مقام نوکری شاه را میدید.
حالا مصدق و وثوقالدوله به هویدا و علم تبدیل شدند، شاه خودش را ماهی میدید که دارد نورافشانی میکند و مخالفان را سگ میدانست که بیدلیل عوعو میکنند، دست در جیب جلیقهاش کرد و جلوی دوربین تلویزیون این شعر را خواند:
«مه فشاند نور و سگ عوعو کند.»
حرفهای بدتر از این هم زد، آشکارا میگفت، دیگر خجالت در کار نبود، بعضی از گروههای مخالفان (مذهبیها) را به کرم تشبیه کرد که در نجاست میلولند، شاه کار را خرابتر هم کرد، اگر اشتباه نکنم، مارشال تیتو، رئیس جمهور یوگسلاوی به تهران آمده بود، شاه در یکی از کاخها مهمانی شام برپا کرد، و باز هم اگر اشتباه نکنم در آن شب، گوگوش، خواننده زن که در آن سالها سرشناس بود، دعوت شد تا آواز بخواند.
مراسم را زنده از تلویزیون پخش کردند، بعد از سخنرانی رسمی دو رئیس جمهور ایران و یوگسلاوی به رسم غربیها، جام شراب و یا ویسکی را به سلامتی هم بالا بردند، دوربین تلویزیون روی دو جام شراب این دو نفر رفت و بعد فقط روی جام محمدرضا شاه نشانه رفت و همین که جام شراب به لب محمدرضا رسید، دوربین به سقف سالن و به چلچراغ نشانه رفت، این صحنه بسیار وحشتناک بود که مستقیم و زنده مراسم شرابخوری شاه را نشان میداد.
شاه کبلآقا شده بود، شاه حاجآقا شده بود، شاه خود را رئیس تنها کشور اسلامی شیعی میدانست، شاه میگفت که حضرت عباس (ع) و امام زمان (عج) به او لطف دارند و حالا در یک مهمانی رسمی که به نام یک کشور و یک ملّت برگزار میشد، رقاصی و مشروبخوری آشکار بود و آنرا از تلویزیون رسمی و ملی به شکل زنده پخش میکردند.
همین آقای شاه در عصر روز عاشورا با لباس نظامی و با عینک دودی روی صندلی در روضهخوانی مسجد سپهسالار تهران که آقای عبدالرضا مهاجرانی به منبر شاهانه میرفت، شرکت میکرد و بقیه وزرا روی زمین در دو طرف او مینشستند.
بحث از فساد اشرف،خواهر دوقلوی شاه اصلاً برسر تمام زبانها بود، دوست و دشمن نداشت و این گردنکلفتی شاه و دربار او، در آن سالهای دور و بر 1350، یک نوع زنجیرپارهکنی رژیم بود، اما آن روی سکه در جامعه، در میان مردم، در روستاها، در میان خانوادهها، چیز دیگری بود، اوج مهاجرت و سرازیر شدن از روستا به شهر و جریان حاشیهنشینی در شهرهای بزرگ و واردات صدها کشتی باری که نوبت تخلیه بار آنها در بنادر جنوب به چندماه هم میرسید و بر اثر طولانی شدن نوبت، بار فاسد میشد و توی دریا ریختند، پولش را میگرفتند و میرفتند.
در روستاهای نزدیک شهر و در چند کیلومتری شهرهای بزرگ هم، آب و برق نبود، فاصله مردم با دربار و شاه خیلی زیاد شده بود، وقتی میگویم شاه به این اعتبار که در آن وقت، مجلس و دولت و در کل همه چیز در شاه خلاصه میشد، شاه به سلیقه خودش و یا به شیوه کارشناسان غربی داشت کشور را نوسازی میکرد ولی در این نوسازی، نیاز مردم، سلیقه مردم، تاریخ و فرهنگ مردم، اعتقادات مردم دیده نمیشد.
در زمان محمدرضا از رضاشاه هم چیزی گفته نمیشد، از کارهای رضا شاه از زشت و زیبای آن بعد از پهلوی صحبت به میان آمد، محمدرضا شاه تحمل پدرش را هم دیگر نداشت، در یک مهمانی که به دانشکده افسری رفتم، سخنران که استاد دانشگاه بود، اینگونه سخن آغاز کرد، به نام نامی، ایران پدر، بزرگ ارتشتاران، آریامهر، شاهنشاه ایران و چنین القابی هر روز زیاد و زیادتر میشد، بحث بر سر تقسیم ناعادلانه ثروت، نبودن عدالت اجتماعی و تحقیر مردم بود.
مردم در این رژیم دیده نمیشدند، تحقیر مردم یعنی همان بیتوجهی و سهلانگاری و تمسخر، زبان آنها، لباس آنها، خوراک آنها، مذهب آنها، تاریخ آنها، سنتهای ملی و مذهبی آنها و تحقیر کردن آئینها و باورهای ملی و مذهبی آنها، به رخ کشیدن تجدد غرب، زبان غرب، لباس غرب، خوراک غرب، موسیقی غرب، هنر غرب، ادبیات غرب، و این اتفاق افتاده بود، هر چیزی که از غرب میآمد شده بود ارزش! و هر چیزی که رنگ و بوی این کشور را داشت، شده بود کهنه، فناتیک، نشان عقبافتادگی.
وقتی در لاریجان زلزله آمده بود و شاه به بازدید زلزلهزدگان رفت، با لباس و کلاه فرنگی، سوار بر اسب، و مردم زلزلهزده با لباس دریده و پارهپاره و با تنهای مجروح و چشمان از حدقه بیرونزده از فقر و گرسنگی.
این عکس شاه را در روزنامهها چاپ کردند، مردم روزنامه نمیخواندند، تلویزیون نبود و نداشتند که ببینند، تازه تلویزیون هم حرام اعلام شده بود ولی این صحنهها چیزی نبود که معلمان نبینند، دانشجویان نبینند، مبارزان نبینند، معترضان و مخالفان تحصیلکرده رژیم نبینند و همین اقشار بودند که کار را در 57 یکسره کردند.
از سینما، هنرپیشگی، موسیقی، خوانندگی، همان بهتر که اصلاً حرفی نزنم، یک سریال نمایشی خارجی به نام پیتون پلیس (peiton-place) پخش میشد که صحنههای تهوع آور سکسی داشت و این سریال از تلویزیون ملّی پخش میشد.
تهران در سال 1350 شب و روز نداشت، شب تا صبح بیدار بود، این بیداری برای تولید علم و دانش و صنعت و پیشرفت نبود، این شب بیداری تهران برای کابارهها، رقاصخانهها، قمارخانهها، شهر نو (محلهای که هزاران روسپی داشت) و شبنشینیها بود.
ایران فقط تهران نبود، و مردم ایران فقط شبزندهداران تهران نبودند، یک کیلومتر بیرون از این مراکز شبانه تهران، کارگر، کشاورز، دامدار، کاسب، دانشجو و کارمندان دونپایه هم بودند که در این گردونه قدرت، ثروت و عیش و نوش قرار نداشتند و در آن اوج گرفتاری، نداری و فقر، یک آرزو وجود داشت، و آن اینکه، روزی را داشته باشیم که محمدرضا شاه نباشد و این، همه دلخوشی ما بود که چنین روزی را ببینیم.
این آرزو و این زندگی خارج از گردونه قدرت، به چشم شاه و حلقه شاهپرستان نمیآمد، سال 135 تهران را در حالی ترک کردم که در کلاس درس زبان انگلیسی دانشکده، استاد ما یک خانم آمریکایی، میس گود (miss-good) روی میز که مینشست و پا روی پا میگذاشت، چون مینیژوپ میپوشید، ما رنگ شلوار زیر او را هم میدیدیم، کلاس هم مختلط بود، دخترهای همکلاسی ما درس گوش میکردند و پسرها هم چشمچرانی.
در فاصله سالهای 1346تا1350خیلی کارهای عمرانی هم شده بود، شرکتهای پیمانکاری خارجی و داخلی دست بهکار بودند ولی عجیب است، من یادم نمیآید که در آن زمان چیزی شنیده باشم، هیججا مردم از کارهای عمرانی زمان شاه صحبت نمیکردند، بحث از اصلاحات اراضی در زمان خودش خیلی داغ بود، همهجا صحبت میشد، بحث سپاه دانش هم همینطور.
در سال 1350 این حرفها کهنه شده بود، حالا بحث جشن شاهنشاهی و جشن دهنکجی شاه به مردم بود، گوش ما اصلاً چیزی از ساختوساز نمیشنید، چشم ما نمیدید، یعنی میدیدیم ولی باور نمیکردیم، این دیوار اعتماد بین مردم و رژیم فرو ریخته بود؛ مردم، رژیم را باور نداشتند، مگر میشد قبول کرد که اینها به فکر مردم و مملکت هستند؟!
انتهای پیام/گ
***
, یکروی سکه رژیم پهلوی در سال 1350، اوج اقتدار آنرا نشان میداد، سر و صدای بیرونی، بگیر و ببندها، دستگیری و زندان مبارزان و مخالفان، گران شدن قیمت نفت، وجود نخست وزیری که حداکثر برای خودش مقام نوکری شاه را میدید.
حالا مصدق و وثوقالدوله به هویدا و علم تبدیل شدند، شاه خودش را ماهی میدید که دارد نورافشانی میکند و مخالفان را سگ میدانست که بیدلیل عوعو میکنند، دست در جیب جلیقهاش کرد و جلوی دوربین تلویزیون این شعر را خواند:
«مه فشاند نور و سگ عوعو کند.»
حرفهای بدتر از این هم زد، آشکارا میگفت، دیگر خجالت در کار نبود، بعضی از گروههای مخالفان (مذهبیها) را به کرم تشبیه کرد که در نجاست میلولند، شاه کار را خرابتر هم کرد، اگر اشتباه نکنم، مارشال تیتو، رئیس جمهور یوگسلاوی به تهران آمده بود، شاه در یکی از کاخها مهمانی شام برپا کرد، و باز هم اگر اشتباه نکنم در آن شب، گوگوش، خواننده زن که در آن سالها سرشناس بود، دعوت شد تا آواز بخواند.
مراسم را زنده از تلویزیون پخش کردند، بعد از سخنرانی رسمی دو رئیس جمهور ایران و یوگسلاوی به رسم غربیها، جام شراب و یا ویسکی را به سلامتی هم بالا بردند، دوربین تلویزیون روی دو جام شراب این دو نفر رفت و بعد فقط روی جام محمدرضا شاه نشانه رفت و همین که جام شراب به لب محمدرضا رسید، دوربین به سقف سالن و به چلچراغ نشانه رفت، این صحنه بسیار وحشتناک بود که مستقیم و زنده مراسم شرابخوری شاه را نشان میداد.
شاه کبلآقا شده بود، شاه حاجآقا شده بود، شاه خود را رئیس تنها کشور اسلامی شیعی میدانست، شاه میگفت که حضرت عباس (ع) و امام زمان (عج) به او لطف دارند و حالا در یک مهمانی رسمی که به نام یک کشور و یک ملّت برگزار میشد، رقاصی و مشروبخوری آشکار بود و آنرا از تلویزیون رسمی و ملی به شکل زنده پخش میکردند.
همین آقای شاه در عصر روز عاشورا با لباس نظامی و با عینک دودی روی صندلی در روضهخوانی مسجد سپهسالار تهران که آقای عبدالرضا مهاجرانی به منبر شاهانه میرفت، شرکت میکرد و بقیه وزرا روی زمین در دو طرف او مینشستند.
بحث از فساد اشرف،خواهر دوقلوی شاه اصلاً برسر تمام زبانها بود، دوست و دشمن نداشت و این گردنکلفتی شاه و دربار او، در آن سالهای دور و بر 1350، یک نوع زنجیرپارهکنی رژیم بود، اما آن روی سکه در جامعه، در میان مردم، در روستاها، در میان خانوادهها، چیز دیگری بود، اوج مهاجرت و سرازیر شدن از روستا به شهر و جریان حاشیهنشینی در شهرهای بزرگ و واردات صدها کشتی باری که نوبت تخلیه بار آنها در بنادر جنوب به چندماه هم میرسید و بر اثر طولانی شدن نوبت، بار فاسد میشد و توی دریا ریختند، پولش را میگرفتند و میرفتند.
در روستاهای نزدیک شهر و در چند کیلومتری شهرهای بزرگ هم، آب و برق نبود، فاصله مردم با دربار و شاه خیلی زیاد شده بود، وقتی میگویم شاه به این اعتبار که در آن وقت، مجلس و دولت و در کل همه چیز در شاه خلاصه میشد، شاه به سلیقه خودش و یا به شیوه کارشناسان غربی داشت کشور را نوسازی میکرد ولی در این نوسازی، نیاز مردم، سلیقه مردم، تاریخ و فرهنگ مردم، اعتقادات مردم دیده نمیشد.
در زمان محمدرضا از رضاشاه هم چیزی گفته نمیشد، از کارهای رضا شاه از زشت و زیبای آن بعد از پهلوی صحبت به میان آمد، محمدرضا شاه تحمل پدرش را هم دیگر نداشت، در یک مهمانی که به دانشکده افسری رفتم، سخنران که استاد دانشگاه بود، اینگونه سخن آغاز کرد، به نام نامی، ایران پدر، بزرگ ارتشتاران، آریامهر، شاهنشاه ایران و چنین القابی هر روز زیاد و زیادتر میشد، بحث بر سر تقسیم ناعادلانه ثروت، نبودن عدالت اجتماعی و تحقیر مردم بود.
مردم در این رژیم دیده نمیشدند، تحقیر مردم یعنی همان بیتوجهی و سهلانگاری و تمسخر، زبان آنها، لباس آنها، خوراک آنها، مذهب آنها، تاریخ آنها، سنتهای ملی و مذهبی آنها و تحقیر کردن آئینها و باورهای ملی و مذهبی آنها، به رخ کشیدن تجدد غرب، زبان غرب، لباس غرب، خوراک غرب، موسیقی غرب، هنر غرب، ادبیات غرب، و این اتفاق افتاده بود، هر چیزی که از غرب میآمد شده بود ارزش! و هر چیزی که رنگ و بوی این کشور را داشت، شده بود کهنه، فناتیک، نشان عقبافتادگی.
وقتی در لاریجان زلزله آمده بود و شاه به بازدید زلزلهزدگان رفت، با لباس و کلاه فرنگی، سوار بر اسب، و مردم زلزلهزده با لباس دریده و پارهپاره و با تنهای مجروح و چشمان از حدقه بیرونزده از فقر و گرسنگی.
این عکس شاه را در روزنامهها چاپ کردند، مردم روزنامه نمیخواندند، تلویزیون نبود و نداشتند که ببینند، تازه تلویزیون هم حرام اعلام شده بود ولی این صحنهها چیزی نبود که معلمان نبینند، دانشجویان نبینند، مبارزان نبینند، معترضان و مخالفان تحصیلکرده رژیم نبینند و همین اقشار بودند که کار را در 57 یکسره کردند.
از سینما، هنرپیشگی، موسیقی، خوانندگی، همان بهتر که اصلاً حرفی نزنم، یک سریال نمایشی خارجی به نام پیتون پلیس (peiton-place) پخش میشد که صحنههای تهوع آور سکسی داشت و این سریال از تلویزیون ملّی پخش میشد.
تهران در سال 1350 شب و روز نداشت، شب تا صبح بیدار بود، این بیداری برای تولید علم و دانش و صنعت و پیشرفت نبود، این شب بیداری تهران برای کابارهها، رقاصخانهها، قمارخانهها، شهر نو (محلهای که هزاران روسپی داشت) و شبنشینیها بود.
ایران فقط تهران نبود، و مردم ایران فقط شبزندهداران تهران نبودند، یک کیلومتر بیرون از این مراکز شبانه تهران، کارگر، کشاورز، دامدار، کاسب، دانشجو و کارمندان دونپایه هم بودند که در این گردونه قدرت، ثروت و عیش و نوش قرار نداشتند و در آن اوج گرفتاری، نداری و فقر، یک آرزو وجود داشت، و آن اینکه، روزی را داشته باشیم که محمدرضا شاه نباشد و این، همه دلخوشی ما بود که چنین روزی را ببینیم.
این آرزو و این زندگی خارج از گردونه قدرت، به چشم شاه و حلقه شاهپرستان نمیآمد، سال 135 تهران را در حالی ترک کردم که در کلاس درس زبان انگلیسی دانشکده، استاد ما یک خانم آمریکایی، میس گود (miss-good) روی میز که مینشست و پا روی پا میگذاشت، چون مینیژوپ میپوشید، ما رنگ شلوار زیر او را هم میدیدیم، کلاس هم مختلط بود، دخترهای همکلاسی ما درس گوش میکردند و پسرها هم چشمچرانی.
در فاصله سالهای 1346تا1350خیلی کارهای عمرانی هم شده بود، شرکتهای پیمانکاری خارجی و داخلی دست بهکار بودند ولی عجیب است، من یادم نمیآید که در آن زمان چیزی شنیده باشم، هیججا مردم از کارهای عمرانی زمان شاه صحبت نمیکردند، بحث از اصلاحات اراضی در زمان خودش خیلی داغ بود، همهجا صحبت میشد، بحث سپاه دانش هم همینطور.
در سال 1350 این حرفها کهنه شده بود، حالا بحث جشن شاهنشاهی و جشن دهنکجی شاه به مردم بود، گوش ما اصلاً چیزی از ساختوساز نمیشنید، چشم ما نمیدید، یعنی میدیدیم ولی باور نمیکردیم، این دیوار اعتماد بین مردم و رژیم فرو ریخته بود؛ مردم، رژیم را باور نداشتند، مگر میشد قبول کرد که اینها به فکر مردم و مملکت هستند؟!
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
انتهای پیام/گ
, ]
ارسال دیدگاه