به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، چه زیبا راه یافتند چه عارفانه آن را پیمودند و چه عاشقانه رسیدند و ما همچنان در شلوغی روزها و شب هایمان گم شده ایم و به دنبال روزنه ای هستیم تا از آن منبع نور را بیابیم. شاید دمی به آرامش برسیم و شهده یاریمان کنند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صاحب نیوز,
سردار شهید ابوالقاسم آشتی جو فرزند محمد حسن نهم اسفندماه هزار و سیصد و چهل و یک در اصفهان متولد شد و با سمت فرمانده گردان نهم اسفندماه هزار و سیصد و شصت و چهار در عملیات والفجر چهار به شهادت رسید. چه زیبا خلقتی که روز و ماهی که متولد شد در همان روز و همان ماه به شهادت رسید.
مادر شهید:
,
دستم را زیر چانه ابوالقاسم گذاشتم. سرش را بالا آورد. گفتم:« کمی سرت را بالا کن تا چشمانت را ببینم. من مادرت هستم نامحرم که نیستم». زنان فامیل می گفتند:« توی این سال ها نشده که ما حتی یک بار هم چشم های پسر شما را دیده باشیم».
,
عصر که می شد زنان محله در کوچه دور هم می نشستند. قاسم وارد محله که می شد چشم هایش را به زمین می دوخت تا به خانه برسد. او از این کار زنان ناراحت می شد. مادر که تاب ناراحتی او را نداشت به زنان محله گفت.
از آن هنگام وقتی زنان محله او را می دیدند به خانه هایشان می رفتند. کم کم این عادت هم از سرشان افتاد.
من مضطرب ایستاده بودم دم در. قاسم که رسید خانه به او گفتم:« قاسم حال مادربزرگت خوب نیست باید به منزلشان بروم، مرا برسان». قاسم رو کرد به من و گفت:« مادر جان! این ماشین سپاهه نمیتوانم با آن کار شخصی انجام بدهم. باید صبر کنید می روم، ماشین یکی از دوستانم را می گیرم و شما را به خانه مادریزرگ می رسانم».
غلامی همرزم شهید:
,
,
,
کم حرف بود اما همیشه دائم الذکر بود. تسبیحی در دستش بود و نام و ذکر اهل البیت علیه السلام بر زبانش جاری بود. بیشتر بچه ها به این حالت قاسم غبطه می خوردند.
سپاه طرحی گذاشته بود برای خانه دارشدن نیروهایش. از همه افرادی که نیاز داشتند می خواست که ثبت نام کنند. قاسم راه افتاده بود بین بچه ها. افرادی را که می دانست خانواده دارند و خانه ندارند برای ثبت نام مجبورشان می کرد. آن روزها کمتر کسی می شد به فکر زندگی خودش باشد. قاسم هم جزء همان ها بود. اسم خودش را ننوشت اما به فکر دیگران بود.
احمدی همرزم شهید: نه از روی عادت بود نه ریاکاری. سر ساعتی مشخص از خواب بیدار می شد و با شهید کاظمی به نماز می ایستاد. هر دو نماز شبی می خواندند دیدنی. اشک امان آنها را می برد. توی دل شب، توی آن سرما، محبت خدا عجیب دلهایشان را گرم کرده بود. فقط کافی بود یک شب نماز شبش قضا بشه آنقدر در طول روز استغفار می کرد که گویی گناهی نابخشودنی مرتکب شده است.
احمد آشتی جو برادر شهید:
,
,
,
اگر فکر می کرد حرفش درست است دیگر تحت هیچ شرایطی آن را عوض نمی کرد. همان حرف، همان کار و همان اندیشه را دنبال می کرد تا به هدفش برسد. ملاک درست بودن فکر و اندیشه اش اسلام بود.
ضرب المثل و احادیث بسیاری را حفظ بود. همین باعث شده بود در بحث ها و حرف ها تمام جواب و سخنش را در حدیث یا ضرب المثلی خلاصه کند. این طوری کمتر حرف می زد.
رهنما همرزم شهید:
,
,
برای ماموریت به پادگان امام حسین علیه السلام به تهران رفته بودند. سالن بزرگی داشت اما مکانی برای خوابیدن آنها نبود. همه نیروها خواب بودند. من گفتم:« بیا خودمان را در بین نیروها جا بدهیم. نیمی از پتوهایشان را رویمان می اندازیم». اما قاسم حاضر نشد. می گفت:« این حق آنهاست ممکن است سرما بخورند». خودش تا صبح بیرون پادگان قدم می زد.
روزهای میلاد یا شهادت ائمه علیه السلام با روزهای دیگر برای او فرق داشت. اگر میلاد بود حتما شیرینی می خرید و داخل دفترش می گذاشت. روزهای عزا هم مشکی می پوشید و عزاداری به راه می انداخت.
محمد آشتی جو برادر شهید:
,
,
بعضی روزها برای اینکه کمک حال پدر باشه می رفت دم مغازه. کنار مغازه بابا یک حوزه علمیه بود. موقع اذان، مغازه تعطیل شد و قاسم در صف جماعت طلاب مشغول نماز خواندن می شد.
پس از نماز حتما قرآن می خواند. اگر نماز جماعت بود که همگی دور هم می نشستند و هر کس چند آیه تلاوت می کرد. اگر هم نمازش را فرادی خوانده بود خودش به تنهایی قران می خواند. حداقل روز یک بار زیارت عاشورا می خواند.
مجید آشتی جو برادر شهید:
,
,
نظم و مقررات را رعایت می کرد و همواره خوش قول بود. اگر با کسی قراری داشت بدون تاخیر با لباس های اتوکشیده و شیک سر قرار می رفت حتی اگر در دل منطقه بود در دل خاک و آتش.
پدر شهید:
,
خودش برای خودش خیریه و قرض الحسنه بود. حقوقش را که می گرفت به افرادی که نیاز داشتند می داد. گاهی اوقات به عنوان قرض و گاهی اوقات بلاعوض می داد. من هم فرش فروشی داشتم به من سپرده بود افرادی که برای خرید می روند با قیمت مناسب و قسطی با آنها حساب کنم.
زمزمه های عملیات که می شد دیگر روی زمین بند نمی شد. همه کارهایش را رها می کرد و برای عملیات آماده می شد. اگر کسی هم مانعش می شد می گفت:« اگر ما نرویم پس چه کسی برود»؟ اگر درنگ کنیم نصف ایران را از دست داده ایم. اگر روز قیامت جلوی ما را بگیرند که چرا درنگ کرده ایم چه جوابی می توانیم بدهیم؟ اگر ما نرویم چه کسی به فرمان رهبرمان لبیک خواهد گفت؟
,

میر احمدی همرزم شهید:
, ,
تعدادی از کردها پیرو انقلاب و امام شده بودند. نامشان پیشمرگان بود. قاسم تعدادی از آنها را به عنوان راننده و بلد راه در لجستیک به کار گرفت. اعتماد قاسم به آنها باعث شده بود نظر مردم دیگر هم نسبت به نظام و جمهوری اسلامی مثبت شود.
جمشیدیان همرزم شهید:
,
دقت زیادش در حفظ بیت المال باعث شد او را مسوول واحد کنترل و نگهداری اموال کنند. او هم یک چارچوب کاری درست کرد و فرم هایی آماده کرد و آمار و ارقام همه تجهیزات را ثبت کرد. کار او الگویی برای سایر مناطق شد و با این کار دیگر هیچ کس نمی توانست از بیت المال سوء استفاده کند.
امر به معروف و نهی از منکر می کرد و برای او تفاوتی نداشت که طرف مقابلش چه کسی باشد. بزرگتر یا کوچکتر باشد. رده پایین یا بالاتر باشد. اگر منکری می دید که شرایط نهی کردن داشت به راحتی نهی می کرد.
روحش شاد و راهش مستدام باد.
,
,
انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه