به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از «دیارباران»: «زائری بارانی ام آقا به دادم میرسی؟» مطلع شعری است زیبا که گفت و شنودی وصف ناشدنی را میان «زائر و ضامن» تداعی می کند. این روزها کمتر کسی است که با این شعر خاطره نداشته باشد یا حداقل به گوشش نرسیده باشد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دیارباران,شاعر نام آشنای این غزل، شعر را با «سهراب» شناخت. با گلستانه ای که نفس های سپهری و قدم هایش در آن جاری بود.
,«رضا نیکوکار» اهل رشت است و در حال حاضر مسئولیت انجمن شعر بسیج هنرمندان استان گیلان را برعهده دارد. شعرهای زیادی در زمینه های متنوعی همچون آیینی، دفاع مقدس، عاشقانه، اجتماعی و... سروده است اما خودش می گوید هرچه که دارد را مدیون شعرهایی است که در وصف ائمه اطهار علیهم السلام سروده است. مانند همان شعر «زائری بارانی» که به آن اشاره شد.
,گپ و گفت خواندنی و دلنشین خبرنگار «دیارباران» با رضا نیکوکار شاعر خوش سخن گیلانی حایز نکات جالبی است که خواندنش در این روزهایی که معطر به نام امام رئوف و ضامن آهو است خالی از لطف نیست.
, دیارباران,«دیارباران»: سلام، مطمینا تا الان مصاحبه های زیادی داشته اید و مردم به خصوص عاشقان شعر آئینی شما را با شعر «زائری بارانی» خوب می شناسن، بنابراین نمی خواهم با سوالاتی مانند اینکه شعر را از چه سنی شروع کردید و ... وقت تان را بگیرم. برای ما از روزهای اول شاعری بگویید.روز اول شاعری چه رنگی بود؟ آن روزها فکر می کردید شعر را حرفه ای دنبال کنید؟
, «دیارباران»: سلام، مطمینا تا الان مصاحبه های زیادی داشته اید و مردم به خصوص عاشقان شعر آئینی شما را با شعر «زائری بارانی» خوب می شناسن، بنابراین نمی خواهم با سوالاتی مانند اینکه شعر را از چه سنی شروع کردید و ... وقت تان را بگیرم. برای ما از روزهای اول شاعری بگویید., دیارباران, روز اول شاعری چه رنگی بود؟ آن روزها فکر می کردید شعر را حرفه ای دنبال کنید؟,اول به رسم ادب سلام خدمت شما و همه آن ها که مرا می خوانند، سلام به گیلان و مردمانش که دلی دارند از جنس دریا و لطفی به زلالی باران.
,روزهای اول شاعری آبی بود مثل آسمان، جاری بود مثل رود و زلال چون چشمه آن قدر که گاه خود را در آن می دیدم تن به آب می زدم و چند سطری می نوشتم و برای هرکه با من بود می خواندم.دانش آموز بودم و پر از هیجان نوجوانی.
,سهراب می خواندم. شعر را با سهراب شناختم با نسیمی خنک که از حاشیه سبز پتو خواب مرا می ربود. با گلستانه ای که نفس های سپهری و قدم هایش در آن جاری بود. با سادگی که از آن می گفت و قایقی که می خواست بسازد وشهری که پشت دریاها بود. با راز گل سرخ وآبی که نباید گل می شد که می رفت پای سپیدار تا اندوه بشوید از دلی... آن قدر غرق سهراب بودم که هرچه می نوشتم رنگ و بوی شعر او را داشت:
,با تو قرآن لب طاقچه را می شنوم
,«من صدای نفس باغچه را می شنوم»...
,می دانستم در من چیزی است که باید رشد کند. باید به بلوغ برسد.کم تجربه بودم اما لبریز سرودن و هیجانی داشتم برای کشف ندانسته ها و راهی پرپیچ وخم.
,بیشتر تشنه خواندن بودم تا نوشتن. هر شعری که دستم می آمد می خواندم و می خواندم و می خواندم...
,*هر چه دارم را مدیون شعرهایی هستم که در وصف ائمه اطهار (ع) سروده ام
, *هر چه دارم را مدیون شعرهایی هستم که در وصف ائمه اطهار (ع) سروده ام, *هر چه دارم را مدیون شعرهایی هستم که در وصف ائمه اطهار (ع) سروده ام,«دیارباران»: خودتان کدام قالب شعری را بیشتر می پسندید و در چه زمینه هایی شعر می گویید؟
, «دیارباران»: خودتان کدام قالب شعری را بیشتر می پسندید و در چه زمینه هایی شعر می گویید؟, دیارباران,من قالب غزل را به همه قالب ها ترجیح می دهم و هر آنچه گفتم تاکنون بیشترشان در این قالب بوده آن قدر با من یکی است که تا وقتی نفس می کشم جدا از خود نمی بینمش.
,در زمینه های مختلف و متنوعی شعر می گویم؛ عاشقانه، آیینی، دفاع مقدس، اجتماعی و... هر موضوعی که به ذهنم می رسد ولی هر چه دارم را مدیون شعرهایی هستم که در وصف ائمه اطهار علیهم السلام سروده ام مثل همان شعر «زایری بارانی» که اشاره کردید. وقتی کسی به من می گوید که با شعر شما وارد حرم می شوم، با این شعر از امام رضا (ع) حاجت می خواهم و با این شعر چشمم بارانی می شود، قلبم انگار جور دیگری می زند و می دانم بیهوده نزیستم.
, ,
,
, *گیلان جزو استان هایی است که حرف اول را در شعر می زند
, *گیلان جزو استان هایی است که حرف اول را در شعر می زند, *گیلان جزو استان هایی است که حرف اول را در شعر می زند,«دیارباران»: شعر را در استان گیلان چگونه ارزیابی می کنید؟
, «دیارباران»: شعر را در استان گیلان چگونه ارزیابی می کنید؟ , دیارباران,شعر در استان گیلان در سال های اخیر بسیار حرکت رو به جلویی داشته وشاعران جوان ما با خلق آثار زیبایشان برگ زرینی را به تاریخ ادییات معاصر ما افزودند؛ نه تنها به زعم بنده چرا که در شهرهای مختلف نیزکه من حضور پیدا کردم اکثر صاحبنظران این عقیده را دارند که گیلان جزو استان هایی است که حرف اول را در شعر می زند واین جزو افتخارات این دیار است.
,*پرهیز از کجروی و تکریم «شعر شرافتمندانه»
, *پرهیز از کجروی و تکریم «شعر شرافتمندانه», *پرهیز از کجروی و تکریم «شعر شرافتمندانه»,«دیارباران»: وجود انجمنهای شعر چه تاثیری بر شعر شاعران دارد و چگونه میتواند جایگاه شعری آنها را رشد دهد؟
, «دیارباران»: وجود انجمنهای شعر چه تاثیری بر شعر شاعران دارد و چگونه میتواند جایگاه شعری آنها را رشد دهد؟, دیارباران,انجمن های شعر تاثیر بسزایی در رشد شعر می تواند داشته باشد به شرط درست اداره شدن و اینکه مسئولیت انجمن دست افرادی باشد که خود سابقه روشن و شفافی داشته باشند و بتوانند درست مدیریت کنند. این را به این جهت عرض می کنم که وقتی کسی در ابتدای راه است درست مثل یک نهال جوان می ماند، اگر در مسیر درستی هدایت نشود ممکن است دچار کجروی در شعر شود. کجروی منظور جریان هایی است که گاه به غلط مثل موجی در ادبیات ما می آیند و می روند و سلامت شعر را به خطر می اندازند وعده ای را نیز به انحراف می کشانند و از این لحاظ خیلی باید احتیاط کرد.
,رهنمودهای مقام معظم رهبری همیشه راهگشا است. وقتی ایشان می فرمایند شعر یک ثروت ملی است هر کدام از ما وظیفه داریم در حفظ این ثروت ملی بکوشیم و به تعبیر ایشان «شعر شرافتمندانه» که شعری است که در دعوای حق و باطل بی طرف نیست باید اینگونه باشیم و نسبت به وقایع پیرامونمان بی تفاوت نباشیم.
,*چند سال پیش حتی مادرم هم نمی دانست شاعرم
, *چند سال پیش حتی مادرم هم نمی دانست شاعرم, *چند سال پیش حتی مادرم هم نمی دانست شاعرم,«دیارباران»: ایام میلاد مبارک امام رضا (ع) است، چه شد که «زائری بارانی» را سرودید؟؟ از حال و هوای آن روز و آن لحظات بیشتر بگویید؟
, «دیارباران»: ایام میلاد مبارک امام رضا (ع) است، چه شد که «زائری بارانی» را سرودید؟؟ از حال و هوای آن روز و آن لحظات بیشتر بگویید؟, دیارباران,این غزل مربوط به سال های خیلی دور است همان روزها که گفتم: آبی بود و آسمانی.
,وقتی این شعر را نوشتم. کوچک ترین تغییری ندادم. همین بود که الان هست. بی آنکه یک «واو» کم و زیاد شود. خودش آمد و مثل کبوتری نشست بر شانه ام و جاری شد بر قلب و قلمم.
,چند سال پیش حتی مادرم هم نمی دانست شاعرم. این کار من هم برایش پیامکی آمد از یک دوست. مادرم این شعر را نشانم داد و گفت: «رضا جان این شعر چقدر زیباست ...».
,خیلی ها با این شعر زندگی کردند و شاعرش را نشناختند اما همین مرا بس که زایری آن را زمزمه کند در حرم حضرت علی ابن موسی الرضا (ع) یا در دلش هرجای این دنیا که باشد و چه لذتی بالاتر از این.
,شعر ی که سروده شد واقعا دیگر متعلق به شاعرش نیست چه فرقی می کند چه کسی سروده بنظر من مهم این است که آنجا که باید مقبول افتاده...
,*آن شب چفیه ای دستم بود و شوقی در دلم که تا بی نهایت جاری بود
, *آن شب چفیه ای دستم بود و شوقی در دلم که تا بی نهایت جاری بود, *آن شب چفیه ای دستم بود و شوقی در دلم که تا بی نهایت جاری بود,«دیارباران»: معمولا هر سال در نیمه ماه مبارک رمضان شاعران با حضرت آقا دیدار می کنند. «چفیه رهبر انقلاب به شاعر گیلانی رسید» خبری بود که بعد از آن جلسه در سایت های خبری منتشر شد و آن شاعر گیلانی کسی نبود جز «رضا نیکوکار»، داستان آن شب را می خواهیم از زبان خودتان بشنویم.
, «دیارباران»: معمولا هر سال در نیمه ماه مبارک رمضان شاعران با حضرت آقا دیدار می کنند. «چفیه رهبر انقلاب به شاعر گیلانی رسید» خبری بود که بعد از آن جلسه در سایت های خبری منتشر شد و آن شاعر گیلانی کسی نبود جز «رضا نیکوکار»، داستان آن شب را می خواهیم از زبان خودتان بشنویم., دیارباران, «چفیه رهبر انقلاب به شاعر گیلانی رسید» ,آن شب حال و هوایی خاصی داشت. دیدار با رهبر معظم انقلاب دیداری عاشقانه است و بی نظیر؛ وقتی معظم له از در وارد شدند ما صف بسته بودیم برای نماز. من صف سوم بودم. حضرت آقا آمدند همه بلند شدند و صلوات فرستادند. دقایقی بیشتر به اذان نمانده بود وقتی آقا روی صندلی نشستند چند نفر از پیشکسوتان و آن ها که جلوتر بودند برای عرض ادب رفتند محضر ایشان. من هم کتابم را برداشتم و وارد جمعیتی شدم که بسیار فشرده بود. در ازدحام شاعران به این فکر می کردم که اگر میسر شد و توانستم رو در رو رهبرم را ببینم چه بگویم؟!
,واقعا سر از پا نمی شناختم. شاید دقایقی نگذشت و خودم را روبروی ایشان دیدم. راستش زبانم بندآمده بود. همه حرف هایی را که مرور کرده بودم فراموش کردم. رهبر معظم انقلاب با لبخندی مهربان مرا به خود آوردند. سلام گفتم با مهربانی پاسخ دادند و خودشان سرصحبت را باز کردند. کتابم را تقدیم کردم. فرمودند: «به به! کتاب شماست» من هم عرض کردم: «بله!» نگاهی انداختند. تورقی زدند و گذاشتند روی میزکه بعد بخوانند، وقت تنگ بود و جمعیت زیادی منتظر، باید خداحافظی می کردم که با خودم گفتم حیف است از این دیدار یادگاری نداشته باشم. از ایشان تقاضای چفیه کردم و باز هم با همان لبخند مهربان فرمودند: «بله، حتما!» چفیه را متبرک کردند و به من دادند. بعد رفتم و در صف ایستادم برای نماز. با چفیه ای که دستم بود و شوقی که در دلم تا بی نهایت جاری بود.
,*آقا فرمودند: «این غزل شما بنده رو وادار می کنه برم حتما این کتاب رو از اول تا آخر بخونم...»
, *آقا فرمودند: «این غزل شما بنده رو وادار می کنه برم حتما این کتاب رو از اول تا آخر بخونم...», *آقا فرمودند: «این غزل شما بنده رو وادار می کنه برم حتما این کتاب رو از اول تا آخر بخونم...»,«دیارباران»: کدام شعر را برای آقا خواندید و نظر ایشان چه بود؟؟
, «دیارباران»: کدام شعر را برای آقا خواندید و نظر ایشان چه بود؟؟, دیارباران,بعد از نماز و افطار رفتیم برای شعرخوانی. من درست روبروی حضرت آقا نشسته بودم. صندلی اول. نوبت به من رسید برای شعرخوانی. غزلی خواندم که پیشکش شده بود به حضرت نبی اکرم (ص). لب که باز کردم و بیت آغازین را خواندم تحسین های رهبر معظم انقلاب دوباره به من دلگرمی داد و هر بیتی را که می خواندم با تشویق های حضرت آقا مواجه شد.
,بعد از شعر خوانی باز هم بنده را تشویق کردند و خطاب به من فرمودند: «شما غزل می گید؟!» بنده عرض کردم: «بله!» بعد فرمودند: «خیلی خوب، مجموعه ای هم منتشر کردید؟» که عرض کردم: «بله! یک کتاب بود(خواب مشترک)که تقدیم حضورتان کردم.» بعد ایشان فرمودند: «این غزل شما بنده رو وادار می کنه برم حتما این کتاب رو از اول تا آخر بخونم...»
, بعد از شعر خوانی باز هم بنده را تشویق کردند و خطاب به من فرمودند: «شما غزل می گید؟!» بنده عرض کردم: «بله!» بعد فرمودند: «خیلی خوب، مجموعه ای هم منتشر کردید؟» که عرض کردم: «بله! یک کتاب بود(خواب مشترک)که تقدیم حضورتان کردم.» بعد ایشان فرمودند: «این غزل شما بنده رو وادار می کنه برم حتما این کتاب رو از اول تا آخر بخونم...», «این غزل شما بنده رو وادار می کنه برم حتما این کتاب رو از اول تا آخر بخونم...»,از اینکه توانسته بودم دل رهبرم را شاد کنم سرازپا نمی شناختم. همانجا با خودم عهد بستم که هرگز از غزل و شعر آیینی دست بر ندارم. از این اتفاق بسیار خرسند بودم و تا پایان جلسه لبریز شور و شعفی وصف ناشدنی. همه بعد از مراسم به من تبریک می گفتند.
,* شب ها همه خواب مشترک می بیینند
, * شب ها همه خواب مشترک می بیینند, * شب ها همه خواب مشترک می بیینند,«دیارباران»: کتاب «خواب مشترک» از چه سخن می گوید؟ چه شد که اسمش را گذاشتید «خواب مشترک»؟
, «دیارباران»: کتاب «خواب مشترک» از چه سخن می گوید؟ چه شد که اسمش را گذاشتید «خواب مشترک»؟, دیارباران,کتاب خواب مشترک شامل بخشی از سروده های بنده است در سه بخش آزاد، دفاع مقدس و آیینی که به همت انتشارات سوره مهر منتشر شده، نام کتاب برگرفته از یک رباعی است که تقدیم شده به حضرت موعود (عج):
,انگار تو را همیشه تک می بینند
,در آینه های مشترک می بینند
,از بس که تمام روز در فکر تواند
,شب ها همه خواب مشترک می بیینند
, ,
,
, *هدف اصلی من نوشتن است، سرودن و شاعرانه زندگی کردن...
, *هدف اصلی من نوشتن است، سرودن و شاعرانه زندگی کردن..., *هدف اصلی من نوشتن است، سرودن و شاعرانه زندگی کردن...,«دیارباران»: از برنامه های شعری آینده تان بیشتر بگویید. کتاب جدیدی در راه است؟
, «دیارباران»: , دیارباران, از برنامه های شعری آینده تان بیشتر بگویید. کتاب جدیدی در راه است؟,همه برنامه های من وقف در شعر است و بس. هدف اصلی من نوشتن است. سرودن است و شاعرانه زندگی کردن.
,بله! مجموعه یا بهتر بگویم مجموعه های جدیدی در راه است که انشالله تلاش می کنم هرچه زودتر وارد بازار کتاب شود به امید خدا...
,«دیارباران»: یک بیت شعر میهمانمان می کنید البته یک بیتی که بیشتر از همه دوستش می دارید؟؟
, «دیارباران»: یک بیت شعر میهمانمان می کنید البته یک بیتی که بیشتر از همه دوستش می دارید؟؟, دیارباران,ای کاش ببندی چمدان سفرت را
,این جمعه بیافتد به تو چشم نگران ها...
,«دیارباران»: بعد از خواندن این کلمات اولین مطلبی که به ذهنتان می رسد را لطفا بیان کنید. البته به زبان شعر؟
, «دیارباران»: بعد از خواندن این کلمات اولین مطلبی که به ذهنتان می رسد را لطفا بیان کنید. البته به زبان شعر؟, دیارباران,باران: آه باران، باران، شیشه ی پنجره را باران شست ...
, باران:,غزل: گفتی غزل بگو چه بگویم مجال کو...
, غزل: ,زایر: زایری بارانی ام آقا به دادم می رسی؟
, زایر:,رضا نیکوکار: یک قطره ی ناچیز...
, رضا نیکوکار:,تنهایی: تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست...
, تنهایی:,«دیارباران»: دوست دارم پایان این گفت و گو با یکی از آرزوهای شما همراه باشد. بهترین آرزویی که همین الان دارید؟
, «دیارباران»: دوست دارم پایان این گفت و گو با یکی از آرزوهای شما همراه باشد. بهترین آرزویی که همین الان دارید؟, دیارباران,بهترین آرزویی که دارم این است که باهم مهربان تر باشیم. قدر زندگی را بدانیم تا وقتی که هستیم. اگر خوبی ها را برای دیگران آرزو کنیم به خودمان هم همان می رسد. همین.
,و در پایان یک رباعی نذر امام هشتم:
,از فصل بهار تا زمستان باران
,از رشت به مقصد خراسان باران
,زایر که شدی می چکد از چشمانت
,باران باران همیشه باران... باران
,انتهای پیام/ج
]
ارسال دیدگاه