به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ پیشکسوت بسیجی جانباز "محمد زارع تیموری" جانباز شیمیایی و اعصاب خاطرهای از نفوذ نیروهای ایرانی به داخل نیروهای متجاوز بعثی همراه با سختی های آن را برای "پایگاه اطلاع رسانی سازمان بسیج پیشکسوتان جهاد و شهادت" ارسال کرده است که در ادامه تقدیم میشود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بسیج پیشکسوتان,در یکی از روزهای بسیار گرم سال1364با یک تیم گشتی شناسایی به فرماندهی برادر رضا کرملو ، به منظور انجام کار اطّلاعات عملیاتی و بررسی مواضع و تحرّکات دشمن بعثی به محورهای عملیاتی تنگه ابوغریب و عین خوش دهلران واقع دراستان ایلام اعزام شدیم. درحین راه از وسط رودخانه ای با بلند کردن اسلحه به دست و با همان لباس های رزم مان عبور کردیم . درعرض چند دقیقه از شدت گرما آن لباس های خیس سریعاً خشک شد . سپس چندین کیلومتر از جاده ای که در بعضی قسمت های آن نیزار و برخی جا ها زمین رملی بود ، پیاده عبور کردیم تا به اطراف ابوغریب رسیده و از طریق کانال تنگی ، لحظه به لحظه در حال نزدیک شدن به مواضع عراقی ها بودیم.
,از خشک بودن هوا و عطش ، طاقت مان بریده شده و تمام آب همراه خویش را خوردیم . فرمانده که خیلی بیشتر از ما زحمت کشیده و تلاش نموده بود ولی با آن حال ، اصلاً لب به قطره ای از آب نزده بود ! در ادامه مسیر با زیرکی از نگاه هایمان فهمید که باز تشنه هستیم . در کمال ناباوری ، قمقمه اش را از فانوسقه باز کرد و به ما داد ! با خجالت از این ایثارش تشکّر نمودیم .
,

, من از آقا رضا کرملو پرسیدم : حالا که دیگر آب خوردن نداریم ، از این به بعد چه خواهد شد ؟ وی با نگاه معصومانه ای اوّل با قرائت و ترجمه آیات 249 تا 251 سوره بقره ، ماجرای خطای بی موقع آب نوشیدن، سپاهیان فرمانده طالوت در هنگامه جهاد و مبارزه شان با جالوت ظالم و ستمگر در زمان پیامبری حضرت اشموئیل نبی(ع) که مرقد مطهّر آن پیامبر خدا در شهرستان ساوه قرار دارد را در آزمایش الهی ، برایمان تعریف و عرض کرد :
,برادران عزیزم ! خدا بزرگ است و "ما همواره در معرض آزمایشات الهی قرار داریم"و پروردگارمان هم در کتاب آسمانی و هدایتگرش قرآن فرموده : " ان تنصروالله ینصرکم و یثبّت اقدامکم " یعنی : اگر خدا را یاری کنید او هم شما را مدد و یاری خواهد نمود . چون ما رزمندگان اسلام در راه حفظ و اعتلای دین الهی جهاد می کنیم ، از این رو هرگز نباید نگران باشیم ، صبر داشته و از درگاه او تقاضای استواری و ثبات قدم وپیروزی بر دشمن بنماییم . کسانی که در آن امتحان الهی موفّق شده بودند دعایشان این بود : "رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْکَافِرِینَ " پس ما نیز همیشه و در همه حال به الطاف کریمانه خالقمان ایمان و امید داشته و بگوییم : " وتوکّل علی اللّه و کفی با الله وکیلاً..." ان شاءالله آب برای خوردن پیدا خواهد شد.
,

, بعد از شنیدن این سخنان تلنگر آمیز و تقویت روحیهمان، فرمانده تعداد سه نفر از بچّه ها را با مأموریت، حفظ وتأمین بقیه نیروها در عقب نگه داشت و بنده و برادر عبدالله رمضانی را همراه خود از کانال دیگری که آکنده از تلههای انفجاری و مین های ضد نفر بود به سختی عبور داد ، تا به انتهای آن و قرارگاه عراقیها رسیدیم. برای اوّلین بار بود که انبوه سربازان دشمن را از نزدیک می دیدم ؛ چند نفرشان بالای برجکها یا کنار زاغههای مهمّات مشغول نگهبانی بودند و 5 دستگاه اتوبوس هم نیروهای تازه نفس بعثی را پیاده می کردند. از حجم امکانات و ادوات سنگین زرهی و نیز اوضاع و احوال و... معلوم بود که قرار است به زودی به نیروهای ایرانی حمله کنند. حاج رضا، شجاعانه و سینه خیزکنان خودش را به چند متری آنها، در پشت خاک ریزی رساند مخفیانه با چند قمقمه سراغ تانکر آبی رفت و بعد در گوشهای پنهان شد. جالب اینکه نگهبانها اصلاً متوجّه حضور ما نشده بودند!
,

, عراقی ها در وسط اردوگاه تجمّع نموده و به سخنان توجیهی فرمانده مغرورشان گوش می دادند . یکباره صدای هلهله و شعارهای حمایت آمیزشان از صدام [ همچون شادی سپاه عمر سعد در کربلا] شنیده و اسلحه هایشان را برای اعلام آمادگی جهت حمله ، بالا و پایین برده و تکان می دادند . دراین جا بود که ، احساس تکلیف نمودیم که دیگر وقت و زمان برای برگشت به عقب و اطلاع رسانی به سایر نیروها و رزمندگان به هیچ وجه مقدور و میسّر نیست و با بیسیم هم نمی توانستیم صحبت کنیم . با مشاهده این وضعیت خطرناک ، برادر حاج رضا کرملو ، عِرق و غیرتش غلیان کرد و برای این که سریعا" مانع تحرّک و حمله بعثی های دشمن شود با علامت دادن به ما ، جهت ضربه زدن به دشمن ، ناگهان پیش دستی نمود و همچون سرو رشیدی از جایش برخاست و مانند شیری غرّان ، با فریاد الله اکبر و الموت لصدام شروع به پرتاب نارنجک و تیراندازی نمود و ما هم به تبعیّت از فرمانده سلحشورمان آن ها را به شدّت زیر آتش گرفتیم. درآن لحظه ، جلسه و اجتماع نیروهای عراقی بر هم خورد و با وحشت برای حفظ جان خود و پیدا کردن سوراخ موشی به اطراف پراکنده و فراری می شدند.
,

, ما هم خنده مان گرفته بود ؛ نه آنگونه رجزخوانی هایشان و نه این بزدلی ، واهمه و افتضاحشان ! بالاخره به یاری و مدد خداوند متعال برنامه و نقشه شوم شان ، جهت تهاجم به رزمندگان اسلام خنثی گردید و فهمیدند که مثل کف روی آب و پشه هایی ذلیل در تار عنکبوتی و دام ایرانی ها افتاده اند . سپس تیم اعزامی ما ، پس از انجام آن عملیات و تار و مار کردن دشمن ، دوان دوان از طریق همان کانال ها و جادّه و رود خانه با موفقیت و سلامتی ، به مقرّمان پاسگاه بربیجه موسیان باز گشتیم و قهرمانانه ماجرا را به دیگران شرح و توضیح دادیم.
,,

, از حجم وسیع بمباران هواپیما ها ، شلیک توپ ها ، خمپاره ها و تیراندازی های بی هدف عراقی ها تازه متوجه شدیم که عملیات غافلگیرانه ایذایی ما چنان رعب ، وحشت و عصبانیتی در دل آن ها انداخته و باعث گردیده که متجاوزان بعثی مجبور شوند این گونه کور کورانه زمین و آسمان را مورد هدف قرار دهند. ما هم با شنیدن هر انفجاری فقط می گفتیم : الحمد الله رب العالمین - تعزّ من تشأ و تذلّ من تشاء - الا بذکرالله تطمئنّ القلوب...
,
انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه