به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ حاج صدیق خالدیان جانباز جنگ تحمیلی و آزاده سرافراز در گفت و گو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: سال 1341 در روستای باغ چله از توابع شهرستان دیواندره به دنیا آمدم. فضای پاک و بی آلایش روستا فرصت مناسبی بود برای اینکه خودم را بهتر بشناسم، ولی حمایت ها بی دریغ رژیم ستم شاهی پهلوی از مالکان زورگو و ظلم و ستم مالکان بر مردم بی پناه روستای باغ چله، اولین جرقه های تنفر از رژیم پهلوی را در وجود من روشن کرد.
مالکان به پشتیبانی ژاندارمری زمین های کشاورزی مردم را غصب می کردند و مردم بی پناه نیز نمی توانستند کاری انجام دهند. اصلاً قانونی وجود نداشت که مردم شکایتشان را تسلیم یک نهاد حقوقی کنند. نیروهای امنیتی از مالکان حمایت می کردند و مردم فقط می توانستند سکوت کنند و چیزی نگویند. نظام ارباب رعیتی به طور کامل اجرا می شد و مردم روستاها به عنوان رعیت باید در خدمت مالکان و اربابان کار می کردند و لم تا کام حرف نمی زدند.
وضعیت نابسامان روستا و ظلم و ستم مالکان باعث شد خیلی زود دست از درس و مدرسه بکشم و برای اینکه به امرار معاش خانواده ام کمک کنم کاری برای خودم دست و پا کنم. زمانی که از خانواده ام خداحافظی می کردم، مادرم دستش را رو به آسمان گرفته بود و دعا می کرد. آن لحظه نمی دانستم که مادرم چرا دعا می کند، ولی بعدها فهمیدم که مادرم برای ریشه کن شدن ظلم و ستم رژیم پهلوی و عمال رژیم دعا می کند که فرزندش مجبور نباشد علی رغم سن و سال کمش راهی دیار غربت شود.
پای در مسیری نهاده بودم که خودم هم نمی دانستم انتهای مسیرم کجاست. بالاخره سر از تهران در آوردم و در یک شرکت ساختمانی با دست مزد روزانه 18 تومان مشغول به کار شدم. پسر بچه ای یازده، دوازده ساله بودم که در شهر غریب مشغول به کار بودم و چون هیچ وسیله ارتباطی با روستا وجود نداشت، خبری از خانواده ام نداشتم و به شدت احساس دل تنگی می کردم.
بعد از گذشت دو سال تصمیم گرفتم که به زادگاهم برگردم و یک شغل مناسب در محل زندگی خودم دست و پا کنم. بعد از مدتی سر از یک رستوران بین راهی در استان کردستان درآوردم. علی رغم اینکه وظیفه ام در رستوران، حضور در محل غذاخوری بود ولی برای اینکه بتوانم مقداری پول پس انداز کنم کارها دیگری هم چون کمک به آشپز و هم چنین شستن ظرف و ظروف را نیز انجام می دادم.
حدود دو سالی از حضورم در رستوران بین راهی سقز ـ دیواندره می گذشت و به نحوی به عنوان نیروی ارشد رستوران شناخته می شدم. حضور در کنار مردمی که به رستوران می آمدند نشان می داد که مردم از رژیم دل خوشی ندارند و نشانه های تغییر در رژیم دیده می شد. البته تمام امید افرادی هم چون من به خداوند بود و بس.
تمام مزدم را یک جا برای خانواده ام می فرستادم ولی انعامی را که از مشتریان رستوران دریافت می کردم را برای روز مبادا پس انداز می کردم.
روزها یکی پس از دیگری سپری می شد و همه مردم در انتظار روشنایی صبح بودند. تا اینکه روز موعود فرا رسید. یک شب در رستوران مشغول پذیرایی از مسافران رستوران بودم که مجری تلویزیون گفت: توجه! توجه! به یک باره تمام میهمانان به تلویزیون خیره شدند. تلویزیون تصویر مردی را نشان می داد که عکس شاه را وارونه در دست گرفته بود و در خیابان های تهران می چرخید و بعد از آن تصویر امام خمینی(ره) بر صفحه تلویزیون ظاهر شد. با اینکه هیچ شناختی از حضرت امام خمینی(ره) نداشتم، ولی با دیدن تصویر ایشان احساس کردم تمام آرزوهایم در حال تحقق یافتن است.
مات و مبهوت به تلویزیون نگاه می کردم که ناگاه چند پرس غذایی که در دست داشتم از دستم رها شد و بر روی زمین افتاد. سریع به طرف محل اندوخته پول هایم رفتم و تمام 350 تومانی که در طول این مدت پس انداز کرده بودم را بردشتم و به طرف مغازه سوپر مارکت کنار رستوارن رفتم و به صاحب مغازه سوپر مارکت گفتم: کاک اسماعیل! تمام نقل و شیرینی های داخل مغازه ات را به من بفروش. با 310 تومان تمام نقل و شیرینی های مغازه را خریده ام و در میان مسافران رستوران تقسیم کردم.
بعد به همراه مسافران رستوران تصمیم گرفتیم، جشن بزرگ را ترتیب دهیم. همراه مسافران رستوران به کنار جاده رفتیم و آتش بسیار بزرگی را در کنار جاده روشن کردیم و مشغول جشن و پایکوبی شدیم. مردم شعار الله اکبر سر می دادند. در این میان یک جوان زیبا روی آذری زبان، شعری را با صدای دلنشین قرائت می کرد که هم اکنون نیز در خاطرم باقی مانده است. آن جوان می خواند:
«باطل سرنگون گشت و حق بیدار شد // کاخ های سلطنت ویران شد // در ضمیرش انقلاب آمد پدید // شب گذشت و آفتاب آمد پدید // الله اکبر // الله اکبر // الله اکبر».
شب فراموش نشدنی بود و همه 200 مسافری که در رستوران بودند به نحوی مشغول شادی و سرور بودند. دیدن سیمای نورانی امام خمینی(ره) امید را در دل مردم زنده کرده بود و مردم مطمئن شده بودند که یک بار دیگر می توانند زندگی کنند، بدون ظلم و ستم مالکان. آن شب مردم در کنار جاده دیواندره ـ سقز پیروزی انقلابشان را جشن گرفتند.
انتهای پیام/م
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
]
ارسال دیدگاه