به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، در قسمت قبل از سلسله خاطرات جانباز جنگ تحمیلی و آزاده سرافراز حاج صدیق خالدیان، داستان برپایی جشن انقلاب را بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، در کنار جاده سقز ـ دیواندره منتشر کردیم. در این قسمت ادامه خاطرات پیشمرگ مسلمان کرد حاج صدیق خالدیان را از زبان این رزمنده سپاه اسلام منتشر می کنیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله, پیشمرگ روح الله, قسمت قبل, .,,
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، هم چنان در رستوران بین راهی دیواندره ـ سقز مشغول کار بودم. البته کار کردنم مانع ادامه تحصیلم نبود و به صورت شبانه در امتحانات پایان ترم شرکت می کردم و قصد داشتم تا اخذ دیپلم به تحصیلم ادامه دهم. با تمام مشغله ای که داشتم، از محضر ماموستا غفاری و ماموستا حسینی نیز بهره می بردم و به عنوان طلبه سنتی علوم دینی را نیز فرا می گرفتم.
,,
بعد از مدتی تصمیم گرفتم به عنوان مربی نهضت سواد آموزی وارد این عرصه شوم و گامی در راستای ریشه کنی بی سوادی در شهر و روستای خودم بردارم و به عنوان اولین آموزش یار نهضت سواد آموزی در شهرستان دیواندره و روستای باغ چله ـ زادگاهم ـ مشغول کار شدم.
,,
در ابتدای امر 18 نفر از افراد بی سواد اما مشتاق زادگاهم نزد من آمدند و ثبت نام کردند و به این ترتیب در اولین روزهای تشکیل کلاس استقبال خوبی از این کلاس ها شد. به مرور زمان تعداد پیرمردهای کلاسم به 42 تا 43 نفر رسید. ساعت تشکیل کلاس بعد از فراغت از کار کشاورزی بود و حدوداً از ساعت 6 غروب تا 8 شب این کلاس ها ادامه داشت، ولی گاهی نوآموزان به اصرار خودشان تا ساعت 11 و گاهی تا پاسی از شب مشتاقانه در کلاس می نشستند و من برایشان حرف می زدم.
,,
چون ساعت برپایی کلاس ها مصادف بود با تاریکی هوا و از طرف دیگر هنوز برقی به روستاها نیامده بود، به همین دلیل هر شب یکی از نو آموزان متقبل می شد که چراغ زنبوری و بساط چایی را با خود به مدرسه روستا بیاورد تا کلاس ها دایر شود.
,,
کلاس درس هر شب با شور و شوق وصف ناپذیر افرادی که دیگر سن و سالی از آن ها گذشته بود دایر می شد. افرادی که در روزگار کودکی به دلیل ظلم و ستم حکومت قاجار و بعد از آن پهلوی موفق نشده بودند وارد مهد علم و دانش شوند و به همین دلیل در سال های پیری گام در این مسیر نهاده بودند.
,,
یک شب که در کلاس درس مشغول صحبت کردن با نوآموزان بودم که ناگهان درب اتاق به شیوه ای بی ادبانه توسط دو فرد مسلح باز شد. این دو نفر که از اعضای گروهک های ضد انقلاب بودند بعد از ورود بدون اجازه به کلاس، لب به ناسزا گویی به انقلاب و نظام مقدس جمهوری اسلامی و تمام افرادی که مشغول خدمت به این مردم بودند گشودند.
,,
این دو نفر قصد داشتند من را به اسارت ببرند، ولی وساطت و میانجی گری نوآموزان که همگی سن و سالی داشتند مانع این کار آن ها شد و آن ها مجبور شدند مرا رها کنند. ولی تهدید کردند که اگر یک بار دیگر این کلاس ها برپا شود حتماً مدرسه را به آتش خواهند کشید. آن ها خوب می دانستند که برپایی این کلاس ها باعث می شود مردم از راه کجی که گروهک ها برای مردم ترسیم کرده بودند برگردند و ادامه دهنده مسیر منحرف گروهک ها نباشند. در واقع گروهکی ها از قلم و دفتر من ترس داشتند و به همین خاطر نمی خواستند این کلاس ها دایر باشد.
,,
من بیشتر سعی می کردم فرمایشات و سخنرانی های امام خمینی(ره) را برای نوآموزان بیان کنم. حتی گاهی نیز احادیث و روایات ائمه معصومین(ع) را در کلاس درس برای نوآموزان قرائت می کردم و این مسائل باعث بروز ناراحتی در اعضای گروهک های ضد انقلاب می شد.
,,
با مشورت با نوآموزان تصمیم بر این شد که کلاس ها را تعطیل کنیم. ولی بعد از چند روز نوآموزان با مراجعه به منزل پدر من خواهان برپایی مجدد این کلاس ها شدند. زمانی که اشتیاق این نوآموزان را دیدم تصمیم گرفتم کلاس سوادآموزی را در انباری خانه پدرم برپا کنم. به این ترتیب کلاس درس بعد از چند روز تعطیلی مجدداً با حضور نوآموزان آغاز شد.
,,
بعد از مدتی دوباره سر و کله گروهکی پیدا شد. آن ها مطلع شده بودند که من کلاس های درس را در خانه پدرم برپا می کنم. به همین خاطر هر شب مزاحم ما می شدند و مادرم از ترس اینکه مبادا گروهکی ها مرا به اسارت ببرند، یک لحظه آرام و قرار نداشت و من به خاطر اینکه از شر آن ها در امان باشم مجبور بودم شب را در لانه مرغ صبح کنم.
,,
یک شب اعضای گروهک ضد انقلاب از در و دیوار خانه پدرم بالا می آیند. قصد آن ها این بوده که به یک باره مرا به دام بیندازند؛ غافل از اینکه من آن شب بیرون از خانه هستم. آن ها تمام خانه را زیر و رو می کنند و در نهایت با صدمه زدن به دار قالی مادرم خانه را ترک می کنند.
,,
دار قالی متعلق به یک شرکت بود و مادرم باید بعد از بافتن قالی، آن را به شرکت تحویل می داد و مزد بافتن قالی را دریافت می کرد. زمانی که به شرکت قالی بافی مراجعه کردم و جریان را برای مسئول شرکت تعریف کردم، مسئول شرکت تصمیم گرفت خسارت قالی را از ما نگیرد و مجدداً لوازم بافتن قالی را در اختیار ما قرار دهد.
,,
تکرار اذیت، آزار و توهین گروهکی ها باعث شد که از وضعیت موجود خسته شوم. به همین خاطر به سپاه پاسداران دیواندره مراجعه کردم و جریان زندگی خود و خانواده ام را برای مسئول سپاه دیواندره ـ آقای میرحسینی ـ تعریف کردم. در کنار آقای میرحسینی جوانی نورانی و مؤدب نشسته بود. بعد از تمام شدن صحبت هایم، آن جوان نگاهی به من انداخت و گفت: شما دوست دارید در جهاد سازندگی به مردم مظلوم کردستان خدمت کنید؟
,,
چندماهی بود که جهاد سازندگی فعالیت خود را در کردستان آغاز کرده بود. ولی گروهک های ضد انقلاب با این نهاد نیز مخالف بودند و اجازه فعالیت به این نهاد نمی دادند و هر جا که نیروهای جهاد سازندگی را می دیدند یا آن ها را به اسارت می بردند و یا آن ها را به شهادت می رساندند.
,,
ایشان شهید منصور زارتشت بودند که مسئولیت جهاد سازندگی دیواندره را عهده دار بودند. به این ترتیب من مجدداً خدمت به انقلاب اسلامی را در جبهه ای دیگر آغاز کردم.
]
ارسال دیدگاه