به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از بلاغ، ،شهدا شاهد بر حقیقت این عالمند همان هایی که وقتی هوای این شهر پر هیاهوی سنگی ،گلویت را می فشارد تو را به سمت خویش می خوانند تا برای لحظه ای بنگری و بدانی انسان را نه برای فنا که برای بقا آفریده اند. حال ماهم برای آنکه حال و هوایمان بعد از ماه رمضان عوض نشود و شیطان آزاد شده از بند دوباره اسیرمان نکند دست به دامان شهدای شهرمان شدیم و به دیدار مادری رفتیم که الگویش حضرت زینب سلام الله علیها است و همچون بانوی صبر دو پسر خویش را فدای امام زمانش کرد وخم به ابرو نیاورد .
, شبکه اطلاع رسانی دانا,
خانم حاجیه «زهرا صیاد اوغلی» مادر دو تن از شهیدان برومند بابلسر است مادری زجر کشیده که هنوز چند سالی از پایان جنگ نگذشته بود که دختر بزرگ خانواده به سرطان مبتلا شد و پس از مدتی در اثر این بیماری درگذشت. پدر شهید که در این سالها،سختی از دست دادن عزیزان او را پیر و شکسته کرده بود، دیری نپایید که به دیدار فرزندان شهیدش شتافت. یک سال بعد هم داماد خانواده که بعد از پدر تنها حامی خانواده بود بر اثر سکته درگذشت.
, زهرا صیاد اوغلی,مادر شهیدان حسین و رضا محبوبی، شیر زنی که با وجود دو دختر معلول و کم توان ذهنی و پسری جانباز، پسری که به دلیل حملات شدید عصبی که به واسطه موج گرفتگی به او دست میدهد،همسرش او را رها کرد؛ همچنان خستگی ناپذیر است و هر هفته با بدنی بیمار و زجر کشیده و چشمانی کم سو از کوچه های تنهایی عبور می کند و بر سر مزار شهیدان خود می رود.
,به سوی منزل شهیدان رهسپار میشویم همین که در میزنیم،دو خواهر شهید با نام لیلا و بتول در را به رویمان باز میکنند، لیلا خوشحال میشود. بتول لبخند میزند و صدای خوش آمد گویی دو دختر مظلوم که سالهای زیادی فقط دیدند و توان بازگو کردن آنچه تاکنون دیده اند را ندارد ما را به داخل خانه هدایت می کند. از چشمهایشان میتوانی حرفهای زیادی را بخوانید، لیلا دختر کوچکتر حرفهایی برای گفتن دارد، خیلی زود از تنهایی حوصله اش سر میرود. مادر شهید که درد پا امانش را گرفته از بالای پلهها دعوتمان می کند که به داخل خانه بیاییم.
,همین که خود را میهمان مادر دو شهید می بینیم ، شهیدانی چون حسین و رضا که با شنیدن نامشان لرزه بر تن دشمنان اسلام می افتاد و دل دوستان از عشق و محبتشان لبریز میشد حس آرامشی تمام وجودمان را فرا میگیرد. مردم محل آنها را دوست دارند و احترام خاصی برایشان قائلند گویا محبت این خانواده همه را نمک گیر کرده است .
,حضرت زهرا(س) گفتند، چرا نام پسرت را حسین صدا نمی زنی؟
, حضرت زهرا(س) گفتند، چرا نام پسرت را حسین صدا نمی زنی؟, حضرت زهرا(س) گفتند، چرا نام پسرت را حسین صدا نمی زنی؟,از مادر شهید محبوبی درباره خاطراتی از دو پسرش می پرسیم که مادر شهید از زمان تولدشان می گوید:بچه های من دو تا نام داشتند، یعنی یک اسم شناسنامهای داشتند و یک اسم که ما آنها را در خانه صدا میزدیم حسین اسم شناسنامه ای پسرم بود وقتی کودک بود همه او را کامبیز صدا می کردند.
,
یک شب خواب دیدم حسین من نوزاد شده و در حال شیر خوردن است ، که یک خانم قد بلند با لباس مشکی که صورتش را هم با نقاب پوشانده بود جلو آمد و به من گفت: اسم این بچه چیست؟ گفتم کامبیز... سه بار این سوال را پرسید و هر بار جواب میدادم اسمش کامبیزاست. بار آخر یادم امد، سریع گفتم: نه اسمش حسین هم هست، گفتند: این اسمش حسین است، چرا حسین صدایش نمی زنید؟ ناگفته نماند وقتی حسین را باردار بودم همیشه تشنه بودم و از شدت تشنگی یخ میخوردم. حسین من هم مثل مقتداش لب تشنه شهید شد.
دخترها با سکوت به سخنان مادرشان گوش میکردند و بتول که فرزند دوم خانواده بوده و آن سالها را دیده و لمس کرده هر از گاهی سری به نشانه افسوس تکان میدهد و اشکی از چشمانش جاری میشود.
,
,
مادر شهیدان محبوبی ادامه داد: جنگ تحمیلی که شروع شد، و حضرت امام (ره) دستور تشکیل بسیج را صادر کردند، حسین که 18 ساله بود ، به خانه آمد و گفت میخواهم عضو سپاه و بسیج شوم.
,حسین خیلی زود به عضویت سپاه در آمد و توانست لیاقت خود را نشان بدهد و آن زمان فرمانده سپاه سواد کوه شد. سعی میکرد کسی از موقعیتش باخبر نشود. فقط من میدانستم و حرفهایش را به من میگفت و توصیه میکرد جایی بازگو نکنم.
,پسرم حسین یک ابهت خاصی داشت. بعضی از برادران پاسدار وقتی از حسین تعریف می کنند از ابهتش می گویند. چشمان حسین هم یک حالت عجیبی داشت. وقتی به چشمانش نگاه میکردی انگار از چشماش اشک می امد، در چشمانش انگار همیشه اشک داشت. منافقین شهر از اسم حسین وحشت داشتند.
,آخرین بار که حسین قصد داشت به جبهه برود به من گفت: مادر زنگ بزنید پروین(خواهرش) بیاید تا او را ببینم و بروم و رفت در سن 21 سالگی در عملیات والفجر هشت در منطقه فاو شهید شد.
,پروین( خواهر شهید) بعد از شهادت برادرانش خیلی بی تاب میکرد، خیلی به برادرانش وابسته بود و علاقه عجیبی به آنها داشت. یک شب که خیلی گریه کرده بود و خوابید در خواب دید پسرش که به یاد برادرش رضا، اسمش را رضا گذاشته بود به سمت حوض آب میرود. درحوض، آب زلالی بود، که رضا برادر شهیدش کنار حوض میآید و بچه را بغل می کند و او را به پروین میدهد و می گوید: خواهرم بی تابی نکن، ما میآییم و تو را با خودمان میبریم اما نه حالا ؛ فعلاً پسرت را بزرگ کن . بزرگتر که شد به سراغت می آییم و بعد هم یک لیوان آب به دستش داد و پروین آب را خورد .مادر شهیدان آهی می کشد و ادامه می دهد: پروین خیلی زود به آرزویش رسید و پیش برادرانش رفت.
,خودم هم یک ماه پیش بود خواب حسین را دیدم. خواب دیدم یک جوان قد بلند به خانه آمد و وارد اتاق شد چون چشمانم را عمل کرده بودم خوب نشناختمش تا مرا دید سلام کرد و از صدایش شناختم حسین است و گفتم حسین جان تویی؟ گفت بله.
,
خواسته فرزند شهید از مادرش
, خواسته فرزند شهید از مادرش , خواسته فرزند شهید از مادرش ,مادر صبور شهیدان محبوبی از پسر شهید دیگرش به نام رضا هم خاطراتی گفت که با گفتنش لبخندی بر لبانش جاری شد. مادر شهید گفت که رضا پسر دیگرم هم خصوصیات خاص خودش را داشت. یکی از ویژگی های پسرم رضا این بود که در کار خانه خیلی کمکم می کرد از آشپزی تا تمیز کردن خانه. حسین همیشه به شوخی به رضا میگفت: مگه تو دختری که اینجوری کار خانه انجام میدهی؟
,آخرین شبی که رضا قرار بود به جبهه برود و این بار پنجمش بود. به او گفتم رضاجان دیگر نرو، من تنهام،بمان؛یک برادرت که درتهران است و خواهر بزرگت هم که اصفهان این دوتا خواهرت هم که مریض هستند ، هیچکس را ندارم، خیلی تنهایم، مادر تو بمان؟ رضاجان کتابهایت را گرفتم گذاشتم داخل کمد، بمان و درس بخوان ـ آن زمان در مقطع سوم راهنمایی بودـ اما رضا گفت: مادر قول میدهم به جان بابا (بالاترین قسمشان این بود) ایندفعه که برگشتم دیگر نروم. راست میگفت، برگشت و چه برگشتنی...
,وقتی که می رفت به من گفت، مادر گریه نکنی ،هرچند امید به شهادت ندارم اما اگر این افتخار نصیبم شد گریه و زاری نکنی مادر!خدایی نکرده پیش مردم اشک نریزی که دشمن شاد شود. آبروی ما را حفظ کن. شیر زن باش مادر، اگه میخواهی گریه کنی در خلوت خودت گریه کن. اگر شهید شدم میخواهم که فردای شهادتم یک جعبه شیرینی بگیری و جلوی در خانه پخش کنی.
,رضا برای پنجمین بار به جبهه رفت و در عملیات محرم به شهادت رسید در حالی که 17 سالش بود. مادر شهیدان یکی دیگر از خصوصیات بارز فرزندانش را خواندن نماز عنوان کرد و گفت: هر دو پسر شهیدم در سن 9 سالگی با اینکه هنوز به سن تکلیف هم نرسیده بودند نمازشان را میخواندند و روزه می گرفتند.
,تنها آرزویم دیدن امام خامنه ای است
, تنها آرزویم دیدن امام خامنه ای است, تنها آرزویم دیدن امام خامنه ای است,از حاج خانم محبوبی سوال میکنم چه آروزیی دارید خیلی صریح می گوید : سی سال پیش آرزو داشتم امام(ره) را ببینم و حالا تنها آرزویم این است که امام خامنه ای را ببینم .
,پیش خودمان فکر میکردیم لابد آرزوی مادر شهید شفای فرزندانش است و یا...اما مادر شهیدان ،آنقدر در ولایت ذوب شده بود که هیچ آرزویی بجز دیدن امامش را نداشت.
,بدقولی کروبی به خانواده شهدا
, بدقولی کروبی به خانواده شهدا, بدقولی کروبی به خانواده شهدا,در همین حین که مشغول عکس گرفتن از خواهر شهید بودم مادر شهیدان از خاطره دیدارش با کروبی در دوران ریاست بنیاد شهید را برایمان نقل کرد و بدقولی که در حق خانواده شهدا کرده بود. مادر شهید گفت که حدود سی سال پیش بود به جای مادر خدا بیامرزم با رضایت خانواده به مکه رفتم و در آنجا کروبی را دیدم ،جلو رفتم وگفتم: حاج آقا من مادر دو شهیدم، شما را به همین خانه خدا قسم ، آرزو دارم امام(ره) را ببینم، گفت: چشم چشم چشم. بعد رو کرد به معاونش و گفت: حاج آقا اسم و آدرس حاج خانم را بگیر رفتیم تهران به من یاد آوری کن اولین نوبت حاج خانم را بفرستیم دیدار امام(ره) من هم که خوشحال و مطمئن شدم که بالاخره امام (ره)رامیبینم. یکسال بعد که کروبی به متل بانک بابلسر آمد به همه خانواده شهدا کارت داده بودند تا بتوانند با رئیس بنیاد شهید ملاقات داشته باشند. بعد از سخنرانی خواستم بروم جلو و سوالی که مدتها در ذهنم بود را از او بپرسم. یکدفعه دخترم پروین گفت مادر کجا میروی؟ اما من رفتم جلوی کروبی، او گفت بروید کنار ببینم حاج خانم چه مشکلی دارد؟ گفتم: سلام علیکم حاج آقا...سلام کرد و گفت: سلام حاج خانم. گفتم: مرا شناختید؟ گفت نه نمیشناسم. گفتم من همان کسی هستم که در مکه به کعبه قسمتان دادم که مرا به دیدار امام(ره) بفرستید. فکر کرد و گفت: بله . چشم چشم چشم..
,گفتم: چی چشم؟ دیدم نگاه کرد به یکی از مسئولان بنیاد و گفت: آقای فلانی اسم حاج خانم را بنویس وقتی رفتم تهران اولین نفر حاج خانم را بفرستیم برای دیدار امام(ره). تا این حرف را زد ، بلند گفتم: آقای کروبی راست می گوید اسم مرا روی یخ بنویسید ، وقتی که یخ آب شد اسم من هم پاک میشود. دیدم یک نگاهی به من انداخت و گفت: نه حاج خانم ایندفعه با دفعه ی قبل فرق دارد. ایندفعه دیدار شما با امام (ره) حتمی است. که گفتم می بینیم. وقتی حرفم با کروبی تمام شد کسانی که در آن مجلس بودند می گفتند چی از کروبی خواستی که بلند گفتم: امام، امامم را میخواستم، همین الان هم آرزویم این است که بتوانم حضرت آقا را یک بار ببینم.
,پسرانی که هنوز مادر پیرشان را فراموش نکردند
, پسرانی که هنوز مادر پیرشان را فراموش نکردند, پسرانی که هنوز مادر پیرشان را فراموش نکردند,از مادرشهیدان می پرسیم مادر شما با این وضعیت بیماری با دو دختر بیمار،پسری هم نیست که عصای دستت باشد و یک پسر هم داری که بیمار است ،چه کسی کمک دستتان است که گفت: اگر چه پسرانم نیستند اما من پسران دیگری هم دارم ،چند تا از برادران پاسدار در سپاه بابلسر هستند که بعد از اینهمه سالها نه تنها ما را فراموش نکرده اند بلکه همیشه به ما سرمی زند و مثل پسرهایم می مانند.
,
حاجیه خانم زهرا صیاد ادامه داد که روز بیست و سوم ماه رمضان بود که به امامزاده ابراهیم و مزار شهدا رفتم ؛ دیدم یکی از مسئولان بنیاد شهید بابلسر آمد. از من پرسید: حاج خانم چرا اینجا نشستید؟ شما را به خانه برسانیم . گفتم نه شما فقط اینجا احوال مارا میپرسید؟ من که هیچوقت از شما تقاضایی نداشتم، اما شما نباید به ما سری بزنید.
,مسئولان به وضعیت حجاب جامعه رسیدگی کنند
, مسئولان به وضعیت حجاب جامعه رسیدگی کنند, مسئولان به وضعیت حجاب جامعه رسیدگی کنند,از مادر شهیدان محبوبی می خواهیم خواسته اش را از مسئولان بگوید که مادر شهید آهی کشید و گفت:از مسئولین میخواهم به وضعیت حجاب جامعه برسند ،بد حجابی در شهر بیداد می کند ،آنقدر بدحجاب ها جولان گرفتند که جز غصه برای ما چیزی ندارد . وقتی وضع برخی از جوانان را می بینم ناراحت می شوم که چگونه روی خون شهدا پا می گذارند.
,مادر شهیدان همچنان ادامه میدهد: سایه ای که امروز درخت تنومند جمهوری اسلامی ایران برای مردم این سرزمین فراهم کرده است با خون جوانانی آبیاری شده که جانشان را به کف دست گرفتند و شهید شدند . این شهدا برای حفظ ناموس و وطن جان دادند برای حجاب شهید شدند .مگر جوانان ما چند سال سن داشتند؟ رضا 17 سال و حسین 21 سال سن داشت . حسین در وصیت نامه اش نوشت خواهرم حجاب تو برنده تر از خون من است.
,حاجیه خانم صیاد با گلایه از مسئولان تصریح کرد: چرا نباید مسئولی جلوی این وضع بدحجابی را بگیرد حتی شده با تذکر لسانی!؟
,مادر شهیدان تاکید کرد: خواسته ما و همه خانواده های شهدا این است که جلوی بدحجابی که مثل ویروس درحال شیوع درشهرها هست را بگیرند.
,مادر شهیدان از خواسته و انتظاری که از رئیس جمهور داشت هم گفت و افزود: از شیخ حسن روحانی میخواهم به فکر مردم و مستضعفین باشد و زمینه اشتغال و ازدواج جوانان را فراهم کند همچنین وضع حجاب را در جامعه سرو سامان بدهد.
,انتهای پیام/خ
]
ارسال دیدگاه