به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از بانوپرس : بارها او را در مراسمات و یادواره های شهدا دیده بودم . بیانی پرشور و حماسی داشت . خطابه هایش حاضرین در محفل را به وجد می آورد . بقدری که وقتی از پشت تریبون کنار می رفت ، تا پنج شش ردیف اول همه به احترامش از جا بلند می شدند . می دانستم بیان بلیغ و رسایی دارد . مادر دو شهید بود که نام یکی از آنها همچون نگینی در پیشانی شهدای گردان کربلا می درخشد . سوز کلامش تا عمق جان نفوذ می کند . اما من فکر می کردم اگر مقابلش بنشینی و او آموزه های شهداییش را در جانت تزریق کند لطف دیگری دارد!
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بانوپرس : , بانوپرس, بانوپرس, ,

, ,
به همین دلیل مصمم شدم با او دیداری داشته باشم . برای انجام این دیدار به نورانیت وجود فرزندان شهیدش متوسل شدم و حاج اسماعیل شهید ثابت کرد بهشتی ها چقدر لطیف و مهربان هستند !
,آری ! من به دیدار مادر شهیدان «فرجوانی » رفتم . هم او که دو پسر خود اسماعیل و ابراهیم را علی وار تربیت کرد و در راه حسین هم فدا کرد . وقتی این دیدار فراهم شد همین که پا به درون خانه گذاشتم ، ناخودآگاه قلبم به تلاطم افتاد . هر کسی به قدر ظرفیتش از وجود حاج اسماعیل بهره برده بود و من هم ماهها منتظر چنین فرصتی بودم . آن لحظه که فرا رسید به نور مطهر شهیدان فرجوانی چنان نوازشی شدم که قلبم گنجایش آن را نداشت . به واسطه فیضی که بردم تا آخر عمر یادم می ماند عشق یعنی چه ؟ محبت یعنی چه ؟ صبر یعنی چه ؟ تحمل ناملایمات یعنی چه ؟ هنوز دستم روی قلب پر تپش و ناآرامم بود که اولین سوالم را پرسیدم :
,*** مادر بعد از جنگ چه می کنید؟
,من ابتدا بگم از قلم بدستان خیلی گله دارم . چونکه جنگ تمام شد ولی عمر من تمام نشد و به آن خواسته هایی که انتظارش را داشتم ، نرسیدم . خیلی حرفها تو دلم دارم . فقط بگم من یکسال قبل از پیروزی انقلاب شروع به فعالیت در اجتماع کردم و تا حالا به خونه برنگشتم که به زندگی خودم برسم . امروز نوع فعالیتم عوض شده . همین امروز برای تهیه یک GPS جنگی و یک نوع دوربین شب بینی جنگی به اکثر ادارات رفتم و آخرش به نتیجه نرسیدم . در تمام این سالها ساعات عمر من همینطور گذشت .
,***از چندسالگی هم و غم تون اسلام شد و دفاع از انقلاب ؟
,از ۲۵ سالگی فعال انقلابی شدم .
,***آن موقع ازدواج کرده بودید ؟
,بله . من در سن یازده سالگی ازدواج کردم و پنج تا بچه داشتم .
,***از کی با فعالیت های جنگی اشنا شدید ؟
,شبی که جنگ شروع شد ما آبادان بودیم . چون خواهرم آبادان بود . این قصه اش خیلی مفصله . من هنوز اسلحه سردی که پسر شهیدم ابراهیم برام درست کرده بود نگه داشتم .
,***اسلحه سرد ؟
,وقتی همه از شهر رفتن و حرف هجوم عراقی ها پیش آمد ، پسرم ابراهیم گفت مامان اگه یه وقت عراقی ها اومدن از شکل و شمایلش معلومه با این اسلحه بزن تو سرش . یک چوب بلند دو متری آورد که سرشو شکاف داده بود یک کارد بزرگ هم سرش گذاشت و با سیم محکمش کرد . بعد گفت مامان می دونم نمی ترسی ولی اصلا ترس نداره با همین بزن تو فرقش !
,***واقعا در خودتون این توان را می دید ؟
,بله . یه خاطره بگم . آقایی بزرگوار به اسم برادر محمدزاده ، همین چند روز پیش تعریف کرد من تازه آمده بودم جبهه که گفتن مادر فرمانده فرجوانی می خواد بیاد . من هنوز فرمانده گردان را ندیده بودم . وقتی آمدی یه وقت دیدم چادر رو بستی به گردنت و اسلحه آر.پی.جی رو برداشتی و از خاکریز رفتی بالا به طرف دشمن شلیک کردی . تو دلم گفتم یا خدا ! وقتی شجاعت مادر فرمانده اینه پس شجاعته فرمانده چیه ؟
,***از شهیداسماعیل فرجوانی برامون صحبت کنید ؟
,فیلمها و مصاحبه های زیادی درباره اسماعیل و ابراهیم پر شده از آنها استفاده کنید .
,***در زمان جنگ چطور خانم ها را برای مشارکت در کار جبهه تشویق می کردید ؟
,در زمان جنگ در خانه خودمان نان پزی داشتیم که انواع نان را می پختیم . از فرمانداری روزانه یه تن آرد در خونه ما خالی می کردند و شبانه می آمدند نانها را می بردند . خانم عقیلی ، خانم نعیم ، مادر شهید ظاهری و خیلی خانم های دیگر هم بودند . یک گروه خیاطی هم داشتم که مکانش الان مرکز بسیج دانش آموزی است . برشکار گروه خیاطی فقط خودم بودم . سه تا تولیدی بود که لباس های رزمندگان را می دوخت . خدا قبول کنه افتخار داشتم برشکار این مراکز هم فقط خودم باشم . هنوز تعداد زیادی از خانم های اکیپ خیاطی حضور دارند . طرح چایخانه سنتی هم از خودم دادم و عده زیادی را زیر نظر داشتم . ما فکر کردیم اگر همه لباس هایی که از تن شهدا و مجروحین در می آورند دور بیندازیم برای دولت سخت خواهد شد . چون تهیه لباس نو هزینه زیادی می برد . به همین دلیل آن لباس ها را می شستیم . ترمیم های لازم را انجام می دادیم . گاهی یک لباس رزمنده خیلی از بین رفته بود . آن وقت ما از دکمه ها استفاده می کردیم . مثلا اگر پوتینی نیاز به بند داشته براش بند می انداختن . کار دیگر ما این بود پتوهای خاکی و خونی رزمنده ها را می شستیم . کنار رودخانه یک تخته سنگ بزرگی بود که انگار خدا آن را برای کار ما آنجا قرار داده بود . ما پتوهای شسته را روی آن پهن می کردیم . تا اینکه یک برادری به اسم ابوالقاسم عادلیان از تهران آمد و سختی کار ما را دید . بعد او برای ما لوله کشی کرد و حتی پله درست کرد که خانم ها به راحتی از لبه رودخانه تا روی این تخته سنگ بروند . جای اجاق برای ما درست کرد که آب گرم برای شستن پتوها داشته باشیم . بعدها همین آقا یک ماشین لباس شویی بزرگ برایمان تهیه کرد که جای ده پانزده پتو داشت . جمعیتی حدود پانصد ششصد نفر خانم دراینجا کار می کردند . گاهی شستن بعضی لباس ها در ۴-۵ آب صورت می گرفت . وقتی دیدند کار خانم ها چقدر مفید است ، آقایان هم در همین زمینه ها شروع به کار کردند . هر بار حدود ده هزار دست لباس از این لباس های دور ریختنی تحویل می دادیم . حتی کلمن و برانکارد هم ترمیم می کردیم . حالا گله من از قلم بدستان این است که کار خواهران و برادران هیچ جا درج نشد . انگار هیچ کس و هیچ مسئولی ارزش این کار را درک نکرد .
,***چایخانه سنتی الان کجاست ؟
,چایخانه سنتی را همون بعد از جنگ زدند خرابش کردن .اما جاش کنار رودخانه بود .
,*** آنقدر سند و افراد راوی وجود دارد که یک نفر روی این طرح کار کند ؟
,بله . من تمام عکس هایی که در آنجا فعالیت می کردیم را نگه داشتم . اما نمی دونم چرا این قسمت از فعالیتهای خواهران و برادران در چایخانه مهجور و گمنام ماند . هنوز خیلی از کسانی که در اینجا کار می کردند زنده اند . فقط تعدادی که مسن بودند فوت کردند . اما افرادی که آن زمان جوان بودند حالا هم شکر خدا هستند .
,*** میشه چند تا عکس به من بدید ؟
,نه . هر وقت آمدی پای کار آن وقت همه اطلاعات را بهت می دم .
,***از شهرهای دیگرخانمی هم بین شما بود ؟
,بله بودند . این توضیح را بدم که من خودم مسئولیت تدارکات جبهه و گردان و تیپ یک صاحب الزمان عج را هم داشتم . یک بار از تهران چند خانم کامیونهایی پر از جنس برای جبهه آوردند . دوست داشتند خودشان آنها را به دست رزمندگان برسانند . آمدن پیش ما . منم بردمشون جلو . عکس همه این کارها را دارم . از اقصی نقاط ایران دسته دسته به چایخانه می آمدند و کار می کردند ومی رفتند . حالا نامی از آنها نیست .
,***این خانم های شهرستانی هم گمنام هستند در شهراشون ؟
,اونا که کلا گمنام گمنامند . فقط بچه هایی که تو اهواز با هم بودیم همدیگه رو می شناسیم . هیچ جا اسمی از بچه ها نیست . یه خانمی بود به اسم شاملو که اهل تهران بود . ایشون می آمد در کنار بچه های چایخانه کار می کرد . متاسفانه چون وسیله ای نبود ایشان را به قطار برسونند . مجبور میشه با موتور بستگانش بره که در وسط راه تصادف می کنه و کمرش به طور جدی آسیب دید و ناقص شد .
,*** شرایط بعد از جنگ را چطور ارزیابی می کنید ؟
,من کوچکتر از این هستم که بخوام درباره بعد از جنگ نظر بدم . اما آنچه واقعیت دارد این است از خلقت ابوالبشر تا حالا که ما هستیم همیشه افراد منفی و مثبت وجود داشته اند . همیشه یک عده ای در غربت به سر برده اند . آن کسی که غریب بوده وجودش «حقیقت» داشته . پس حقیقت همیشه غریب است . اونی که ظالم بوده و ظلم کرده هم همیشه آشکار بوده . مصداق سوالتو در جامعه می تونی ببینی . امثال معاویه و یزید کجا رفتند . در عوض امام حسین علیه السلام بعد از قرنها همچنان محبوب است و روز به روز عزیزتر میشه . امام وجودش غربت حقیقت را اثبات کرد در زمان خودش و معاویه و دار و دسته اش هم ظلمت آشکارا بودند . حالا هم وضع به همین منوال است . ما باید بدانیم حقیقت مثل آفتاب پشت ابر است که همیشه پنهان نمی ماند و آشکار می شود . اینها مسائلی هست که وجود دارد . اما متاسفانه هر کس معیار حقیقت و ظلمت را به ایده خودش می سنجد . ای کاش ما ارزش ها را بر مبنایی که خدا برای ما قرار داده بسنجیم و عمل کنیم . برداشتهای ما از حقیقت شخصی شده و ما به رای خود حقیقت را تفسیر می کنیم . برداشتهای ما باید از حقیقت درست باشه تا واقعیت در غربت نماند .
,***وظیفه ما برای نشان دادن چهره واقعی حقیقت چیه ؟
,ما خیلی وظیفه داریم . خیلی . ببینید برای نشان دادن حقیقت باید صبور بود و فعال . امروز من به دنبال کاری برای مدافعان غریب و مظلوم رفتم که به نتیجه نرسیدم . اما ناامید نشدم و فردا باز هم دنبال آن کار را می گیرم و از کمک افراد دیگری استفاده می کنم . این فرد نشد بدنبال فردی دیگر می گردم .
,*** مادر شهیدان فرجوانی چه توصیه ای از سیره علوی دارد ؟
,کلهم مسئول . کلهم مسئول . کلهم مسئول . ببینید شهدای هشت سال دفاع مقدس در یک برهه از زمان احساس مسئولیت کردند و برای امنیت کشور جانشان را فدا نمودند . آنها انجام وظیفه کردند . الان شروع دیگری شده با اسم رزمندگان مدافع حرم . پس باید همه در این مسیر جدید مثل هشت سال دفاع مقدس قرار بگیریم . مردم نباید فکر کنند موضوع دفاع در سوریه به ما ربطی ندارد . اتفاقا در این مورد کلهم مسئول . کلهم مسئول .
,*** چه راهکاری مناسبه تا جوانان ما با ارزشهای اسلامی آشنا بشن ؟
,ببینید اولین اصل اینه که جوان بی کار نماند . جوانی که بیکار ماند دنبال خیلی از معضلات راه می افته . کار برای جوان هست . اما بعضی ها حریص هستند . وقتی کسی بازنشسته شد باید با حقوق بازنشستگی زندگی خود را اداره کند و به جای او پسر جوانش را وارد بازار کار کنند . وقتی جوان از مهمترین مشغله فکریش آزاد شد ، می شود برنامه های هدایتی را به او آموزش داد . اما همش این نیست .
,اصل دوم به اختیار فرد بستگی دارد . برای خیلی ها درک موضوع جبر و اختیار سخت و پیچیده است . ولی من کتاب جبر و اختیار را خلاصه و مفید می گویم . ما به دنیا آمدیم پس محکوم به ماندن در این دنیا هستیم . هر بلایی که سرمان بیاید حق خودکشی و خودزنی و رفتن در راه خلاف نداریم این جبر است . اما اختیار آن است که ما برای انجام کارها مختاریم . می تونیم نماز بخونیم ، می تونیم نخونیم . می تونیم معتاد بشیم ، می تونیم نشیم . خداوند این اختیار را به ما داده که خودمان در پیچ و خم مشکلات راه زندگی را انتخاب کنیم . بالاتر از این خدا حتی سر دو راهی ها به ما راهنمایی کرده که اگه از این راه بری به سعادت می رسی . به اعلی اعلیین می رسی . اما اگه از این راه دیگه بری ، این راه پر از خطره . در این راه قمه کشی هست . معتاد شدن هست . فساد هست . به جایی می رسی بنام اسفل السافلین . پس این آموزه ها برای همه ما روشن است . حالا چرا همه در این راه قرار نمی گیرند ؟ چون قرار گرفتن در این دو راه بستگی به ایمان شخص دارد . بستگی به این دارد فرد چقدر روحیه حق پذیری دارد .
,***مهمترین ویژگی شخصیتی مادر فرمانده گردان کربلا چیه ؟
,عزیزم ! چقدر شما در اشتباهی . من چه قابلی دارم . اگر کسی می خواهد از شخصیت والا کسی الگو بگیرد به شان و جایگاه مقام معظم رهبری توجه کند . او کسی است که اهدافش در غربت قرار گرفته است . در عین حال هر روز روی صفحه تلویزیون ظاهر می شود و راهکارها را به ما می گوید . ایشان چند سال پیش از شبیخون فرهنگی صحبت کرد و از خیلی مسائل دیگر هم صحبت نموده اند . اما آقا در غربت است . چون کسی به طور جدی در راستای فرمایشات ایشان اقدام نمی کند . غربت یعنی نشنیدن کلام شخص . غربت یعنی ندیدن و ندانستن درد دل شخص . فکر می کنید مقام معظم رهبری کم درد داره ؟ پس جوانان ما اگه ولایت شناس شدند خواه ناخواه در راه درست قرار می گیرند .
,*** امروز خانم ها باید از چه طریقی آگاهی خود را افزایش بدهند ؟
,حتما خانم ها باید با مسائل روز آشنا باشند و بداند در اطرافش چه می گذرد . الان راه های زیادی هست . یکیش فضای مجازی . من عضو خیلی از گروهها هستم . باید از فضای مجازی در جهت خوب استفاده کنیم . از طریق برنامه های مجازی فهمیدم چه بحرانی در اطراف ما وجود دارد در حالی که مردم کشورمان در امنیت به سر می برند . خیلی ها خبر ندارند این امنیت به خاطر جانفشانی چه کسانی است . وقتی گهگاهی مردم شهدا را روی دستشان تشییع می کنند آنها با تعجب می پرسن این شهید از کجا آمده ؟ وقتی برای آنها می گیم این ها شهدای مدافع حرم هستند . تازه می گن سوریه به ما چه ربطی داره ؟ اصلا فکر نمی کنند این شهدا بخاطر این رفتند در سوریه می جنگن که ما سراب جبهه مبارزه با دشمنان ایران و اسلام را سوریه گذاشتیم که یه وقت تا سر مرز ما نیان . نیان خانه و شهر ما را ویران کنند . ببینید همین سیلاب چقدر خرابی در استان به وجود آورد و مردم چقدر نگران شدند . در حالی که سیلاب جنگ خرابی هایش بیشتر از این است . خیلی از خانم ها این چیزها را نمی دانند و اگر من این اطلاعات را دارم قسمتیش از طریق همین فضای مجازی است .
,***بعد از جنگ چقدر درنشر فرهنگ دفاع مقدس فعال بودید ؟
,من همیشه میگم اینقدر دلم می خواد به من یه بلندگو بدن ، برم وسط پل نادری بایستم و درباره آن روزها شبانه روز حرف بزنم . بلکه از میان آن جمعیت چهار تا جوان با حقیقت آشنا بشن . الان کمی نسبت به راوی های جنگ کم لطف شدند و کمتر دعوت می کنند . اما شده گاهی در جمع دانشجویان و دانش آموزان مدارس ، در مقابل دوربین صدا و سیما صحبت کردم . همین امروز هم در مراسمی دعوت شدم که صحبت کنم . ما مثل کتاب گویای دفاع مقدس هستیم . حرفهایی داریم که شنونده زیادی دارد . یکبار برای شبکه سه سیما صحبت کردم . شب نمی دونم مردم شهرهای دیگه چطور شماره منو پیدا کرده بودند بهم زنگ می زدند . حتی یه جانباز نابینا از سبزوار بهم زنگ زد که بعد با بچه هایش به اهواز آمدند .
,***چقدر در بیان واقعیتها صریح هستید؟
,یه بار منو برای صحبت در جمع دانشجویان دعوت کردند . در بین راه مدام دعا می کردم که خدا سوژه و سرنخ خوبی برای صحبت به من بده . وقتی از ماشین پیاده شدم . یه دختر دانشجویی منو شناخت و به طرفم آمد . بعد ازم پرسید حاج خانم شما چکار کردی که دو تا بچه این طوری تربیت کردی و به این راه رسیدند ؟ بهش گفتم عزیزم . دخترم بیا تو جلسه تا برای همتون بگم . رفتم پشت میکروفون و گفتم : خیلی از شماها از ما سوال می کنید ما برای بچه هامون چه کردیم که در این راه قرار گرفتند ؟ من میگم شما اول به من بگید آن زمان چی بود که این زمان نیست ؟ امروز پدر و مادرها برای بچه هاشون خیلی کارها می کنند . خوراکی ها و اسباب بازی هایی برای بچه ها می خرند و امکاناتی در اختیارشون قرار می دهند که یک هزارم آن را ما برای بچه هامون انجام ندادیم . خیلی معجزه می کردیم یه چنگ نخود و کشمش می ریختیم تو جیب بچه می فرستادیمش مدرسه . حالا بچه پنج هزارتومن و ده هزارتومن کمشه . این زمان خیلی چیزها هست که اون زمان نبود . اما آن زمان چیزی بود که این زمان نیست . آن عاملی بود که بچه های ما مادران شهدا در این راه رفتند . هر کی بگه من بهش جایزه می دم . هرکسی چیزی گفت ولی آن چیزی نبود که در نظر من قرار داشت . آخر سر خودم گفتم : « آن زمان حیا بود که الان بین جوان های ما مهجور و گمنامه . آن زمان این وضع پوشش نبود . آن زمان لباس ها تنگ و بدن نما نبود . پیش چشم برادر و پدر این ساپورتهای تنگ را نمی پوشیدند . این بچه ها هیچ وقت پیش پدر و مادر پا دراز نمی کردند . همه این جوانهایی که به شهادت رسیدند حیا داشتند . غیرت داشتند . برای ناموس من و تو رفتند .»
,***آخرین سوال . کی خونه را حسینیه کردید ؟
,بعد از جنگ که ستاد نانوایی جمع شد ، تصمیم گرفتیم باغچه خونه را حسینیه کنیم . حسینیه های زیادی از قبل این حسینیه تاسیس شدند و چندین هزار نفر در این محل آموزش قران می بینند . ایام محرم و ماه مبارک رمضان هم برنامه داریم . این کار را در راستای تبلیغ ارزشهای اسلامی و شهادت انجام دادیم .
,***بسیار ممنون . مصاحبت با شما برای من خیلی ارزنده بود و پر از توصیه هایی که روح مقاومت در آن موج می زد.انشالله در برنامه هایی که ما با نسل نوجوان داریم از وجود شما بهره ببریم .
,انشالله . منم ممنونم .
]
ارسال دیدگاه