اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

برای مادران شهید

زن مگو دست خدا در آستین

زن مگو دست خدا در آستین
ادگار آلن پو درباره مادر در شعری آورده است: من در میان آسمان های برین، هنگامی که فرشتگان در گوش همدیگر نجوا می کنند نمی توانم کلمه ای بیابم که به پایه نام مادر مقدس باشد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از تبریزبیدار؛

, شبکه اطلاع رسانی دانا, تبریزبیدار,

مصطفی علیمردانی

,

محمدِ خاله ام
 
1
خاله اسمش را محمد گذاشته بود و مادرم هم اسم من را محمد. هم سن هم بودیم. با هم مدرسه شهید اروج زاده تبریز می رفتیم. سال چهارم دبیرستان بودیم که اول محمدِ خاله به جبهه رفت؛ هنوز چهار ماه نگذشته بود که پیکرش را آوردند. دو هفته بعد هم من به جبهه اعزام شدم و بعد از 9 ماه حضور در جبهه، مجروح شدم و بعد از 4 ماه بستری در بیمارستان به خانه برگشتم. وقتی در بیمارستانی در شمیرانات تهران بستری بودم جنگ تمام شد.
 
2
وقتی پیکر محمد را آوردند نه کسی صدای گریه های خاله ام را شنید و نه کسی اشک هایش را دید. آخر، محمدِ خاله نواری با صدای خودش پر کرده بود و در آن از مادرش - ضمن وصیت – خواسته بود که برای او گریه نکنند تا وقتی که مصیبت عظیمی چون مصیبت عظیم زینب کبری (س) و سیدالشهدا (ع) وجود دارد. خاله به و صیت فرزند شهیدش عمل کرد و هیچگاه کسی گریه های او را ندید.
 
3
من چه قبل از شهادت و چه بعد از آن، زیاد به خانه خاله می رفتم. خانه زادشان شده بودم.
هر وقت برای دیدن خاله به خانه شان می رفتم مرا در بغلش می فشرد و می گفت: "باشوا دُلانیم ممد بالام. ممدیمین ایین وریسن." رفتار ویژه خاله ام با هر کسی که اسمش محمد بود همه را متعجب می کرد. در آذربایجان سنت دیرینه ای وجود دارد که اگر کسی عزیزش بمیرد بقیه اعضای فامیل سعی می کنند به هنگام نامگذاری روی فرزندانشان، اسم آن عزیز از دست رفته را روی فرزندانشان نگذارند چرا که اعتقاد دارند مادر یا پدر آن فرد با شنیدن نام بچه اش ناراحت می شود. اما رفتار خاله برعکس این بود. هر کس که اسمش محمد بود  برای خاله برایش به اندازه محمد شهیدش ارج و قرب داشت و این رفتار خاله باعث شد هر خانواده ای که فرزند پسری به دنیا می آورد اسمش را محمد را بگذارد و این چنین شد که در هر خانه ای حداقل یک محمد زندگی می کرد و خاله، جان می گرفت از این نام ها و نام محمد زنده بود همچنان که خودش زنده و "عند ربهم یرزقون" بود.
هیچکس نفهیمد که خاله بعد از شهادت محمد، به طور ناگهانی بیماری قلبی گرفت و در نهایت هم با همین بیماری فوت کرد.
 

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه