اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

دفتر مشق و چراغ قرمز

دفتر مشق و چراغ قرمز
پسرکی در حالیکه دسته گلی از رزهای قرمز بر دستان کوچکش دارد، به شیشه یکی از ماشینها می کوبد. گویی آینده اش را طلب دارد. راننده اما با بی توجهی شیشه را بالاتر می برد و به خود می قبولاند که نه پسرکی هست و نه طلبش از آینده!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از کاشان اول،خستگی ات را روی صندلی اتوبوس رها میکنی و سرت را می چسبانی به شیشه پنجره اتوبوس. با حرکت اتوبوس،مناظر پیش رویت عوض می شود. ساختمان ها، آدم ها، خیابان ها و درختان پیوسته جایشان را باهم عوض می کنند و در هر ثانیه با ترکیب جدیدشان، فکرهای جدیدی را برایت میسازند. توقف اتوبوس با قرمز شدن چراغ راهنمایی هم نمی تواند تو را از خواب سنگین افکارت بیدار کند. خیال میبافی و همزمان به کودکانی که کنار پیاده رو هستند و با ایستادن ماشین ها، دست پر به خیابان می آیند فقط نگاه میکنی!
پسرکی در حالیکه دسته گلی از رزهای قرمز بر دستان کوچکش دارد، به شیشه یکی از ماشینها می کوبد. گویی آینده اش را طلب دارد. راننده اما با بی توجهی شیشه را بالاتر می برد و به خود می قبولاند که نه پسرکی هست و نه طلبش از آینده!
پسرک به سمت ماشین دیگری می رود. خسته به راننده نگاه می کند. دیگر لازم نیست حرفی بزند. نگاه آدمها را می شناسد. از حرارت چشمان‌ آدمها، صیقل دلشان را میفهمد… .
آن سوتر دخترکی لاغراندام، روسری گل بهی اش را روی سرش سفت می کند و‌ پاکت فال هایش را میان انگشتان کشیده اش جابجا می کند. او نیز می خواهد تنهایی اش را با سرنوشت آدمها،به نمایش بگذارد.
حس می کنی دردی تلخ، قلبت را چنگ انداخته و خیال رها کردن ندارد. این کودکان چقدر زود هوس بزرگ شدن کرده اند… . چه کسی جای کیف و کتاب مدرسه شان را با گل های رز و پاکت های فال جابجا کرده است؟! چراغ سبز می شود و‌ تو‌ در حالیکه مسیرت با اتوبوس یکی است به جلو‌ میروی اما فکرت، ذهنت و نگاه نگرانت، پشت همان چراغ قرمز، جا می ماند. سکوت این کودکان معصوم فریاد می زند که نقصی در کار است. نیازی به این پرسش نیست که چه کسی مسؤول این صحنه های تلخ است. والدین آنها، اقوام، جامعه، دولت و‌ حتی آن عابر پیاده ای که مسیر پیاده رو را طی می کند و‌ شاید حتی خود تو!
همه مسؤولند؛ آن کودک، تنهاست، چون آدم بزرگ های زندگی اش،بزرگی نکرده ند!
رشته افکارت را بدجور گم کرده ای و سرگردان، باز به ساختمانها، آدمها، خیابانها و درختان نگاه می کنی و در دل آرزو می کنی کاش تا انتهای مسیرت، نه چهارراهی باشد و نه چراغ قرمزی و نه کودکانی که تک و تنها، پی سرنوشت می دوند…

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, کاشان اول,
,
,
,
,
,
,

سمیه مصدقیان

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه