اخبار داغ
  1. رهبر شهید و تجربه حضوری پر صلابیت در سازمان ملل/ تاکید بر تضمین امنیت منطقه در سایه محاکمه عامل ناامنی منطقه!
  2. سخنان رئیس‌جمهور در سازمان ملل در شأن ملت ایران بود/ دفاع از حقوق‌ ملت انسجام را افزایش داد
  3. داماد "حسن روحانی" چه کاره دولت است که در هر موضوعی اظهارنظر می‌کند؟/داماد سرخانه نگران کیک تولد همسایه!
  4. فرصت‌سوزی حسن روحانی از سفر تاریخی رئیس‌جمهور چین به ایران
  5. روزی که قرآن تمام حجت شهید رئیسی در سازمان ملل شد
  6. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  7. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  8. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  9. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  10. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  11. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  12. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  13. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  14. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  15. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  16. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  17. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  18. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  19. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  20. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم

داستان زندگی زنی تنها با سرگذشت غم انگیز!

داستان زندگی زنی تنها با سرگذشت غم انگیز!
اوایل ازدواج فکر می کردم خوشبخت شدم و همه چیز برایم عادی بود تا اینکه بعلت مسافرتهای همسرم با پدر و مادرش روزی شک کردم که چقدر مسافرت، چقدر عزا و چقدر عروسی و اینکه چرا اینها من را با خودشان نمی برند!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل ازتیار؛ زنی تنها که به تازگی به همراه دخترش منزلی را اجاره کرده است داستان غم انگیز زندگی اش که زبانزد همسایه ها شده دل هر شنونده ای را به درد می آورد فکرکردم شاید با انتشار داستان زندگی غم بار او بتوان فرد خیر، نهاد یا مسئولی را برای کمک به او مشتاق کرد و برای همین به دیدار او رفتم تا ببینم چه مشکلی داشته که داستان غم انگیزش زبانزد خاص و عام شده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, تیار,

در دیدار اول به راحتی می شود فهمید که بسیار سختی کشیده با او سر صحبت را باز کردم گفت سرنوشتم از اول با مصیبت گره خورده و بختم هم سیاه بود پرسیدم چرا گفت: پدر و مادرم فوت کرده اند و اهل شهرستان هستم و کسی را به جز یک برادر که آنهم به خانه اش راهم نمی دهد ندارم.

,

از او درباره زندگی و همسرش پرسیدم آهی کشید و در ادامه گفت: یتیم بودم که به واسطه یکی از آشنایان با خانواده ای آشنا شدم و با پسرآن خانواده ازدواج کردم اوایل همه چیز خوب و عالی بود چیزهایی که نخورده بودم را برایم می خریدند حتی انواع آجیل و شکلات و ... و خلاصه هر آنچه ندیده و نخورده و نپوشیده بودم برایم تهیه می کردند.

,

ولی یک مشکل بود آن هم این که اکثرا تنها بودم و والدینش همسرم را با خود می بردند و می گفتند میرویم عروسی یا مجلس عزای فامیلهایمان که تهران هستند و ... خلاصه هر بار به بهانه ای ده تا 15 روز می رفتند و بعد پیدایشان می شد و بعد از مدتی دوباره وضع به همین منوال بود.

,

اوایل همه چیز برایم عادی بود تا اینکه روزی شک کردم که چقدر مسافرت، چقدر عزا و چقدر عروسی و اینکه چرا اینها من را با خودشان نمی برند!

,

روزی که دوباره آنها قصد سفر کردند پایم را در یک کفش کردم که خسته شدم از این وضعیت و باید من را همراه خود ببرید که بدانم شما کجا می روید مگر چقدر مسافرت و عروسی و عزا دارید؟

,

خلاصه مصیبت و گرفتاری و غم از آن روز برایم آغاز شد و زندگی روی واقعی خود را به من نشان داد با آنها سوار تاکسی شدم و به راه افتادیم چند خیابان که رد شدیم دیدم مقابل مرکز روانپزشکی ماشین را نگهداشتند و رفتیم داخل...

,

وارد اتاق که شدیم دیدم دکتر و بقیه با همسرم و پدر و مادرش احوالپرسی می کنند که خوبی و ... و من تعجب کردم که اینها همدیگر را از کجا می شناسند.

,

دنیا روی سرم آوار شد پس مسافرت، عروسی و عزایی در کار نبود و همسرم که بیمار روحی روانی است هر از گاهی برای درمان در اینجا بستری می شود و دوباره زندگی را از سر می گیرد هر چه گریه و التماس و گلایه و شکایت کردم راه به جایی نبردم پدر و مادر همسرم به من گفتند دوست نداری می توانی طلاقت را بگیری و بروی ولی من که جایی و کسی را نداشتم کجا می توانستم بروم و مجبور شدم با زندگی بسازم.

,

مدتی بعد دخترم به دنیا آمد و من برای او هم شدم پدرهم مادر و با همسر بیمارم هم کاری نداشتم ولی او مرا خیلی اذیت می کرد کتک می زد و حتی از ترس اینکه به من و دخترم صدمه ای بزند حرفی نمیزدم.

,

تازه این منزل را اجاره کردیم و من با دخترم در یک اتاق و همسرم هم در اتاق دیگر فقط مشت مشت دارو می خورد و بیهوش و در حالت خواب و بیداری روزگار می گذراند.

,

من ماندم یک مشت خرج و مخارج زندگی و اجاره خانه و درآمد بسیار کمی که داریم.یکی از آشنایان همسرم به خاطر رضای خدا اجازه داده که همسرم در مغازه او کار کند و ماهانه مبلغ بسیار اندکی به او می دهد که آنهم خرج دکتر و هزینه داروها او نمی شود.

,

خلاصه من ماندم و یک دنیا مشکل و گرفتاری که نمیدانم چه کنم دردم را به چه کسی بگویم و دست کمک به طرف چه کسی دراز کنم فکر زندگی و آینده دخترم هستم که از وقتی بزرگ شده غم را در چشمانش می بینم و نگران هستم که خدای نکرده او هم افسرده و بیمار شود و نتیجه یک عمر عذابی که بخاطر او کشیدم تا او را بزرگ کنم به باد برود.

,

از تمام افرادی که برای کمک به این فرد راغب باشند درخواست می گردد تا از طریق قسمت نظرات اعلام آمادگی کنند تا با آنها تماس گرفته شود.

,

 

,

 

,

انتهای پیام/م

,
 
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه