اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

روایتی از مادربزرگ‌های دفاع مقدس/ بخش اول

همه دارایی مادربزرگ

همه دارایی مادربزرگ
پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می‌خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می‌توانید بیایید میوه‌های باغم را بچینید و بفرستید جبهه چون پسرم به جبهه رفته دلم می‌خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از پایگاه خبری تحلیلی طنین یاس، دوران دفاع مقدس، دورانی بود که هر کسی از زن و مرد،  پیر و جوان، شهری و روستایی حتی عشایر غیور کشور دست به دست هم داده و هم دل و هم زبان به اندازه وسع مالی و توان جسمی خود به رزمندگان خطوط مقدم جبهه کمک می کردند این کمک رسانی در غالب خدمات پشت جبهه تا ارسال مواد غذایی و حتی پوشاک فصل بود ، آنچه در پیش رو دارید بخشی از خاطرات خدمات مادربزرگ ها در طول روزهای سخت اما شیرین دفاع مقدس است. 

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

بوی خوش

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

* میوه های باغ

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

* همه دارایی مادربزرگ

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

   

,

                                                                                                                                                            

, ,

بوی خوش

, بوی خوش, بوی خوش, بوی خوش,

هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.

, هر سال چند روز به عید مانده مادر و مادربزرگ و پدربزرگم و گروهی از آقایان و خانم ها می رفتند به چای خانه ی اهواز که شده بود پایگاه شهید علم الهدی ، آقایان پتو و پوتین و خانم ها لباس ها و ملحفه های رزمندگان را می شستند ، هنوز ده سالم نشده بود که مادرم من را همراه خوشان می برد.,

هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.

, هر روز از هشت صبح تا اذان ظهر و بعد از نماز و ناهار تا نزدیک مغرب رخت می شستیم، سطل لباس های شسته شده را با تمام قدرت بلند می کردم و می رساندم به خانم هایی که توی حوض آنها را آب می کشیدند، سرباز کوچولو صدام می کردند.,

یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!

, یک روز مسئول خانم ها آمده و گفت: اجرتان با حضرت زهرا(س) امروز به چند نفر نیاز داریم که بروند میدان مین! سریع چند دختر 18 و 19 ساله داوطلب شدند ، خانم موحد، دستی به سرشان کشید و گفت: نه شما خیلی جوان هستید، اصرار کردند خانم موحد کنار جویی که داخل حیاط بود ایستاد و به خانمی که مسئول میدان مین بود گفت: گونی ها را بیاورید چند گونی را گذاشتند کنار جوی ... همه منتظر بودند که این مین ها چیست؟ محتوای گونی ها را کنار جوی ریختند!,

لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224

, لباس های خونی رزمندگان بود، پُر از جای گلوله روی کمر، سینه و ران . از همه دلخراش تر قطعه هایی از بدن رزمندگان بود که بین لباس ها بود ، همه گریه می کردند، جوان ها شلنگ را باز کردند و روی لباس ها گرفتند، جوی خون راه افتاد، حالت روحانی بود، لباس ها را چنگ می زدند و دعا می خواندند، متوسل می شدند به حضرت زهرا (س) و لباس می شستند. خدا می داند که بوی خوشی در فضا پراکنده شد که همه آن را حس کردند.224,

* میوه های باغ

, * میوه های باغ, * میوه های باغ, * میوه های باغ,

پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!

, پیرزنی به ستاد پشتیبانی روستایی در ابرکوه مراجعه کرد و گفت: دلم می خواهد به جبهه کمک کنم، ولی توانایی ندارم. اگر می توانید بیایید میوه های باغم را بچینید و بفرستید جبهه ، چون پسرم به جبهه رفته دلم می خواهد جایی بفرستید که پسرم هم باشد!,

بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:

, بسیج شدیم و با دانش آموزان مدرسه ، میوه های باغ پیرزن را چیدیم و بسته بندی کردیم، بهش گفتم:,

مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!

, مادرجان! ممکن است  ، میوه ها جایی که پسرت هست ، نرود!,

گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.

, گفت: باشد اشکال ندارد، به دست هر کس برسد او پسر من است و دارند از این آب و خاک و دین دفاع می کنند.,

کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226

, کار پیرزن مردم روستا را ترغیب کرد و بسیاری میوه های باغشان را به جبهه اهدا کردند. 226,

* همه دارایی مادربزرگ

, * همه دارایی مادربزرگ, * همه دارایی مادربزرگ, * همه دارایی مادربزرگ,

هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .

, هر روز جلوی پایگاه غلغه می شد از مردمی که بسته های کوچک و بزرگ منتظر صف می کشیدند، تا هدیه شان را بفرستند جبهه ، هدایا را که می گرفتم، چشمم افتاد به خانمی که چادرش را دور کمرش گره زده بود قد خمیده ای داشت و حدود 80 ساله بود با عصا از میان جمعیت آمد جلو .,

وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.

, وقتی نزدیکم رسید ، بقچه کوچکی دستم داد. مقداری نان خشک و دو تا تن ماهی تویش بود. تشکر کردم و گفتم: مادر چرا زحمت کشیدی، راضی نبودیم خودتان را به زحمت بیندازید.,

با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228

, با دست های پُر چین و چروکش موهایش را زیر چادرش پنهان کرد. لبخند زد و گفت: نه! چه زحمتی؟ من هم در حد توانم کمک کردم. 228,

   

,  ,  ,  ,  ,  ,  ,
 
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه