به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، دیدار با یادگاران شهدای مظلوم و غریب کردستان و نشستن پای صحبت ها و درد دل های این عزیزان و شنیدن موفقیت ها و انگیزه های این عزیزان برای اعتلای آرمان های پدران شهیدشان که همان خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی است، آدمی را به تفکر وا می دارد. فکر کردن به خون شهیدان که هنوز هم در رگ های جوانان این مرز و بوم در جریان است و جوانان ولایی این خطه از ایران اسلامی گوش به فرمان ولی امر مسلمین جهان حضرت آیت الله العظمی الامام خامنه ای (مدظله العالی)هستند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پیشمرگ روح الله,,
شهید اسماعیل اسماعیل زاده از شهدای مفقود الاثر کردستان می باشد که در روزهای اشغال کردستان به دست گروهک های ضد انقلاب، به اسارت گروهک کومله در می آید و به دلیل کینه ای که سران این گروهک از این مرد خداترس داشته اند، بعد از مدت زمان طولانی تحمل حبس و شکنجه در نهایت به سرنوشت نامعلومی دچار می شود و خانواده این شهید گرانقدر امروز هیچ اطلاعی از پدرشان ندارند.
,,
پیشمرگ روح الله: آقای اسماعیل زاده خودتان را معرفی کنید.
,,
بنده پرویز اسماعیل زاده فرزند شهید اسماعیل اسماعیل زاده هستم. در سال 1349 در شهر شیراز متولد شدم، البته ما اصالتاً کردستانی هستیم ولی به دلیل شغل پدر شهیدم که درجه دار ژاندارمری بوده، در شهرها و استان های مختلفی زندگی کرده ایم. به عنوان نمونه برادر بزرگترم ـ خسرو ـ در اهواز به دنیا آمده است و برادر دومی در شهر بانه و من که فرزند کوچک خانواده هستم در شهر شیراز به دنیا آمده ام. سال 1357 پدرم انتقالی گرفت و دوباره به شهر سنندج برگشتیم.
,,
ما یک خانواده هفت نفره بودیم، ولی گروهک های ضد انقلاب پدرم را به اسارت گرفتند و بعدها مشخص نشد که چه بلایی سر ایشان آوردند. مادرم نیز بعد از سال ها تحمل دوری پدرم حدود ده سال قبل به رحمت خدا رفت. اولین فرزند خانواده ما آقا خسرو می باشد که مهندس راه و شهر سازی است، دومین فرزند ماهرخ بانو نام دارد که بازنشسته دانشگاه علوم پزشکی است، سومین فرزند آقا ابراهیم کارمند بانک است، چهارمین فرزند مهناز خانم نام دارد که به طبابت مشغول است و آخرین فرزند بنده هستم که داروساز هستم.
,,
پیشمرگ روح الله: از پدر شهیدتان بیشتر برایمان بگویید.
,,
پدرم ـ شهید اسماعیل اسماعیل زاده ـ در آذرماه سال 1313 از پدری سنندجی و مادری سقزی در شهرستان سقز پای در این دنیا می نهد. ایشان در کنار خانواده تا پایان مقطع راهنمایی به تحصیلش ادامه می دهد و بعد از آن به استخدام ژاندارمری در می آیند و بعد از آن نیز به تحصیلش تا مقطع دیپلم ادامه می دهد. پدرم در سال 1336 ازدواج می کند و صاحب سه فرزند پسر و دو فرزند دختر می شود.
,,
پدرم اخلاق فوق العاده خوبی داشت و عاشقانه همسر و فرزندانش را دوست داشت. لبخندها و صحبت های شیرین پدرم هیچ گاه از خاطره دوران کودکی ام محو نمی شود. ایشان بیشتر از اینکه مجری نقش پدر در خانه باشد، بیشتر یک دوست صمیمی و مورد اعتماد و احترام برای ما بود.
,,
پدرم قاری قرآن بود و در مراسم صبح گاه که در پادگان برگزار می شد، ایشان در ابتدای برنامه قرآن تلاوت می کردند. من به واسطه اینکه فرزند کوچک خانواده بودم، بیشتر مواقع همراه پدرم به پادگان می رفتم و در آن مکان شاهد قرائت قرآن توسط ایشان بودم. ایشان در خانه نیز قرآن را با صوتی خوش و دل نشین برای ما تلاوت می کردند و ما نیز کنار پدر می نشستیم و شاهد تلاوت زیبای ایشان بودیم.
,,
مدتی بعد از اینکه پدرم انتقالی گرفت و ما به سنندج آمدیم یک اتفاق جالب در زندگی ما رخ داد که همیشه در خاطرم تداعی می شود. آن روزها خانه ما شلوغ بود و میهمان زیادی در خانه ما گرد هم جمع شده بودند. پدرم در آن روزها یک آمریکایی که موهای بوری داشت را مسلمان کرده بود و به همین خاطر سه روز متوالی در خانه ما مراسم مولوده خانی برپا بود.
,,
پدرم از اعضای هیئت امنای تکیه خلیفه فتاح واقع در خیابان شهدای سنندج بود و بعد از اینکه توفیق پیدا می کند و آن شخص آمریکایی را مسلمان می کند، سه روز تمام تمام مردم محل در خانه ما میهمان بودند.
,,
البته من آن زمان سن کمی داشتم و متوجه اتفاقات دور و برم نبودم، ولی قربانی کردن گوسفند و آن مرد بور قد بلند آمریکایی که می گفتند پدرم ایشان را مسلمان کرده است و شلوغی حیاط خانه و مولوده خان ها و پخت و پزها و سفره انداختن ها و حضور مردم بر سر سفره نذری پدرم هیچ گاه از ذهنم خارج نمی شود.
,,
پدرم رییس پاسگاه مرکزی ژاندارمری سنندج بود و مسئولیت برقراری امنیت در شهر و جاده ها و راه های مواصلاتی شهر سنندج را بر عهده داشت؛ ایشان بعد از یک غیبت چند روزه و با سر و صورتی خاک آلود و حالتی که نشان دهنده خستگی و کم خوابی داشت به خانه آمد، همه مضطرب و نگران دورش جمع شدیم و از پدر خواستیم درباره نیامدشان به خانه و اتفاقی که برایشان افتاده است برایمان بگوید. پدرم بدون مقدمه چینی گفت: در نهایت موفق شدم دست گیرش کنم.
,,
یکی از اشرار مسلح که در شهر سنندج و روستاهای اطراف موجب سلب امنیت مردم شده بود، بعد از چند روز تعقیب و گریز در نهایت توسط پدرم دستگیر و به سزای اعمالش رسیده بود. این شرور بدون اینکه از جانب نیروهای نظامی احساس خطر کند، به شرارت در منطقه مشغول بود و مردم بی گناه را مورد اذیت و آزار قرار می داد، ولی در نهایت پدرم موفق شد این شرور جانی را دستگیر و به سزای عملش برساند.
,,
سرکار اسماعیل زاده؛ همان پدر مهربانی که در خانه برای ما همانند یک دوست صمیمی بود، در انجام وظیفه و موقعیت شغلی اش که برقراری امنیت در جامعه و حفظ کرامت مردم بود، بدون تعارف و رو در بایستی به تعهدش عمل می کرد. ایشان برای شغلش به اندازه نقش پدری اش ارزش قایل بود؛ پدرم به همان اندازه که به محیط خانه اهمیت می داد و سعی می کرد محیطی آرام و صمیمی برای همسر و فرزندانش فراهم آورد، سعی می کرد جامعه ای آرام و امن برای مردمی که در کنارش زندی می کردند فراهم نماید تا همه با آرامش واطمینان در کنار هم زندگی کنند.
,,

, شهید اسماعیل اسماعیل زاده
,انتهای پیام/م
]
ارسال دیدگاه