اخبار داغ
  1. ابهام چند صد میلیاردی در شرکتهای صندوق بیمه عشایر | به نام روستائیان به کام میدری و رفقا + سند
  2. پلیس با همه توان پای کار تأمین امنیت دانش‌آموزان است
  3. آینه‌ای در برابر هشت سال پایداری؛ تکاپوی یک ژانر برای ماندگاری
  4. «رئیس‌جمهور در میدان» برای زلنسکی؛ «گفت‌وگو نکنیم، چه کنیم؟» برای پزشکیان
  5. یک بام و دو هوای سازندگی/ مقاومت برای اوکراین خوب است برای ایران نه!
  6. پایان هژمونی در سایه هزینه‌ها: چگونه جنگ ۴۰ روزه معادله قدرت جهانی را وارونه کرد
  7. اول مهر در میناب؛ زنگ مدرسه‌ای که زیر آوار خاموش شد
  8. از سخنرانی رهبر شهید تا ایستادگی شهید رئیسی؛ روایت مقاومت ایران در سازمان ملل
  9. وقتی ایران از تریبون تهدید عبور کرد؛ پاسخ قاطع تهران به نمایش جنگ‌طلبانه ترامپ در سازمان ملل
  10. پیام رهبر معظم انقلاب در پی ارتحال حضرت آیت‌الله‌العظمی شبیری
  11. رئیس‌جمهور به نیویورک سفر کرد
  12. متحدان واشنگتن پس از جنگ با ایران؛ به دنبال گزینه‌های مستقل
  13. روایتی از ۳۱ شهریور ۱۳۵۹؛ روزی که آسمان بوی باروت گرفت و خاک، آغوش غیرت شد
  14. چرا آموزش برای خانواده‌های کارگری به کابوس تبدیل شده است؟
  15. تهدیدهای ترامپ عملیات روانی است/ گلوی ترامپ را در تنگه هرمز می فشاریم
  16. گرداب غرب آسیا ترامپ را خواهد بلعید/ چرا سگ زرد دوباره ایران را تهدید کرده است؟
  17. کلیات طرح افزایش اعتبار کالابرگ تصویب شد
  18. طعم تلخ شکست‌های بیشتر را بر متجاوزان خواهیم چشاند
  19. کشف حدود ۶ تن انواع مواد مخدر از ابتدای سال/ ۱۰۹ باند مواد مخدر متلاشی شد
  20. نقدی بر مجموعه‌ی «مرد 3000 چهره»/ پایان ساعت‌های خوش مدیری در تلویزیون

داستانک/

تویی که نمی شناختمت

تویی که نمی شناختمت
خون زیادی ازش رفته بود و آسمانی شده بود، چشمان هر دو مون پر از اشک شد و بغض مون ترکید..فرمانده خیلی بی تابی می کرد و گریه اش طولانی شده بود، احساس کردم بابت اتفاق دیشب و اینکه توان حمل این عزیز را نداشتیم عذاب وجدان گرفته.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از گل رامیان، آن شب علارغم آمادگی خوب رزمندگان و پیشرفت های خوبی که در مراحل اولیه حمله حاصل شد با پاتک دشمن مواجه و مجبور به عقب نشینی بودیم تا دچار خسارات جانی و مالی بیشتری نشویم و با تجدید قوا عملیات را مجددا آغاز کنیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, گل رامیان،,

من بی سیم چی بودم و پا به پای فرمانده در عملیات شرکت داشته و خوب یادمه حین عقب نشینی از مسیری عبور می کردیم که رزمندگان زیادی به شهادت رسیده بودند. در حین بازگشت صدای ناله دو بسیجی جوان را شنیدیم و به سمت اونا رفتیم، شدت جراحات هر دو زیاد بود و حلقه ی محاصره دشمن تنگ و تنگ تر می شد و ما توان حمل هر دو مجروح را نداشتیم.

,

حاج مرتضی به عنوان فرمانده به پیشانی یکی از اونا که شدت جراحات بیشتری داشت بوسه زد و در حالیکه اشک در چشمانش حلقه زده بود با کمک من رزمنده ای که کمتر آسیب دیده بود رو به منطقه خودی انتقال داده و در نهایت برای مداوا به بیمارستان شهر  اعزام شد.

, .,

فردای آنروز به لطف خدا و از جان گذشتگی رزمندگان عملیات پیروزمندانه ای را تجربه و بخش هایی که شب گذشته به دست دشمن افتاده بود پس گرفتیم.

,

در حین عبور از منطقه ای بودیم که دیشب اون دو بسیجی مصدوم رو دیده و در نهایت یکی را به عقب و منطقه خودی انتقال داده بودیم.

, .,

 به همراه حاج مرتضی  به بسیجی که توان حملش رو نداشتیم نزدیک شدیم.

,

خون زیادی ازش رفته بود و آسمانی شده بود، چشمان هر دو مون پر از اشک شد و بغض مون ترکید..فرمانده خیلی بی تابی می کرد و گریه اش طولانی شده بود، احساس کردم بابت اتفاق دیشب و اینکه توان حمل این عزیز را نداشتیم عذاب وجدان گرفته.

,

دستم را روی دوش هاش گذاشتم و خواستم بلندش کنم که دستی رو بر دوش خودم احساس کردم.

, .,

یکی از برادر روحانی شیخ مجتبی بود که اتفاقا با فرمانده رفاقت دیرینه داشت، منو به عقب خواند، قضیه شب گذشته رو براش تعریف کردم و بهش گفتم؛ به نظرم حاجی دچار عذاب وجدان شده و بهتره با صحبت آرامش کنیم.

, .,

اشک از چشمان شیخ مجتبی جاری شد و آروم گفت؛ اون رزمنده ای که دیشب مصدوم شد و الان شهید می شناسی؟

,

گفتم؛ نه حاج آقا، چطور؟

,

شیخ مجتبی با اشاره به شهیدی که سرش روی زانوی حاج مرتضی بود گفت؛ اون برادر کوچک حاج مرتضی، آقا مصطفی ست.......

,

گفتم پس چرا.....؟ شیخ مجتبی حرفم رو قطع کرد و گفت:به این خاطر که درصد جراحات اون یکی رزمنده کمتر و شانس زنده

,

ماندش نسبت به آقا مصطفی بیشتر بود حاج مرتضی مثل یک فرمانده تصمیم گرفت و عمل کرد نه در قالب یک برادر....

, .,

و بعد هم با این جمله کوتاه از ما جدا شد؛ یکی از فرق های بزرگ برو بچه های رزمنده  با بقیه روحیه گذشت و ایثارشون هست و حاج مرتضی در این مورد نمره ی بیست گرفت....

,

نگاهی به دو برادر انداختم و آروم گفتم؛ آفرین و مرحبا به تویی که نمی شناختمت....

,

نویسنده: زهرا صفری با الهام از دفتر خاطرات سرهنگ پاسدار عسکر قلی پور از یادگاران هشت سال دفاع مقدس

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه